پارت چهل و ششم :
ابروهایم بالا رفت و لبخندی از سر شیطنت روی لبهایم نشست.
- خیلی فلسفی بود ماجون... مخم نمیکشه. ولی بیشتر فکر کنم یهکم شاید فهمیدم.
ریز و نمکین خندید و گفت: از دست تو دختر... الهی خدا برات بسازه و بشه همونی که میخوای. حالا صبحونهتو بخور که دیر میشه.
با لبخندی کش آمده، تکهای نان برداشتم و گفتم: ماجون... تو خیلی عاشق بابابزرگ بودی؟ آخه با اینکه تو سن کم بیوه شدی و خیلی خوشگل بود
لطفا صبر کنید...

میم
1ای بابا ،کی وسط داستان زنگ زد،دیار بود لابد باز 😠🤭🙏🏻