رمان شبی که باران آمد به قلم آوا موسوی
اون چیزهایی میبینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی میشنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند. المیرا از جنون عبور کرده. همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند. حتی عزیزتریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه. باید چی کار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجات هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه!
ژانر : عاشقانه، اجتماعی، روانشناختی
تخمین مدت زمان مطالعه : ۱۰ ساعت و ۴۵ دقیقه ۴۶ ثانیه
ژانر : #عاشقانه #اجتماعی #روانشناختی
خلاصه :
اون چیزهایی میبینه که بقیه قادر نیستند ببینند. چیزهایی میشنوه که بقیه قادر نیستند بشنوند.
المیرا از جنون عبور کرده.
همه تنهاش گذاشتند و اون رو داخل آسایشگاه رها کردند.
حتی عزیزتریناش هم ازش ناامید شدند، چون اون قرار نیست درمان بشه.
باید چی کار کنه؟ اصلا راهی هم برای نجات هست؟ شاید قراره تا ابد میون دیوارهای خاکستری آسایشگاه زندانی بمونه!
مقدمه:
سایه چیست؟
شاید اگر هر کسی غیر از من باشد، بگوید:
«سایه حجم سیاه رنگی است که با قرار گرفتن جسمی در معرض تابش نور در اطراف جسم ایجاد می شود»
و حالا من می خواهم جواب این سوال را بدهم
سایه یعنی...
مچاله شدن زندگی دختری که صدای خنده اش در میان جیغ هایش گم شد
سایه یعنی...
تنهایی در میان دیوار های نفرت انگیز خاکستری
سایه یعنی...
هق هقی که میان دستانم خفه شد تا کسی نشنود و به سراغم نیاید
سایه یعنی...
زنده به گور کردن روح سرشار از لطافت و شادابی ام
و چرا هیچکس نفهمید سایه ها می توانند بزرگ ترین قاتل های دنیا باشند؟
فصل اول
«وسعت درد فقط سهم من است/باز هم قسمت غم ها شده ام
دگر آیینه ز من باخبر است/که اسیر شب یلدا شده ام
من که بیتاب شقایق بودم/همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید/تا نبینم که چه تنها شده ام»
دستانم را ستون بدنم کردم و خودم را بالا کشیدم روی سکو نشستم و مانند کودکان پاهایم را در هوا تکان دادم.
ندا هم همین کار را کرد و کنار من نشست.
همانطور که بقیه را از نظر می گذراندم، نگاهم به پسر بچه تخسی رسید که از سرسره بالا می رفت و دوباره سر می خورد پایین. به این همه تلاش لبخند زدم.
ندا غرغر کنان گفت:
_ رفت بستنی بسازه؟
چشم در حدقه چرخاندم و در تایید جمله اش گفتم:
_ احتمالا.
از دور علیرضا را دیدم که با خنده به طرفمان می آمد. مقابل ما ایستاد و به هر کداممان یک بستنی داد.
_ تو روحتون، به خاطر بستنی من رو بیست هزار تومن پیاده کردید!
اخم کردم و ندا به جای من گفت:
_ یه دانشجوی محترم نباید اینطور حرف بزنه جناب علیرضا خان!
علیرضا دستی در هوا تکان داد و برو بابایی تحویلمان داد.
به زور خودش را کنار ندا جا کرد و ندا چشم غره ای رفت و پشت چشم نازکرد. علیرضا چشمک زد و من با خنده ای که به خاطر مسخره بازی هایشان روی لب هایم شکل گرفته بود، سر برگرداندم.
علیرضا و ندا درمورد امتحانی که داده بودیم، صحبت می کردند ولی من بیشتر سعی می کردم از این هوای بهاری لذت ببرم و به بازی های کودکانه و دنیای شیرین بچه ها نگاه کنم.
_ علیرضا میخواد منو برسونه خونه، بیا برسونیمت.
_ مزاحم نمیشم، شما برید.
ندا مشتی به پهلویم زد
_ لوس نشو دیگه.
شانه بالا انداختم و از روی سکو پایین پریدم. سوار ماشین علیرضا شدیم و حرکت کردیم.
علیرضا و ندا در تمام مسیر با هم حرف زدند و خندیدند، کلکل کردند و آخر سر ندا قهر کرد. گاهی اوقات رفتارشان من را یاد همان بچه های داخل پارک می انداخت!
با توقف ماشین علیرضا مقابل خانه ما از بچه ها خداحافظی کردم و از ماشین پیاده شدم. علیرضا برایم بوقی زد و راه افتاد. توی کیفم به دنبال دسته کلیدم گشتم اما اثری از کلید نبود. از دست خودم به خاطر فراموشکاری ام حرص خوردم. احتمالا مامان این دفعه من را توی خانه راه نمی داد!
زنگ در خانه را زدم و منتظر ماندم.
