پارت یک :

"تقدیم به تمام زنانی که برای رسیدن به آزادی، مجبور به فرار شدند"
از کنار قفسه‌های طلافروشی رد شدم و با بی‌میلی به طلا‌ها نگاه کردم. صورتم رو دَرهم کردم و خیلی سریع از کنارشون گذشتم؛ من هرگز حاضر نبودم حتی یه پزو¹ به این چیز‌ای زشت بدم.
جلوی پیشخوان وایستادم و به انگشتر‌ایی‌ که زیر محفظه شیشه‌ای بودن نگاه کردم.
جداً کسی بود که این جواهرات زشت و مسخره رو بخره؟!
چینی به صورتم دادم و به پسر جوونی که پشت پیش‌خوان وایستاده بود و به من نگاه می‌کرد، گفتم:
- اینا چیه میارید؟ این‌همه پول می‌دید چیزای قشنگ‌تری بیارید.
کمی مکث کردم و با دیدن لباسای خز و مسخره‌‌ای که پسره پوشیده بود، با کنایه گفتم:
- البته از بی‌سلیقه‌ای که رنگ لباسش شبیه عن مرغه چه انتظاری میشه داشت؟!
به سمت خروجی مغازه رفتم و در جواب فحشی که پسر داد، فقط لبخند زدم.
چند متر که از مغازه دور شدم، لبخندم با دیدن دوباره گردنبند طلایی، که تو آستر کاپشن کوتاهم پنهون کرده بودم، تبدیل به نیشخند شد.
از لحاظ ظاهری به هیچ عنوان زیبا نبود؛ اما تو بازار دزدا به قیمت خوبی فروش می‌رفت.
با شنیدن صدای بلندی که می‌گفت:《ایست.》سرم رو به عقب چرخوندم و با دیدن پلیسی که دنبال من می‌دوید، زیر لب گفتم:
- لعنتی!
سریع وارد کوچه‌ تنگی که نزدیکم بود شدم. با سرعت بالایی به اون طرف کوچه دویدم و خودم رو تو شلوغی بازار پرت کردم.
با خوشحالی به سمت وسط بازار دویدم. لحظه‌ای سرم‌و برگردوندم و با دیدن اینکه حالا به جای یه پلیس، پنج‌تا پلیس تعقیبم می‌کنن، زیرلب فحشی به جد و آبادشون دادم و سرعتم‌‌و بیشتر کردم.
بد و بیراه‌های مرد میوه‌فروش رو به جون خریدم و با رد شدن از کنارش، گاری که پر از سیب سرخ بود رو روی زمین پرت کردم.
بوی ماهی‌های مرده، ادویه‌های تند و میوه‌های گندیده‌ مشامم رو پر کرده بود و باعث شد صورتم دَرهم بشه.
تنه‌ای به زن چاقی که داشت بخاطر قیمت بالای کدوها سر فروشنده داد می‌زد، زدم و خودم رو از شلوغی بازار بیرون کشیدم و تو کوچه‌ خلوتی پرت کردم.
با دیدن بن بست بودن کوچه، عصبی عقب‌گرد کردم؛ اما با دیدن پلیسا که وسط بازار دنبالم می‌گشتن، به جای بازار به سمت خونه قدیمی که سمت چپ کوچه بود رفتم.
پای راستم رو روی برجستگی در کهنه‌ و آبی رنگش گذاشتم و با چابکی خودم رو از روی در به داخل خونه پرت کردم.
دختر کوچیکی با موهای کوتاه سیاه رنگش و آب‌نباتی تو دهنش، روی دوچرخه نشسته بود و با چشمای گرد شده به من که بی‌اجازه وارد خونشون شده بودم، نگاه می‌کرد.
طره‌ای از موهای طلاییم که جلوی چشمم بود رو کنار زدم و پشت گوشم انداختم. انگشت اشاره‌ام رو جلوی بینیم گرفتم و آروم گفتم:
- هیس!
سریع چشمام رو تو حیاط چرخوندم و با دیدن نردبون چوبی که روی زمین افتاده بود، خوشحال و ذوق‌زده سمتش رفتم. از روی زمین بلندش کردم و گوشه دیوار گذاشتم.
از نردبون بالا رفتم و روی سقف خونه وایستادم. با دیدن مامورای پلیس که پشت در وایستاده بودن، خندیدم و براشون دست تکون دادم و بلند گفتم:
- بدرود احمقا!
روی سقف خونه‌ها دویدم و وقتی به اندازه کافی از اونجا دور شدم و خونه‌ها تموم شدن، روی لبه پشت‌بوم خونه‌ آخر وایستادم.
با اندازه‌گیری چشمی ارتفاع، خودم رو به دست باد سپردم و روی زمین پریدم.
به واسطه گذشته درخشانی که داشتم، کم پیش میومد حین تعقیب و گریز‌ بیفتم و زخمی بشم.
روبه‌روم زمین خالی و خاکی بود که تا چشم کار می‌کرد، هیچ آدمی رو اونجا پیدا نمی‌کردی.
با آسودگی نفس عمیقی کشیدم و شروع کردم به قدم زدن، اما این آسودگی حتی یه دقیقه هم طول نکشید و بلافاصله چهار ماشین پلیس با سرعت به سمتم اومدن و از چهار جهت محاصره‌‌ام کردن.
پلیسا از ماشینا پیاده شدن و اسلحه‌‌هاشون رو سمت من گرفتن.
چشمام از شدت حیرت و تعجب گرد شده بود. لبامو کج کردم.
گردنبند رو از جیب کاپشنم‌ در آوردم، بالا بردم و با لودگی گفتم:
- داش به خدا چهار گرم طلا ارزش انقدر بنزین سوزوندن نداشت!
***
1- پزو: واحد پول کلمیبیا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت کاتالینا در رمان فرار آزادی کاتالینا
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Nina

