لیست کلیه پارتهای رمان فرار آزادی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 42
-
رمان فرار آزادی - پارت 1
"تقدیم به تمام زنانی که برای رسیدن به آزادی، مجبور به فرار شدند" از کنار قفسههای طلافروشی رد شدم و با بیمیلی به طلاها نگاه کردم. صورتم رو دَرهم کردم و خیلی سریع از کنارشون گذشتم؛ من هرگز حاضر نبودم حتی یه پزو¹ به این چیزای زشت بدم. جلوی پیشخوان وایستادم و به انگشترایی که زیر محفظه شیشها...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 2
چند ساعت از زمانی که توسط نیروهای شریف و مردمی پلیس، محاصره و دستگیر شده بودم، گذشته بود! تو اتاق بازجویی نشسته بودم. با چشمایی خمار از خواب، به میز آهنی و زنگ زده روبهروم نگاه میکردم. خمیازهای کشیدم و بعد صدامو بلند کردم: - داداشا جون جدتون بیاین هر زری میخواین بزنید، بزنید. میخوام برم بخ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 3
به دستبند آهنی که یه طرفش دور مچ دست من و طرف دیگهش دور مچ سربازی که اون پلیس اعصاب خورد کن برام گذاشته بود، نگاه کردم. اون پلیسه خودشو <دِیگو> معرفی کرده بود. دم در اتاقی که تو اداره پلیس قرار بود توش بمونم، وایستاده بودم. منتظر به سرباز خونسردی که کارهاش رو با پایینترین سرعت ممکن انجام می...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 4
تو اتاقی که حکم زندان رو برام داشت چرخی زدم و وقتی دیدم هیچ راه فراری نیست، روی تخت یک نفرهای که گوشه اتاق بود نشستم. بعد از گذشت حدود یک ساعت، وقتی دیدم خوابم نمیبره بلند شدم و سمت در اتاق رفتم. ضربهای به در زدم و بعد صدامو بلند کردم: - هی پسره، اونجایی؟ سرباز که صدای واضحش نشون از این بو...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 5
دیگو وارد راهرو شد و با ندیدن سرباز جلوی در اتاق کاتالینا، اخمی کرد و قدمهاش رو تندتر کرد. روبهروی در اتاق ایستاد و دستش رو روی دستگیره در گذاشت و اونو پایین کشید؛ اما در باز نشد. صدای نفسکشیدنش توی راهرو خالی میپیچید. دیگو کلید اتاق رو نداشت و وقتی هم برای گشتن دنبال کلید یدک رو نداشت. ...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 6
دلم چند ساعت آرامش، دور از همه چیزایی که تهدیدم میکرد میخواست؛ اما به جای اون آرامش، کابوسی که سالها ازش فرار میکردم رو دیدن که نه، لمسش کردم. توی کابوسم دختر بچه کوچیکی رو دیدم که اشکاش صورتش رو پر کرده بود. وقتی دستای زمخت مرد، بدن سفید دختر رو لمس میکرد، همون فریادای دختر که هیچ وقت اجا...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 7
روی کاناپه طوسی رنگ وسط سالن نشسته بودم و با دقت به خونه کوچیکِ دیگو نگاه میکردم. روبهروی کاناپه سه نفرهای که روش نشسته بودم، میز چوبی قهوهای کهنهای بود. سمت راستم یه پنجره نسبتاً بزرگ با پرده حریر سفید رنگ قرار داشت. روبهروم یه تلویزیون ال سی دی ۴۹ اینچ بود. سمت چپ تلویزیون، راهرو کوچیکی ب...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 8
شونهای بالا انداختم و به سمت میزی که اون طرف اتاق بود رفتم. من تا حالا عاشق نشدم و حالا با چیزی که از دیگو دیده بودم یقین پیدا کردم که عشق چیز مسخره و احمقانهایه. اینکه دیگو بخاطر اون دختر جلوم کوتاه میاومد، به من اینو ثابت کرد که هیچوقت نباید عاشق بشم! اینکه بخاطر یه مرد بخوام جلوی آدمایی ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 9
عینک دودیم رو روی موهای طلاییم که تو این مدت ریشهاش مشکی شده بود و حالا دوباره رنگش کرده بودم، گذاشتم. در حالی که با ذوق به ناخنهای کاشت شده و مشکیم نگاه میکردم و اونا رو جلوی چشمای فیلیپ که دستاش پر از پاکتای خریدی بود که هیچکدوم مال خودش نبود تکون میدادم، گفتم: - خیلی خوشگل شدن، دمت گرم پس...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 10
- دیگو بفهمه من همش تو رو میارم بیرون، منو از وسط به دو قسمت مساوی تقسیم میکنه! همونطور که سیب توی دستم رو با لباسم پاک میکردم گفتم: - اگرم نیاری بیرون من خودم قبل از دیگو به دو قسمت مساوی تقسیمت میکنم! حرصی گفت: - بله میدونم. گیر دو تا دیکتاتور افتادم! با دیدن سیب توی دستم چشماش گرد شد و گف...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 11