_ دوباره کلید جا گذاشتی؟
دندان هایم را به نمایش گذاشتم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ باز کن آرمان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر با صدای تیک باز شد و وارد خانه شدم و مسیر سنگ فرش شده را به سرعت طی کردم. آرمان کنار در ورودی ایستاده بود. موهایش را به هم ریختم و با صدایی بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آهای اهل خونه، من اومدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان با دیدنم لبخند زد. به سمتش رفتم خم شدم و گونه اش را محکم و پر سر و صدا بوسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن وسایلش را روی میز پذیرایی پخش کرده بود و آریان هم کنارش روی زمین نشسته بود. به گمانم داشتند سوال حل می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدکمه های مانتوی ساده سرمه ای رنگم را باز کردم و مقنعه ام را از سرم کشیدم. از پله های مارپیچی گوشه سالن بالا رفتم و به طرف اتاقم حرکت کردم. همان موقع در اتاق رو به رویی باز شد و آرش از اتاق خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدنم اخم کرد و به طرفم آمد. در یک قدمی ام ایستاد و با همان اخم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دیر اومدی، کجا بودی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم گرد کردم و با حرص گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به تو چه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم هایش بیشتر در هم شد و دندان هایش را روی هم فشار داد. خواست چیزی بگوید اما لب هایش را روی هم فشار داد و با نگاهی تهدید آمیز از کنارم رد شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت سرش دهان کجی کردم و زیر لب گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فوضول!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه از این اخلاقش متنفر بودم. از این که می خواست برایم بزرگ تر باشد، بدم می آمد. اگر قرار بود در این خانه کسی من را به خاطر رفت و آمدم بازخواست کند، فقط مامان این اجازه را داشت، نه هیچکس دیگری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبارها سر این موضوع با آرش دعوا کرده بودم اما توی گوشش نمی رفت. نمی فهمیدم این همه حساسیت روی من به خاطر چه بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن هم دختر همین خانه بود، چرا برای او سختگیری نمی کرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اعصابی خراب به خاطر رفتار آرش وارد اتاق شدم. لباس هایم را عوض کردم، موهایم را شانه زدم و با کلیپس بالای سرم جمع کردم، تلی روی موهایم گذاشتم و چتری هایم را به سمت عقب دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخم شدم و کتاب های الن را از کف زمین جمع کردم و روی میزش گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا این که در سلف غذا خورده بودم اما باز گرسنه ام بود. مامان همیشه به خاطر شکمو بودنم سرزنشم می کرد. می ترسید چاق شوم اما من به حرف هایش چندان اهمیت نمی دادم و کار خودم را می کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق خارج شدم پله های مارپیچی را طی کردم و به سمت آشپزخانه رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکتری خالی را آب کردم و روی اجاق گذاشتم. همانطور که به دنبال کبریت می گشتم، بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آریان! فندک این گاز رو درست کن دیگه، اه.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبالاخره کبریت را پیدا کردم و گاز را روشن کردم. کمی از غذای دیشب را گرم کردم. همانجا توی آشپزخانه غذا خوردم و از آشپزخانه بیرون آمدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان با دیدنم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیا اینجا، من این سوال ها رو بلد نیستم، تو میتونی حل کنی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ناسلامتی شما سه تا با الن هم رشته اید بعد من بیام سوال حل کنم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان دستی به پیشانی اش کشید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من ده سال پیش این درس ها رو خوندم، الآن یادم نیست که.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداختم و الن گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وای آریان بیخیال، فقط این صفحه پر شه، درست و غلطش مهم نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه نشانه تاسف سر تکان دادم. مثلا کنکور داشت و حتی یک کلمه درس نمی خواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبیشتر سرش گرم تفریح و فضای مجازی بود. کسی زیاد سخت نمی گرفت. فقط من بودم که حواسم به درس و نمره هایش بود و هر از گاهی تذکر می دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن قبلا درسخوان بود اما از وقتی که وارد دبیرستان شد و دوست های جدید پیدا کرد، قید همه چیز را زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبارها درمورد دوست هایش به او تذکر داده بودم؛ گفته بودم که حواسش را جمع کند اما او هربار بی توجه به حرف های من به کار هایش ادامه می داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه آرش نگاه کردم. متوجه نگاه من شد و اخم کرد. گوشه لبم را کج کردم و او اخمش را غلیظ تر کرد و چشم غره رفت. به بینی ام چین دادم و پشت چشمی برایش نازک کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه همینطور بود؛ می خواست کم نیاورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلجباز یک دنده!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا نزدیک شب درس خواندم و کارهایم را انجام دادم. بعد از آن کمی با ندا حرف زدم و به حرف های بامزه اش خندیدم و در آخر صدای جیغ مادر ندا بلند شد و ندا با هول ولا تلفن را قطع کرد و فحشم داد که چرا به حرف گرفتمش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجالب این بود که خودش از اول زنگ زده بود و یک ریز داشت حرف می زد!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز اتاق بیرون آمدم. مامان مشغول غذا درست کردن بود. به کمک مامان رفتم و میز غذا را چیدم. مامان غذا را کشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irصدایم را بلند کردم و تقریبا داد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خانم ها و آقایون غذا حاضره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپسر ها یکی یکی از اتاق هایشان بیرون آمدند. از همان پایین داد زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آرمان، الن رو بیدار کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان سری تکان داد و به سمت اتاق من و الن رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپشت میز نشستم و یک بشقاب پر برای خودم غذا کشیدم. آرمان با ابرو های بالا رفته نگاهم کرد و لب زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نترکی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشه لبم را کج کردم و مثل خودش لب زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به کوری چشم تو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخیلی زود غذایم را تمام کردم و آرمان از غذا خوردنم زیر زیرکی می خندید و مامان هم هر از گاهی چپ چپ نگاهم می کرد. الن وآریان هم که کلا بیخیال بودند و آرش همچنان عبوس و بد اخلاق پشت میز نشسته بود و نگاهش به بشقاب غذای خودش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز مامان تشکر کردم. پسرها یکی یکی کنار کشیدند و من ظرف های کثیف را در سینک گذاشتم. الن از آشپزخانه بیرون رفت و من بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ صبر کن ببینم! کجا الن؟ بیا کمکم ظرف بشور. کلفت گیر آوردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن برو بابایی گفت و از آشپزخانه خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که زیر لب به الن بد و بیراه می گفتم، مشغول ظرف شستن شدم و مجبور شدم ظرف های کثیف را خودم به تنهایی بشویم. آشپزخانه را تمیز کردم و برای همه چایی ریختم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز آشپزخانه بیرون آمدم. همه مشغول فیلم دیدن بودند. سینی چایی را روی میز وسط پذیرایی گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص به آرمان که پاهایش را روی میز دراز کرده بود، نگاه کردم و با مشت محکم روی زانویش کوبیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان از جا پرید و صاف نشست و آریان به آرمان که بدجور شوکه شده بود و زانویش را ماساژ می داد، خندید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irروی مبل نشستم کوسن مبل را به بغل گرفتم و مشغول فیلم دیدن شدم. همه غرق فیلم دیدن بودیم که همه چراغ ها خاموش شد و به طور کامل برق رفت. خانه در تاریکی وهم آوری فرو رفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز دوران کودکی از تاریکی می ترسیدم و این ترس با من بزرگ و بزرگ تر شده بود. آنقدر که آن را غولی بی شاخ و دم می پنداشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه از این ترس من آگاه بودند و هیچگاه در تاریکی تنهایم نمی گذاشتند. الن بیچاره هم عادت کرده بود با شب خواب بخوابد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه بازوی آریان چنگ زدم. آریان برای حمایت از من دستش را دور شانه ام حلقه کرد. آرش چراغ قوه موبایلش را روشن کرد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فیوز پریده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان شانه بالا انداخت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برو چک کن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش از جا بلند شد و از خانه بیرن رفت. دوباره خانه در تاریکی فرو رفت. همه سکوت کرده بودیم. نمی دانستم بقیه به چه چیزی فکر می کنند ولی من به حرف های عجیب ندا فکر می کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت که چرا دیشب جواب پیام هایش را نمی دادم، گفتم که من اصلا سر موبایلم نبودم ولی او گفت که پیام ها سین خورده بود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پس کی برق میاد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان فشاری به بازویم وارد کرد و در گوشم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ترسو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص در تاریکی زدمش و او خندید. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم و چشمانم را به روی سیاهی ترسناک بستم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آخه قضیه مشکوکه. اگه تو پیامه رو نخوندی، پس کی خونده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداختم و بیخیال گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیدونم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندا از جا پرید و دست هایش را به هم کوبید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ فهمیدم! نکنه کار آرش باشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کردم. آرش هر چه قدر هم که بد بود اما باز هم برادرم بود و طاقت نداشتم کسی پشت سرش بد بگوید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرند نگو ندا. گوشی من رو چک کنه که چی بشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ من نمیدونم، این رو تو باید کشف کنی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعلیرضا از پشت سرمان خودش را جلو کشید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چرت و پرت گفتن رو بذار کنار ندا، استاد اومد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا ورود استاد به کلاس همهمه ها خوابید. استاد حضور و غیاب کرد و بعد از آن شروع به تدریس کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که ته خودکارم را می جویدم، به حرف های مسخره و خنده دار ندا فکر می کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه دلیلی داشت که آرش گوشی من را چک کند؟ آرش هنوز آنقدر بد نشده بود. آرش همیشه به من سخت می گرفت اما چک کردن تلفن من دیگر خیلی زیاد بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن به برادرم اعتماد داشتم. حتی اگر او به من اعتماد نداشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن خسته نباشید استاد سرم را روی دسته صندلی گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ پاشو بریم یه چیزی بخوریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز روی صندلی بلند شدم و وسایلم را جمع کردم. در کنار ندا و علیرضا از کلاس بیرون رفتم و به سمت سلف حرکت کردم. هر سه نفرمان قهوه با کیک شکلاتی سفارش دادیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندا تکه ای از کیکش را در دهان گذاشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ الی دانشگاه پس فردا عصر یه همایش درمورد فردوسی برگزار میکنه، من و علیرضا میخوایم بریم. تو هم میای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدست هایم را زیر چانه زدم و با لبخند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه همایش درمورد فردوسی، اوم، باید جذاب باشه. باشه، میام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعلیرضا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت که کار دارد، زود تر قهوه هایمان را بخوریم تا ما را به خانه برساند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز سلف خارج شدیم و سوار ال نود آلبالویی رنگ علیرضا شدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irندا درمورد رنگ موی جدیدش حرف می زد. علیرضا هم طبق معمول سر به سرش می گذاشت و گفت که رنگ موهایش او را شبیه پیرزن های پولدار کرده.