پارت چهل و سوم :
سرمایِ آیسلاته در لیوان بهتدریج با گرمایِ فضایِ کافه یکی میشد، اما سرمایِ میانِ ما، عمیقتر از یخِ درونِ لیوانها بود. مهیاس با آن نگاهِ لرزان، انگار داشت تمامِ آیندهی احتمالیمان را در چشمهای من جستوجو میکرد.
- نگرانم... نگران یاسین که شب قراره ببینمش، نگران بابام... نگران آخر این راهی که شروع کردیم.
با لحنی که سعی میکردم صلابتش را حفظ کند، گفتم:
میفهمم... حق
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
تو پارتهای آینده، قضیه روشنتر میشه عزیزم. ممنون از نظر و همراهیت مهربون💚🥰
۶ روز پیشریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚💚🙏🙏🙏🙏💝🌺
۶ روز پیشساناز
1♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💚💚💚💚
۶ روز پیشZ.k
1عجب زندگی داره این دیارشان آخی چقدر دلم برای خودش ودخترش سوخت 😞😞
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره گذشتهی تلخی داشته💔 ممنون از نظر و همراهیت عزیزم🥰💚
۶ روز پیشمیم
1واای بدجور شگفت زده شدم،نمی دونم چی بگم،لعنت بهت شعله 😮😮😠
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت عزیزدلم💚🥰
۶ روز پیشمیم
1ای بهار فضول موزی،که فقط مشکلت از سر راه برداشتن یه خواستگار سمجه،هیچ مشکل دیگه ای نیست 😠
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
نه دیگه... هیچی دیگه رو مشکل نمیدونه 👌
۶ روز پیشمیم
1آخه چطور ممکنه پدرو مادرشم ندونن،نگفتن هلیا این دخترو از کجا آورد،نکنه گفتن پرورشگاهیه 🤔🙏🏻
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره عزیزم، گفتن از پرورشگاه گرفتن
۶ روز پیشمیم
1دیار چطور می خواد راز به این بزرگی رو از مهیاس مخفی کنه 😮🥺
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🫢🥺آره واقعا... 💔
۶ روز پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
1واای من چطور تونسته دخترشو بسپاره دست یکی دیگه چطور دلش اومد