هر چهار نفرشون خشک شده به من خیره بودن. احتمالا توقع داشتن بعد از اینکه زدمشون فرار کنم! خب اگه قبلا بود حتما فرار میکردم اما حالا...یه چیز مهمتر وجود داشت. خندهی روی صورتم رو حفظ کردم و گفتم: - چیشد؟ نگید تختمو آماده نکردید؟! همون مَرده که میگفت دخترشو دزدیدن و حالا هم دستشو با چاقوی خودش...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 12
تو اون آلونک وسایل زیادی نبود. فقط یه تشک دو نفره با پتو، وسط اتاق بود و یه میز آهنی قدیمی با یه صندلی قدیمی سمت چپش قرار داشت. کنار در روی زمین نشستم. زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم روشون. هر چقدر تلاش میکردم خاطرات گذشته رو به یاد نیارم، بیشتر یادم میومد! همون روزایی که با ترس و لرز گذشت. همی...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 13
- اول از همه باید جاسپر رو پیدا کنیم. دست راست توماس. کارش خوبه اما برعکس چیزی که توماس فکر میکنه اصلا آدم وفاداری نیست. یه آدم جاه طلبه که با وجود اینکه کنار توماس وایستاده، بارها بهش خیانت کرده و ضربه زده، اما خب یه بازیگر خفنه که توماس هرگز بهش شک نمیکنه. وقتی داشتم راجبش صحبت میکردم نفرت ع...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 14
چهره آرِس تو هم رفت. سرمو برگردوندم و به لوکاس و مایکل نگاه کردم که دیدم اونا هم دست کمی از آرِس ندارن. پوزخندی زدم و همونطور که چاقو رو از تو پای جاسپر بیرون میکشیدم گفتم: - لطفا از اینجا بیرون برید. اگه هم دلشو ندارید شکنجه شدن یه خوک کثیفو ببینید، میتونید برید بیرون تو ماشین منتظر بمونید! ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 15
بعد از اینکه به جاسپر کامل گفتم باید چیکار کنه و اگر بر خلاف کاری که گفتم حرکتی بزنه باید قید بچهشو بزنه، از سلول بیرون اومدم و در رو قفل کردم. آرس همونطور که تکیهش رو از دیوار میگرفت پرسید: - ولش نمیکنی؟ ابروهامو بالا انداختم و گفتم: - نه، فعلا یکم اینجا بمونه... . بلندتر و منظوردار گفتم: -...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 16
زیرلب گفتم: - بر پدرت دیگو. وایی این از کجا پیدام کرد؟! آرِس که چون خیلی بهم نزدیک بود صدامو شنیده بود، آروم مثل خودم گفت: - این یارو همون پلیسهس که پیشش میموندی؟ سر تکون دادم و گفتم: - آره، خود ناکسشه! صدای قدمای چند نفر رو شنیدم و حدس زدم دیگو و فیلیپ باشن. صدای دیگو رو شنیدم: - تو برو سمت چپ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 17
با دیدنش پرت شدم به سالها پیش. به اولین باری که ما دو نفر با هم اینجا بودیم. *** زیر نور چراغ مطالعه سوالات ریاضی رو حل میکردم. با هر بار با رسیدن به جواب، یه لبخند گنده رو صورتم مینشست. با شنیدن صدای شکستن چیزی از جام پریدم. صدا از بیرون میومد. تا خواستم صدای قبلی رو هضم کنم یه صدای دیگه اوم...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 18
*** با تعجب به ویل خیره شده بودم. اون اینجا چیکار میکرد؟ البته خب اینجا بعد از اون شب تبدیل به مکان امن من و اون شد! برعکس من که از شدت تعجب چیزی نمیگفتم اون با خنده شیطونی گفت: - چطوره لقبتو عوض کنم؟ الان بیشتر بهت میاد رینبودَش باشی. البته بیشتر مثل اپل جک جفتک میندازی! بالاخره از اون تعجب...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 19
باد آرومی تو فضای تاریک و ترسناک قبرستون میپیچید. وسط قبرها، روبهروی هم ایستاده بودیم. من دست به سینه و با خونسردی بهش نگاه میکردم و اون درحالی که دستاش تو جیب شلوارش بود، با لبخند بهم نگاه میکرد. بعد از چند ثانیه سکوت رو شکستم و گفتم: - خب؟ باهام چیکار داشتی؟ لبخندش کمی جمع شد و جدی گفت: - د...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش
-
رمان فرار آزادی - پارت 20
بعد از حرفام خواست در دفاع از خودش چیزی بگه اما در نهایت وقتی فهمید همهی حرفام حقیقته، چشماشو بست و مردد گفت: - بنظرم گذشته رو فراموش کنیم. - کاملا باهات موافقم. گذشته و اون کراش احمقانه رو فراموش کن. تو زندگیم انقدر دغدغه مهم دارم که عشق و عاشقی حتی آخرین دغدغمم نباشه! و با یادآوری دوبارهی دخ...
بروزرسانی در : ۵۸ روز پیش