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفاصله خانه ما با خانه ندا آنچنان زیاد نبود. بعضی وقت ها ندا به خانه ما می آمد یا من به خانه آن ها می رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا رسیدن به خانه ما از ماشین پیاده شدم. با ندا و علیرضا خداحافظی کردم و کلیدم را از توی کیفم بیرون آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکلید در قفل چرخاندم وارد حیاط شدم و دستی به مقنعه ام کشیدم. با دیدن کفش های اسپرت مردانه ای جلوی در خانه تعجب کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین کفش ها مال هیچکدام از پسرها نبود!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداختم و داخل شدم. با دیدن مردی که پشت به من روی مبل نشسته بود، بیشتر تعجب کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدایی نه چندان بلند سلام کردم. مرد برگشت. با دیدن چهره اش جیغی از خوشحالی زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ احسان!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان از جا بند شد. تقریبا خودم را در آغوشش پرت کردم و از گردنش آویزان شدم. دست های مردانه اش دورم پیچیده شد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خجالت بکش جغله. بزرگ تری گفتند، کوچیک تری گفتند، احسان یعنی چی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ همش هشت ساله. اونقدر هم بزرگ نیستی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شنیدن صدای هشدارگونه مامان خندیدم و از آغوش احسان بیرون آمدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار احسان نشستم و مامان سینی چایی را روی میز گذاشت. احسان دستش را دور شانه ام حلقه کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب چه خبر آبجی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان با محبت لبخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ سلامتی، تو چه طوری؟قبلا بیشتر بهمون سر می زدی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ای بابا خواهر جون، کار ریخته رو سرم. یه دقیقه این مدرسه رو ول کنم، بچه ها مدرسه رو میذارن رو سرشون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شیطنت لبخند زدم. حرفی که می خواستم بزنم، بدجور حالش را می گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ببین چه قدر بدبختند که تو شدی ناظمشون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان با لحنی توبیخگر صدایم کرد و احسان چشم غره ای حواله ام کرد و من فارغ و بیخیال بلند خندیدم. با سوزش ناگهانی بازویم جیغم بلند شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آخ کندی گوشتمو!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان لبخند عریضی زد و رو به من که داشتم بازویم را ماساژ می دادم، گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ حقته جغله.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا یک خیز خودم را روی احسان انداختم و همانطور که موهایش را می کشیدم، گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ یه بار دیگه نشگونم بگیری، به آریان میگم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای هشدارگونه مامان خودم را جمع کردم و احسان هنوز داشت می خندید. مامان چشم غره ای به من رفت
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خجالت بکش المیرا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کردم و مامان سرش را چرخاند و رو به احسان که هنوز می خندید، با اخم گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ تو هم نخند. این بچه رو تو خرابش کردی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده احسان به طور ناگهانی بند آمد و شاکی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ای بابا! به من چه آخه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین بار من خندیدم و پیروزمندانه نگاهش کردم و مامان برای جفتمان با تاسف سر تکان داد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا عصر با احسان شیطنت کردیم و سر به سر مامان و الن و آرمان که سخت مشغول درس خواندن بود، گذاشتیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان از اتاقش بیرونمان کرد و در را قفل کرد، الن هم جیغ کشان دنبال من گذاشت و من پشت سر مامان پناه گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان از پشت کمر الن را گرفت و من گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چخه چخه، آرام حیوان.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن پا بر زمین کوبید و جیغ کشید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مامان یه چیزی بهش بگو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اینجا چه خبره؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن آریان لبخند زدم. آرش وارد خانه شد و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ دوباره احسان اینجاست موتور این دختره راه افتاده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاخم کردم و برای آرش با حرص پشت چشم نازک کردم و بقیه به من خندیدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان مشغول صحبت کردن با آریان شد و آرش به طرف اتاقش رفت تا بخوابد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار اپن ایستادم و پیام های تلگرامم را چک کردم. بعد از آن تلفنم را روی اپن گذاشتم و به اتاقم رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمشغول درس خواندن شدم. مدتی بود که به سختی میتوانستم تمرکز کنم این داشت آزار دهنده میشد. نمیدانم..شایددرگیری های ذهنی ام زیاد بود. قبلا این طور نبودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا احساس تشنگی شدید دستی به گردن خشک شده ام کشیدم و از اتاق خارج شدم. بدون معطلی به سمت آشپزخانه رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا دیدن آرش که وسط آشپزخانه ایستاده بود، جا خوردم. با کنجکاوی پشت دیوار آشپزخانه پناه گرفتم. موبایلی در دستش بود. به موبایل نگاه کردم. کم کم چشم هایم گرد شد و حیرت زده دستم را روی دهانم گذاشتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنه، امکان نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irامکان نداشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوای، وای از سادگی های من!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحمق تر از من فقط و فقط خودم بودم. صدای ندا در گوشم پژواک شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«نکنه کار آرش باشه؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناباور و بهت زده نگاهش کردم. مشکل از من بود؟ چه رفتاری کرده بودم که آرش به خودش اجازه داده بود گوشی من را چک کند ؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه کرده بودم که برادرم، همخونم، به من شک کرده بود؟ غیر از این بود که هرگاه من را به خاطر رفت و آمدم سرزنش می کرد، احمقانه سکوت می کردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irادعای مظلومیت نداشتم اما آن شب با این که همیشه دورم شلوغ بود، احساس تنهایی کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن شب با تمام وجود حس کردم مورد ظلم واقع شده ام. من دختر بی حاشیه ای بودم و به غیر از جمع خانواده شیطنت نمی کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر دانشگاه حد خودم را می دانستم و جز حد نیاز با هیچ مردی سخن نمی گفتم. برایم جای سوال بود؛ مگر آرش چه اشتباهی از من دیده بود که اینگونه رفتار می کرد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین قصه مال دیشب و امشب نبود. دو سال بود که اینگونه شده بود. دقیقا از وقتی که وارد دانشگاه شده بودم، سختگیری های آرش شروع شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدلم سوخت. برادرم دلم را شکست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین که همیشه به او صادقانه احترام می گذاشتم، دلم را سوزاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبرادرهای من همیشه اسطوره ام بودند. حتی آرشی که بدجور دلم را سوزانده بود. آن شب آرش و هیبتش در مقابلم شکست. دیگر اسطوره ام نبود. دل چرکین شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغضم را فرو دادم و از آشپزخانه فاصله گرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحالم خوب نبود. مدام به این فکر می کردم که چرا آرش اینگونه رفتار می کرد اما به نتیجه ای نمی رسیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irوارد پذیرایی شدم. آریان و احسان با هم صحبت می کردند، مامان به تلویزیون خیره شده بود و الن هم طبق معمول سرش در گوشی اش بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسعی کردم رفتارم عادی باشد. روی مبل نشستم و به حرف های بقیه گوش دادم. از گوشه چشم دیدم که آرش موبایلم را روی اپن گذاشت و با خونسردی به سمت ما آمد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکنار من نشست و من به طور غیر ارادی خودم را کنار کشیدم. آرش برگشت و متعجب نگاهم کرد. سعی کردم به او بی تفاوت باشم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ المیرا چرا ساکتی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه احسان لبخند کج و کوله ای تحویل دادم و گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چیزی نیست، یکم خسته ام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان با مشت روی شانه احسان کوبید
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ احسان ولش کن. حالا که آروم نشسته هم، تو دوباره به کار بندازش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدور از چشم مامان به آریان دهان کجی کردم و احسان به طور نمایشی گوش آریان را گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ صد بار بهت گفتم به من بگو دایی، تو گوشت نمیره بچه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان پوزخند زد و الن با حاضر جوابی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ احسان یادت رفته؟ دو ماه از آریان کوچیک تری.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاحسان شکلک بامزه ای درآورد و همه ما به قیافه اش خندیدیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irزیر چشمی به آرش نگاه کردم، پوزخند زدم و در دلم گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir«آرش خان خیالت راحت شد که خواهرت به راه کج نرفته؟»
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir* * * * *
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irموهایم را با کش بستم. یک مانتو مشکی که پایین لباس تور مشکی داشت، به همراه شلوار جین پوشیدم. به دنبال شال مشکی رنگم گشتم اما نبود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خیال این که شاید اشتباهی الن شال من را در وسایلش گذاشته، به سراغ شال های الن رفتم. کمی شال هایش را زیر و رو کردم. دستم به جسم تقریبا سفتی خورد. جسم را در دست گرفتم و از بین شال ها و روسری ها بیرون کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکامم تلخ شد و نفس هایم تنگ.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irباورم نمی شد دختری که در عکس است و دست پسری جوان دور کمرش حلقه شده، خواهر من باشد. الن بازیگوش و بی پروا بود اما هیچ وقت کار های خطرناک نمی کرد. دستم را روی دهانم گذاشتم و به عکس خیره شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگیج و منگ بودم. باید چه می کردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irما خانواده آنچنان بازی نبودیم و بی شک اگر هر کدام از پسرها درمورد این موضوع چیزی می فهمیدند، الن باید فاتحه خودش را می خواند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبار ها گفته بودم که این جسارتش یک جا زمینش می زند و حالا داشتم به چشم می دیدم که درگیر رابطه ای شده که سرانجام آن، جز زمین خوردن نیست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irیک لحظه حسودی ام شد. اگر آرشی بالای سر الن بود، الن هیچگاه به خود جرئت نمی داد چنین کاری کند. گیر دادن های آرش فقط مال المیرای بیچاره بود و بس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irعکس را سرجایش گذاشتم و یک روسری مشکی رنگ برداشتم و سرم کردم. دسته روسری را روی شانه ام انداختم و از اتاق بیرون آمدم. بی شک ندا من را به خاطر این تاخیر می کشت!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستم را روی دستگیره در گذاشتم که با صدای آرش متوقف شدم
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کجا میری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا حرص چشمانم را بستم. مگر به همراه آریان به مغازه نرفته بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی توجه به سوالش در خانه را باز کردم که از پشت سر مچ دستم کشیده شد
