پارت دوم :
چند ساعت از زمانی که توسط نیروهای شریف و مردمی پلیس، محاصره و دستگیر شده بودم، گذشته بود!
تو اتاق بازجویی نشسته بودم. با چشمایی خمار از خواب، به میز آهنی و زنگ زده روبهروم نگاه میکردم.
خمیازهای کشیدم و بعد صدامو بلند کردم:
- داداشا جون جدتون بیاین هر زری میخواین بزنید، بزنید. میخوام برم بخوابم!
قطعا بخاطر دزدی از طلافروشی اینجا نبودم. اینهمه بَلبَشو دلیل دیگهای داشت؛ اما چه دلیلی؟ خدا میدونه!
پای راستم رو مدام تکون میدادم و نفسای بلند میکشیدم. دستم رو روی میز فلزی گذاشتم که از حس سرمایی که با لمسش به تنم منتقل شد، لرز کردم.
دستم رو برداشتم و روی پایی که تکونش میدادم گذاشتم. دیگه صبرم سر اومده بود. چرا هیچکس نمیاومد؟
بلافاصله بعد از گفتن این جمله تو دلم، در اتاق بازجویی که روبهروی من بود، باز شد.
اتاق تاریک بود و تنها نور لامپ زرد و چشمکزن بالای سرم فضا رو روشن کرده بود؛ اما اونقدری نبود که چهره مرد قد بلندی که وارد اتاق شده بود رو ببینم.
هیکل مرد ورزشی بود؛ اما نه از اونا که بازوهاشون پارچه لباسو میدَره.
صندلی روبهروم کشیده شد. صدای کشیده شدن فلز روی زمین، خطی روی مغزم کشید. با نشستن روی صندلی و قرار گرفتن زیر نور زرد لامپ، تونستم صورتش رو ببینم. چشمای سیاه و درشتی داشت که برق خشم و نفرتی که توش لونه کرده بود رو میتونستم به راحتی ببینم.
اما لبخندی که روی صورتش بود چیز دیگهای رو نشان میداد. با لحن عجیبی گفت:
- خیلی که منتظر نموندی؟ اصلا دلم نمیخواد یه وقت اذیت بشی. همین که بچهها اونطوری دورهت کردن مطمئنم خیلی ترسیدی!
خندیدم و بر خلاف تصورش گفتم:
- نه، اصلا نمیخواد نگران باشی. من همیشه آرزوم بود انقدر تو حرفه خودم موفق بشم که چند تا ماشین پلیس بیفتن دنبالمو در نهایت عین فیلما محاصرهام کنن!
لبخندش با شنیدن جملهام پر کشید و بعد از چند ثانیه که ظاهراً برای هضم جملهام نیاز داشت، با خونسردی گفت:
- منظورت از حرفه خودت دقیقا کدومه؟ دزدی؟ قاچاق؟ فرار یا آدم کشتن؟
چشمام گرد شدند. سریع گفتم:
- نه داداشم، این وصلهها به من نمیچسبه. من فقط گاهی تفریحی دزدی میکنم!
چشمای مرد برق زدند، برقی از خشم!
پروندهای که همراه خودش آورده بود رو باز کرد و بعد از چند ثانیه نگاه کردن گفت:
- که فقط تفریحی دزدی میکنی؟
به پشتی صندلی تکیه دادم و با بیخیالی گفتم:
- آره. قاچاق و آدم کشتن دیگه چیه؟ به قیافه من میخوره این کارا؟!
دستای مرد ناخداگاه مشت شدند. درحالی که به پرونده نگاه میکرد با لحنی که سعی میکرد عصبانیتش توش پیدا نباشه، گفت:
- شاید خودت انجام نداده باشی اما خانوادهات کردن، اینو که دیگه نمیتونی انکار کنی!
نفس عمیقی کشیدم و با خونسردی نمایشی گفتم:
- خانوادهام به من چه؟
مرد نیشخندی زد و گفت:
- تو دختر باهوشی هستی کاتالینا، اینو بارها ثابت کردی! اولش زمانی که از تیمارستان فرار کردی. دفعه دوم وقتی از عروسیت فرار کردی و دفعه بعدی هم وقتی تو تمام این دو سال خودت رو هم از خانوادهات و هم از پلیس مخفی کردی!
