پارت چهل و ششم :
ابروهایم بالا رفت و لبخندی از سر شیطنت روی لبهایم نشست.
- خیلی فلسفی بود ماجون... مخم نمیکشه. ولی بیشتر فکر کنم یهکم شاید فهمیدم.
ریز و نمکین خندید و گفت: از دست تو دختر... الهی خدا برات بسازه و بشه همونی که میخوای. حالا صبحونهتو بخور که دیر میشه.
با لبخندی کش آمده، تکهای نان برداشتم و گفتم: ماجون... تو خیلی عاشق بابابزرگ بودی؟ آخه با اینکه تو سن کم بیوه شدی و خیلی خوشگل بود
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ساناز
0♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️