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ با تو ام، کجا میری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفشاری که تحمل می کردم، بیش از آستانه صبر و تحمل من بود. از طرفی الن و آن عکس کذایی و از طرف دیگر رفتار دیوانه کننده آرش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهر دو دست به دست هم داده بودند تا به یک باره منفجر شوم و فریاد بزنم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به تو چه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش اخم کرد و مچ دستم را فشار داد. به روی خودم نیاوردم که مچ دستم دارد خورد می شود و با جسارت در چشمانش زل زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irفکش را منقبض کرد و با چشمان عصبی و خشمگین غرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ داری میری بیرون که چی بشه؟ فکر کردی حواسم بهت نیست؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپوزخند زدم و با همان صدای بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اصلا به تو چه، به... تو... چه. تو غلط می کنی که گوشی من رو چک می کنی، مگه کی هستی؟ بابام نیستی که دور برت داشته!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلحظه ای جا خورد. انتظار نداشت من از این موضوع خبر داشته باشم. با همه این ها خیلی زود به خودش آمد و با همان لحن تند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به من همه چیزت ربط داره.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخواستم مچ دستم را از دستش بکشم اما نتوانستم و او وحشیانه همچنان دستم را فشار می داد. اشک در چشمانم حلقه زد و جیغ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ولم کن بیشعور.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش را کج کرد و نیشخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ عذرخواهی کن تا ولت کنم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز خشم به خود لرزیدم. عذرخواهی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خاطر چه باید عذر می خواستم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه خاطر این که برادرم موبایلم را چک می کرد یا به خاطر این که هنوز مچم خورد نشده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن آن لحظه فهمیدم برادرم بیمار است. بی شک او مبتلا به سادیسم بود وگرنه هیچ انسان سالمی با خواهرش این چنین نمی کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمامان و الن رفته بودند مجلس ختم یکی از آشنا ها، آریان هم که خانه نبود، احتمالا آرمان هم خواب بود، پس واقعا هیچکس را نداشتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاختیار اشک هایی که روی گونه ام می ریختند، دست خودم نبودند. لعنتی ها، خوب بلد بودند غرورم را به تاراج ببرند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحس حقارت را آن روز برای اولین بار تجربه کردم. حس ضعیف بودن و حس بیچارگی.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه شان به سمتم هجوم آورده بودند و آرش با همان نیشخندش نظاره گر من بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتن دادم به حقارتی که باید بی دلیل و مظلومانه متحمل می شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگریه کردم. نه به خاطر درد طاقت فرسای مچم، به خاطر این بیچارگی که از آن متنفر بودم و در آن لحظه من از هرکسی بیچاره تر بودم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچشم هایم را بستم و با صدای ضعیفی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ببخشید.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نشنیدم! بلند تر بگو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتا آن روز فکرش را نمی کردم برادری از خورد شدن خواهرش لذت ببرد. همیشه کلمه برادر برایم معنی پناه و پشتیبان داشت اما باورم در آن لحظه شکست.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمچنان درک نمی کردم که چرا باید عذرخواهی کنم اما بلند گفتم، بلند عذرخواهی کردم و او دستم را رها کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمانطور که عقب عقب می رفتم، جیغ زدم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خدا لعنتت کنه، ازت متنفرم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت اتاقم دویدم. وارد اتاق شدم و در را محکم به هم کوبیدم. با حرص روسری ام را از سرم کشیدم و برای ندا پیام دادم که به همایش نمی روم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را روی تخت پرت کردم. سرم را در بالش فرو کردم و تا می توانستم جیغ زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگناه من چه بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجسارتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irجسارت نکردم، فقط حرف دلم را گفتم، همین!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحرف دلم را گفتم تا دق نکنم اما چه می دانستم برادر همخونم کاری با من می کند که از دق کردن در تنهایی وحشتناک تر است؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن هیچ چیز نمی دانستم. فقط کمی تنها بودم. تنها و دل شکسته...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنفس عمیقی کشیدم و چشمانم را بستم. شاید اینگونه درد قلبم آرام می گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir*اینجا تمام حنجره ها لاف می زنند...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچکس آنچه که گفت، نبود!*
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا صدای باز و بسته شدن در چشمانم را باز کردم. با دیدن الن وسط اتاق گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ ساعت چنده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیدارت کردم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز جا بلند شدم. هنوز لباس های بیرون تنم بود. الن را از اتاق بیرون کردم و لباس عوض کردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا اخم هایی درهم از اتاق خارج شدم. واقعا حوصله خودم را هم نداشتم، چه برسد به این که مثل همیشه سر به سر آرمان بگذارم اما با این حال سعی کردم شاد و پر انرژی سلام کنم و وقتی به سالن رسیدم، اخم از چهره ام پاک کردم و سعی کردم حالت چهره ام عادی باشد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان به رویم لبخند زد و آرمان گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه عجب شاهزاده خانم از خواب بیدار شدند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسوختم. ناخواسته یادم آورده بود اتفاق ساعت ها پیش را.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان نمی دانست وقتی او در خواب بود، من به اندازه تمام عمری که غرور جمع کرده بودم، به همان اندازه خوار شده بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان مچ دستم را گرفت و خواست من را کنار خود بنشاند، درد وحشتناکی بر تنم نشست و من با تمام توان جیغ زدم. از درد به خود می پیچیدم. آریان وحشت زده نگاهم کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی شد؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآستین بلوزم را بالا داد. با دیدن کبودی مچ دستم خودم هم حیرت زده شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان دندان روی هم سایید و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کار کیه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخودم را به کوچه علی چپ زدم و با خنده ای تصنعی گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ هیچی بابا، امروز پام گیر کرد به پشت پای دیگم با دست خوردم زمین.