    0

    شروع متفاوت و جذابی بود. واقعا انتظار نداشتم *** باشه🤣 کلمبیا انتخاب جالبیه. فضاسازی رو هم بسیار دوست داشتم؛ خیلی ملموس بود🛐💞

    ۱۶ ساعت پیش
  • ترنم

    0

    شروعش خیلی قشنگ بود جوری که آدمو جذب میکنه برا ادامش..بریم ببینیم چی میشه

    ۳ هفته پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😁🥹

    ۳ هفته پیش
  • تیسراتیل

    1

    خب خب اولین پارت که خوب بود و جذبم کرد پیش به سوی ادامه! 👌🏻😀💕.

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😁🫣

    ۲ ماه پیش
  • هانا

    4

    وااای فقط وقتی گیر میوفته…فازش اینجوریه که حالا خون خودتو کثیف نکن چیزی نشده که😒🙄

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    😂😔

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    فک کردم انقد از اون بچه پولداراست که از طلاهاخوشش نیومده😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🤣😔

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    3

    خوبههه از دختره خوشم اومد معلومه قوی و باحاله دمش گرم و آتنا دم توام گرم🫶✨

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    قربونت برممممم🫶🏻🎀

    ۲ ماه پیش
  • ملکه ی دلقک

    4

    نویسنده سلام ... یچیزی این اول بگم من کلا عاشق رماناییم که شخصیت دختر قوی و جسور باشه ترجیحا اون دخترایی که بهشون میگی بالا چشت ابروعه ، میشینن گریه میکنن و نمیپسندم ! و با همین پارت اول فهمبدم قراره رمان مورد علاقم باشه این رمانننننن🎀🫠

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. خیلی خوشحالم که دوسش داشتی، خیلی با جمله آخرت ذوق کردم🥹😭🫶🏻

    ۲ ماه پیش
  • از پارت اولش معلومه

    0

    🎀🤗عالیه میشه شخصیتم بزارید

    ۲ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    عکس شخصیت تا وقتی نتا وصل نشه نمیشه😭

    ۲ ماه پیش
  • الی

    3

    ولی جمله اولش:))) شخصیت دختره هم باحاله معلومه دیوونه کله خرابیه😂

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    دیوونه مال یه لحظشه🤣

    ۳ ماه پیش
  • Mell

    1

    سلاممم من میخوام این رمان رو شروع کنم بخونم از الان و با توجه به خلاصش جذبم کرد فقط ی سوال اینکه شخصیت اصلی رمان کاتالینا و اون پلیسه که نامزدش دزدیده شد هست یا ی پسره دیگه میاد تو رمان آخه؟؟

    ۳ ماه پیش
  • Mell

    0

    همینکه چطوری میتونم عکس شخصیت هارو ببینم

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    بخاطری قطعی اینترنت نمی‌تونم فعلا عکس شخصیتا‌ رو بذارم، ایشالا هر وقت نتا وصل شد می‌ذارم(در انتظار وصل شدن اینترنت فسیل شدم🤡💘)

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    شخصیت اصلی رمان کاتالیناس‌ اما اینکه شخصیت مرد و پارتنرش کیه مشخص نیست🤷🏻‍♀️

    ۳ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    پارت اول که کاملا جذب کننده بود، ادامه اش هم مشخصا قراره همینجوری باشهه✨🩷

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    🥹😁🩷

    ۳ ماه پیش
  • Ayriana

    0

    قشنگگ کاملا مشخصه کاتالینا چجوری قراره همه جا رو به آتیش بکشه😔✨

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    اِی بابا، دختر به این خوبی😔

    ۳ ماه پیش
  • هلنا

    0

    از همین حالا عاشق دختره شدم

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    به جمع عاشقان کاتالینا خوش اومدی😁🛐

    ۳ ماه پیش
  • ....

    2

    بیشتر از هر چی عاشق جمله ی اولت شدم تقدیم به...) ممنون

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم عزیزم🫠🫶🏻

    ۳ ماه پیش
  • زینب

    0

    تا اینجا که خوب بود. قلم خوبی داری نویسنده☺️

    ۳ ماه پیش
  • آتنا براهوئی نژاد (رُی‌زا) | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داشتی❤️‍🔥

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!