کمی مکث کرد و گفت:
- چطوره به جای کاتالینا، دختر فراری صدات کنم؟
خیلی کم مونده بود تا نقاب خونسردی که زده بودم، بیفته!
دوباره لبخند زد و گفت:
- اصلا چه فرقی داره؟ مهم اینه تو باهوشی و بارها خودتو از خطراتی که تهدیدت کردن نجات دادی. حتما ایندفعه هم میفهمی تو چه ربطی به خانوادهت داری و چطوری خودتو نجات بدی!
حوصلهم از بحثی که هیچ علاقهای بهش نداشتم سر رفته بود. سرمو کمی به عقب خم کردم و بعد از چند ثانیه با صدای آرومی گفتم:
- ازم چی میخوای؟
لبخندش پهنتر شد. حالا لبخندش از لبهاش به داخل چشماش منتقل شده بود. گفت:
- چیز سختی نیست، نگران نباش!
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خیلیییییییی🤣😔
۲ ماه پیشترنم
0شخصیت کاتالینا رو دوست دارم..این خارجیه معنیش چیه؟
۲ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
بله، اسپانیایه. به معنای پاک و بیآلایشه اما حقیقتش من بخاطر معنیش انتخاب نکردم و چون خوشم اومد گذاشتمش😂😔
۲ ماه پیشدینا
1چیزی نشده که فقط محض تفریح یه چند گرم طلا میدزدم
۳ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
والا، الکی شلوغش می کنن😔
۳ ماه پیشاکرم بانو
2همچین گفت توحرفه ی خودم کف کردم😂😂😂
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
بالاخره دزدی هم یه حرفهس😔 (سخنان مکتب کاتالینا)
۴ ماه پیشهستی
2از دختره بیشتر داره خوشم میاااد واقعا آفرین که به عنوان شخصیت اصلی اینجوری توصیفش کردی💖
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🥹🫶🏻
۴ ماه پیشKatrin
1قلم خیلی خوبی داری و اینکه وقعا شخصیت اصلی فوق العاده و باهوشه این باعث میشه که دوست داشتم یه دیالوگ رو سه بار بخونم ... موفق باشی 🔥
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خیلی خوشحالم که دوسش داشتید🥹🫶🏻 خیلی ممنون:)🩷
۴ ماه پیشAyriana
1اصلا چیز سختی نیستت، فقط یکم ممکنه دست اون جانی روانی بیوفتی تیکه تیکه شی
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
هعی😔
۴ ماه پیشAyriana
3اصلا دختر اگه انقدر آتیش بسوزون و قوی نباشه که حال نمیده😔😂
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
همییییییییین😁😔
۴ ماه پیشAyriana
3البته صبر اضافی هم نگرفت، نگرفت...هیچکدوم از این مردا حتی این عمو پلیسه لایق درک دخترمم نیستم حتی🙄😂
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
اونکه قطعاااا اصلا شک نکن👌🏻
۴ ماه پیشAyriana
0اع این عمو پلیسه، ایشالله تو درک کاتالینا خدا بهش یه صبر اضافی بده😔😂
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
از پس کاتالینا فقط با صبر ایوب میشه بر اومد😔🤣
۴ ماه پیشهستی
1واای بچه ها توروخدا بیاید بگید چجوری رمان انلاین تایپ کنم!!!😭😭
۴ ماه پیش...
0در یک کلام عااالی
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🥹😁🫶🏻
۴ ماه پیشNyx
1دختر فراری؟ نباید دختر نابغه صداش کنه؟
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
نمیدونم، باید صداش کرد؟😁🫣
۴ ماه پیشمریم
0عالیه من که خوشم اومد😍
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
🥹🫶🏻
۴ ماه پیشنیلو
0منم به جمعتون اضافه شدم😂🤭 از همین الان عاشق کاتالینا شدم
۴ ماه پیش
آتنا براهوئی نژاد (رُیزا) | نویسنده رمان
خوش اومدییییییی🔥
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0بابا چهار گرم طلا بوده ولش کنین بره،این دختر نابغه س حتما برا جامعه مفیده😂