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان اخم کرد. از اخمش ترسیدم. نکند برادر بزرگم می خواست من را مثل آرش بزند؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن دیگر طاقت نداشتم بار دیگری تمام غرورم را تقدیم آریان کنم. بی شک اگر چنین می شد، این بار می مردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان از نگاه وحشت زده ام تعجب کرد. با لحن آرام تری گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ کار آرشه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسکوت کردم و آریان با حالتی خشمگین از جا پرید، بازوی من را میان دستانش گرفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه سمت پله ها رفت و من تقریبا دنبالش می دویدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبلند داد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ آرش!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا شدت در اتاق آرش را باز کرد. آرش از روی تختش پایین آمد و متعجب و گیج گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه خبرته؟ چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان مرا رها کرد و یقه تیشرت آرش را میان مشت گرفت. آرش حیرت زده دستش را روی دست آریان گذاشت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه مرگته؟ سگ گازت گرفته؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به چه حقی دست روی المیرا بلند کردی؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه آرش به من ترسیده که پشت آرمان گیج و مبهوت پناه گرفته بودم، رسید و من داشتم قبض روح می شدم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیشرف کدوم برادری خواهرشو میزنه؟ شرف نداری؟ یادت رفته بابا بهمون چی گفت؟ گفت نذاریم دختراش بی پدری رو حس کنن، بعد توی عوضی روش دست بلند کردی؟ فکر کردی نمیدونم خونشو توی شیشه کردی؟ تو غلط می کنی سیم جیمش می کنی، تو رو سننه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان فریاد می زد و با مشت به سینه آرش می کوبید. عجیب بود. آرش لجباز و گستاخ حالا سکوت کرده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه خبرتونه؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآریان به سمت مامان که حیران و متعجب به ما نگاه می کرد، چرخید و با پوزخند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ از پسرت بپرس.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه دنبال حرفش مشتی زیر چانه آرش زد و من مبهوت و ترسیده جیغ زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان به سمت آریان دوید و او را به زور از آرش جدا کرد. همانطور که آرمان او را به سمت در می کشید، آریان فریاد زد:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ قلم می کنم دستت رو اگه یه بار دیگه دست روش بلند کنی. به روح بابا قلم می کنم دستت رو.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان و مامان و آریانی که مثل آتشفشان فعال شده بود را از اتاق بیرون بردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن ماندم و آرش.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچکدام چیزی نمی گفتیم. آرش خونی که از گوشه لبش سرازیر شده بود را با سر انگشت پاک کرد و نیشخند زد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irسرش پایین بود. آهسته نگاهش را بالا آورد و به من خیره شد. از نگاهش ترسیدم. نگاهش نفرت نداشت ولی چیزی در آن موج می زد که از آن سر در نمی آوردم. همانطور خیره نگاهم می کرد، پوزخندی تلخ زد. تلخی اش رفت زیر زبانم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خوب بلدی با مظلوم نمایی کارت رو پیش ببری. فعلا یک_صفر جلویی ولی یه جایی تلافی می کنم، طوری که نفهمی از کجا خوردی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبغض کردم. مگر چه اشتباهی از من سر زده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچه گونه به برادر بی منطقم می فهماندم که من هیچ تقصیری نداشتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین همه شکاکیت و بدبینی نسبت به من را از کجا آورده بود؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآن شب برای دومین بار دلم شکست. چه کرده بودم که برادرم با من سر جنگ داشت؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمگر غیر از این بود که با تمام اذیت هایش باز هم دوستش داشتم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدستش را به سمت در گرفت و آهسته غرید:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبا بغض نگاهش کردم و با شانه هایی خمیده از اتاق خارج شدم و در پشت سرم محکم به هم کوبیده شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگفت مظلوم نمایی کردم؟ مگرنه این که واقعا داشتم مورد ظلم واقع می شدم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمی خواست تلافی کند؟ مگر دشمن خونی اش بودم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاشک هایم روی گونه ام می ریختند و من به تاریکی اتاق سوت و کورم پناه بردم و حتی برای شام خودم را به خواب زدم و پایین نرفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرش بدجور مرا به هم ریخته بود. من دیگر حتی به خودم هم اعتماد نداشتم. پر از بی حسی بودم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن در یک خانواده پر جمعیت بزرگ شده بودم و غول تنهایی را نزدیک خودم حس می کردم و این خیلی وحشتناک بود. حتی وحشتناک تر از تاریکی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهیچ وقت از یاد نمی بردم روزی را که آرش برای اولین بار پرسید کجا بوده ام. من به مامان گفته بودم که با ندا به گردش می رویم اما آرش این را نمی دانست و با لحنی تند و آمیخته به شک و شبهه آن سوال را از من پرسید. آن موقع بود که حس کردم تمام غرورم به باد رفته...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید اگر آن روز مامان جلوی آرش را گرفته بود، من دو سال تمام عذاب نمی کشیدم. آهی کشیدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکاش راهی برای ترمیم این رابطه ترک خورده وجود داشت. من برادرانم را می پرستیدم. حتی آرشی که می خواست تلافی کند. شاید مشکل از من بود که آنقدر دوستش داشتم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاز فردای آن روز آرش عوض شد. کاری به کارم نداشت،مهربان تر شده بود و گرم تر رفتار می کرد. همه چیز خوب بود و به خیال خودم فکر می کردم نهال ضعیف زندگی ام دوباره دارد جان می گیرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irگوشه گیری را کنار گذاشته بودم و بیشتر اوقات در خانه پدرجان بودم و با احسان خرابکاری می کردیم. گاهی هم با ندا به بیرون می رفتم و خوش می گذراندیم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irاین وسط فقط یک چیز عذابم می داد و آن الن بود. چند روز پیش مدیر مدرسه به خانه زنگ زد و به خیال این که من، مامان هستم، گلایه الن را کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irحق داشت؛ الن اصلا درس نمی خواند. مدام گوشی به دست در خانه پرسه می زد، با بهانه یا بی بهانه از خانه بیرون می رفت و من می ترسیدم از دیده ها و شنیده هایم به کسی بگویم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irتصمیم گرفتم با خودش حرف بزنم و بالاخره یک روز او را تنها گیر آوردم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ الن بیا کارت دارم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن متعجب گوشی اش را در جیب شلوارکش گذاشت و صندلی میز مطالعه اش را به سمت من چرخاند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چی شده؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ مدیر مدرستون زنگ زده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن بیتفاوت و بیخیال گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ خب؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ شکایتت رو کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشانه بالا انداخت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برو بابا.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچند باری تا نوک زبانم آمد که بگویم دست از کارهایش بردارد، دوست پسر و دوست اجتماعی و هر چیزی که اسمش بود، درخانواده ما بی معنا بود اما نگفتم و باز مثل همیشه در نقش خواهری دلسوز از نتایج درس نخواندن برایش گفتم و او که از نصیحت هایم خسته شده بود، عصبی و کلافه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ اصلا به تو چه؟ دلم میخواد. فکر نکن دو سال بزرگ تری میتونی راه به راه نصیحتم کنی!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ الن...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ الن و کوفت، بسه دیگه، خفه ام کردی. همش میگی درس درس درس. اصلا من میخوام کنکور ندم. به تو چه!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلب هایم را روی هم فشار دادم. من می خواستم همه چیز در آرامش پیش برود اما الن همه چیز را خراب کرد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irدر اتاق باز شد و آرمان مبهوت وارد اتاق شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ چه خبرتونه؟!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن با حرص انگشتش را به سمتم گرفت و گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ به این بگو، فقط گیر داده به من.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآرمان اخم کرد و کمی بلند تر از حد معمول گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ درست حرف بزن الن.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن دست به کمر زد چشم گرد کرد و با غیظ و تخسی گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ با من اینطور حرف نزنا، من مثل این نیستم که تو سری خور باشم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irناگهان سکوت کرد. برگشت و نگاهم کرد. گویا خودش فهمید چه گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irلبخند تلخی زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irقلبم ترک خورد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبه چه روزی افتاده بودم که الن به من می گفت «تو سری خور». خب راست می گفت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمن فقط کمی جا خوردم، چون تا کنون کسی حقیقت را اینقدر صریح در صورتم نکوبیده بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنگاه شرمنده الن دیگر به کارم نمی آمد. دلی که ترک برداشت، دیگر خوب شدنی نیست!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمه سکوت کردند. حتی النی که معرکه به پا کرده بود. نگاه هر دو نفرشان به من بود و من فقط توانستم بگویم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بیرون!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن با لحنی دلجویانه گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ المیرا نمی خواستم...
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irکوبنده و قاطع گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ گفتم بیرون.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن سر پایین انداخت و از اتاق بیرون رفت. آرمان عمیق و طولانی نگاهم کرد. با انگشت اشاره اش عینکش را روی تیغه بینی اش جا به جا کرد و با ملایمت گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیدونم سر چی دعواتون شد ولی حرفای الن رو به دل نگیر، هنور بچه است.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irپلک زدم و بغضم را به سختی فرو دادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ میشه تنهام بذاری؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irمردد و ناراحت سری تکان داد و از اتاق خارج شد.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irخنده دار بود. می خواستم ثواب کنم و بدجور کباب شدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irالن طوری آن حرف را زد که تمام غرورم خورد شد. این که همه من را یک آدم ضعیف و تو سری خور می پنداشتند، عذابم می داد. آدم با غرورش زنده است و من آن لحظه مردم!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irآهی کشیدم و پشت پنجره ایستادم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irچرا نمی توانستم در برابر آرش حقم را بگیرم؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irشاید به خاطر این بود که همیشه پشتم به برادرانم گرم بود.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irهمیشه اگر زمین خوردم، خودم از روی زمین بلند نشدم، بابا و بعد از او برادرهایم بودند که بلندم می کردند.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی بهانه یا با بهانه دلم هوای بغض داشت.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irنمی دانم چه قدر در میان افکار مزاحم پرسه زدم که مامان صدایم زد. دستی به موهایم کشیدم بغض لعنتی ام را فرو دادم و از اتاق بیرون زدم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبدون توجه به النی که با شرمساری نگاهم می کرد، به سمت مامان رفتم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ بله مامان؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ لباس بپوش داریم میریم خونه خاله مریم.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irبی حوصله تر از آن بودم که به خانه خاله بروم و محض رضای خدا مثل عروسک لبخند بر لب بنشانم و نمایشی بخندم. پس همانطور که به سمت اتاقم بر می گشتم، بلند گفتم:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ نمیام.
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ برای چی نمیای؟
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.irو وقتی دید که واکنشی نشان نمی دهم، شاکی و بلند گفت:
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir_ وایسا، دارم باهات حرف میزنما!
دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir