دوست داشتی؟
رمان اولین مرگ اثر مبینا حاج سعید

رمان اولین مرگ

  • زبان فارسی
  • 91K 👁
  • 234 ❤️
  • 171 💬

خلاصه رمان اولین مرگ

سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیر عمد می‌میرد؛ البته این چیزیست که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده‌تر است! سرگرد مُرده‌ی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما...

قسمتی از متن رمان اولین مرگ

خونسرد و با خنده‌ گفت:
- بله!
توی آیینه به خودم خیره شدم. شلوار شیش جیب مشکی، پیراهن پسرونه‌ی سفید و بلند، سوییشرت مشکی‌ای که زیپش باز بود و در آخر کلاه کپ که بر عکس روی سرم گذاشته بودم و موهام رو به زور داخلش جمع کرده بودم و کمیش هم بازیگوشی کرده بودن و بیرون ریخته بودن. جذاب شدم‌ ها!
توی چشم‌هام لنز طوسی گذاشته بودن و یکم زاویه‌ی صورتم رو تغییر داده بودن. دقیقا کُپ این پارکور کارها شدم!
با شنیدن صدای در، گفتم:
- بیا تو!
در باز شد و نیاز سرش رو آورد داخل و گفت:
- به به، چه پسریه!
خندیدم و گفتم:
- کوفت! همه چی آماده‌ است؟
- آره، سیاوش که حاضر شده، رایان هم آمارشون رو در آورده. توی یه گاراژ هستن.
سری تکون دادم و با پوزخند گفتم:
- اوکی.
عینک دودیم رو، روی موهام گذاشتم. به تیپ اسپرت و در عین حال شیک‌ام نگاه کردم و لبخندی از سر رضایت زدم. پشت سر نیاز از اتاق خارج شدم و پایین رفتم. سیاوش رو دیدم که با آی‌پد یه چیزی رو نگاه می‌کرد. پشتش ایستادم که نقشه‌ی گاراژ رو تشخیص دادم. ابرویی بالا انداختم و گفتم:
- مگه نگفته بودی نقشه گاراژ رو حفظی؟
بدون این که از صدام شوکه بشه، گفت:
- چرا ولی جاشون رو عوض کردن. شریف اونقدر زرنگ هست که نزاره ما ردی از باند دومش داشته باشیم.
سرم رو تکون دادم. راست می‌گفت. شریف خیلی زرنگ‌تر از این‌ حرف‌ها بود؛ اگر هم الان به ما اعتماد کرده، به خاطر اینه که از طریق ما خودش رو بالا تر بکشه.
به سمت ون مشکی رنگی حرکت کردیم و سوار شدیم. رایان هم تو ماشین بود و سرش تو گوشی بود.
سیاوش گفت:
- خبری از آدریان و اون پسر جاسوسه ندارید؟
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- نه.
رایان هم بدون عکس‌العملی گفت:
- من هم نه. از مهمونی تا حالا آدریان رو ندیدم.
چیزی نگفت و به مسیر نگاه کرد. داشتیم به سمت مناطق محروم می‌رفتیم. من موندم چه صیغه‌ای هست که مخفیگاه‌هاشون باید توی مناطق محروم شهر باشه؟ که چی مثلا؟ اگه نفوذشون بالا باشه، خیلی راحت می‌تونن توی یه مکان شلوغ هم استتار کنن.
تا رسیدن به گاراژ، کسی چیزی نگفت. وقتی رسیدیم، راننده پیاده شد و در ماشین رو برامون باز کرد. اول سیاوش پیاده شد، بعد من و رایان. به سمت گاراژ رفتیم. هوا کمی ابری بود و فضا رو تاریک تر کرده بود. به سمت در گاراژ رفتم و با پام دو بار و با دستم سه بار به در ضربه زدم.
بلافاصله دو بار از اون طرف به در ضربه زده شد که با نیش‌خند، دوباره سه بار در زدم.
صدای چفت در رو شنیدم و بعد، در کشویی گاراژ به سمت چپ رفت و باز شد.
چهره‌ی یکی از اعضای گروه جلومون نمایان شد. با دیدن من، سیاوش و رایان، هنگ کرده بهمون نگاه کرد.
با تته پته گفت:
- ب... بفرمایید؟ ش... شما؟
با پوزخند بهش زل زدم و چیزی نگفتم.
رایان هلش داد و وارد شد. گفت:
- واسه جوجه ترسوهایی مثل تو وقت نداریم. بکش کنار!
من و سیاوش هم وارد شدیم. عینکم رو از روی صورتم برداشتم، به سمت در ته سالن رفتم و از شیشه کنار در، داخلش رو دید زدم. افراد گروه در حال بسته بندی محموله‌ها بودن و هنوز متوجه ما نشده بودن.
به سمت رایان اینا برگشتم. سیاوش هم به این سمت می‌اومد که اون یارو بازوش رو گرفت و گفت:
- هوی، کجا؟! مگه اومدی طویله؟ همین راهی که اومدین رو می‌کشین و میرین؛ وگرنه بد می‌بینین!
رایان به سمتش رفت. قد رایان بلند بود؛ حتی قدش از سیاوش هم بلندتر بود. میشه گفت هرکولی واسه خودش بود!
رایان یقه‌اش رو گرفت و کمی به سمت بالا کشید. سرش رو کج کرد و گفت:
- مثل این‌که تو هنوز نفهمیدی با کی سر و کار داری! ما حتی می‌دونیم پشت اون در چه خبره؛ پس برو عقب و مثل بچه آدم بشین، بزار ما کارمون رو بکنیم!
سیاوش با لگد در رو باز کرد. نگاه همه‌ی افراد اونجا به سمتمون برگشت. با ترس بهمون نگاه می‌کردن.
گروه اول کارشون بسته بندی محموله‌هایی بود که می‌دادن دست افراد تازه کار تا توی پارک و مکان‌های عمومی پخش کنن. کار همچین مهمی نبود؛ در اصل واسه راه انداختن دست افراد تازه کار بود ولی گروهشون مهم بود چون یه خروار محموله پشتش خوابیده بود.
به دیوار تکیه زدم تا نمایش رو به صورت زنده ببینم و همچنین... خب قرار نبود بی‌مدرک و دلیل دست‌گیرشون کنیم که؟! پس یه دوربین مخفی روی کلاهم و یه دوربین دیگه روی لباس سیاوش و رایان جا ساز کرده بودن. قرار بود کل این‌جا رو زیر و رو کنیم تا مدارکی از خلافشون به دست بیاریم.
بچه‌ها مشغول درگیری شدن؛ من هم سمت دری رفتم که سیاوش گفت مدارک اونجاست. بدون ایجاد سر و صدا وارد شدم، در رو بستم و قفل کردم. نفسم رو فوت کردم. گوشیم رو برداشتم و کل اتاق رو چک کردم. وقتی مطمئن شدم دوربین کار گذاشته نشده، به سمت کمد‌ رو به روی در رفتم. اتاق خیلی به هم ریخته بود و همین باعث می‌شد نتونم خوب تمرکز کنم.
بعد از کلی گشتن، با حرص مشتم رو به میز کوبیدم.
پوفی کشیدم که نگاهم به بالای کمد خورد. یه پلاستیک بزرگ و مشکی بود.
صندلی رو جلوتر کشیدم و روش ایستادم. دستم رو دراز کردم و پلاستیک رو برداشتم. از حالتش معلوم بود که داخلش کاغذه. کدوم احمقی مدارک به این مهمی رو توی پلاستیک می‌ریزه و همچین جایی پنهان می‌کنه؟! موندم شریف با این عقل ناقص این‌ها چه جوری می‌خواد یه باند دیگه رو مدیریت کنه! از الان دلم واسش می‌سوزه واقعا!
پایین پریدم و پلاستیک رو روی میز گذاشتم. گره‌اش رو باز کردم که صدای سیاوش با نفس- نفس به گوشم رسید.
- بجنب! این‌ها خیلی زیادن!
اخمی کردم و گفتم:
- اه، تمرکزم رو به هم نزن!
بیشترشون معامله‌های ماشین، موتور و خونه بودن؛ احتمالا واسه گند کاری‌هاشون خریدن. یه دسته برگه‌ برداشتم که امضاهای مخصوص باند چشم سرخ و اژدهای سفید رو تشخیص دادم. سریع با گوشیم از همشون عکس گرفتم و جمعشون کردم. سر جاشون گذاشتمشون و با لمس دکمه‌ی گوشی روی گوشم، گفتم:
- بچه ها کار من تموم شده؛ دارم میرم. یه چند متر بالا تر منتظرتونم!
سمت پنجره رفتم. دستگیره‌اش رو کشیدم اما باز نشد. دوباره تلاش کردم اما هیچی به هیچی! با تصمیمی ناگهانی، لبه‌ی پنجره ایستادم و خودم رو از میله‌ی بالای پنجره آویزون کردم. خودم رو به سمت عقب تاب دادم و بعد محکم و پر سرعت، با جفت پام به شیشه ضربه زدم که شکست. دستم رو ول کردم و بیرون پریدم. موهام رو مرتب کردم و از لا به لای درخت‌ها بیرون پریدم. مثل جت شروع به دویدن کردم.
هوا تاریک‌تر شده بود و صدای پارس‌های سگ‌ها خوفناکش کرده بود. تنها کسی که توی جاده بود، خودم بودم و هیچکس دیگه‌ای دیده نمی‌شد.
تقریبا صد متری دویده بودم که دیگه نفس کم آوردم و ایستادم. خم شدم و نفس‌ عمیق کشیدم.
اوف، مردم! تازه این گروه اول بود؛ هنوز چهار تا گروه دیگه مونده.
با صدای بوق، برگشتم و ون مشکی رو دیدم. پلاکش مال ون خودمون بود؛ پس جلو رفتم. در توسط رایان از داخل باز شد. با کمک رایان سوار شدم و ون حرکت کرد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان اولین مرگ

  • زهرا

    0

    زیبا بود، ولی اگه از اونایی هستید که فقط برای قسمت عاشقانه و اینا میخونیدد،،خب باید بگم بیشتر این رمان اکشنه،هرچند عاشقانه هم داره هاا،ولی خب اگه از رمان های رازآلود و جنایی خوشت نمیاد،به نظرم نخونش بعد اینکه چرا کیانا هی زخمی میشد و خیلی سریع خوب میشد؟درد رو حس نمی کرد اصلا؟،به هر حال خوب بود

    ۴ هفته پیش
  • پریسا

    1

    دو فصل خوندم و تصمیم ندارم ادامشو بخونم ب چند دلیل توی این داستان موقعیت مکانی و جزییات توصیف درستی نشده و خیلی مبتدی شرایط رو نوشته ک باعث میشه نفهمی چی ب چیه مثلا فکر کن ک چندتا پلیس الکی سرشونو بندازن پایین برن تو محل ی گروه خلافکار مدرک بردارن و هیچکس جلوشونو نگیره اتفاقیم نیوفته! خیلی مسخرست

    ۴ ماه پیش
  • نیکا

    0

    گلم اون مسخره نیست شما خنگی شما که ادامه ی رمانو نخوندی ادامش کیانا که میره دنبال مدرک ها هم چاقو میخوره هم تیر میخوره هم از ماشین پرت میشه پایین هم از دریا سقوط میکنه هم سرش خیلی بد به سنگ خورد هم سکته رو رد کرد وقتی نخوندی حرف نزن. با تشکر از نویسننده،بهترین رمان بود دستتون درد نکنه🎀🦋

    ۲ ماه پیش
  • گندم

    1

    سلام ممنون از نویسنده این رمان واقعا عالی بود و به آدم انگیزه میداد و من خیلی دوستش داشتم و پیشنهاد میکنم که حتما این رمان رو بخونید ممنون از نویسنده ♥️🌸

    ۳ ماه پیش
  • محبوب

    1

    خیلی ابتدایی غیر منطقی و غیر واقعی نوشته شده بود انگار که تو کل دنیا فقط یه پلیس وجود داشت اینم لین دختره بود بقیه حتی مافوقش هم بوق بودن

    ۴ ماه پیش
  • .....

    0

    رمام قشنگی بود شخصیت کیانا واقعا دختر شجاعی بود.

    ۴ ماه پیش
  • ریحان

    0

    عاااااالی بود

    ۴ ماه پیش
  • hasti

    1

    مانکن نابود گر عالی بود فصل دومش هم اسمش زاموفیلیا هستش

    ۴ ماه پیش
  • نازنین زهرا

    0

    من عاشق رمان هستم و خیلی هم رمان میخونم ولی رمان های این برنامه واقعا خیلی خوب و جالب و قشنگ هستن دست سازنده درد نکنه و واقعا ممنونم ازشون خیلی رمان های خوبی هستن ♥️♥️♥️

    ۴ ماه پیش
  • آنیسا

    5

    بچه ها بهترین رمانی ک تو عمرتون خوندید چی بود اسمش؟بگید منم بخونم

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    9

    زندگی سیگاری عالی بود عالی ایدا و مرد مغرور هم عالی بود

    ۲ سال پیش
  • ریحانم

    9

    سلام، رمان گناهکار ،قرارنبود،بچه مثبت،

    ۱ سال پیش
  • مینو

    11

    رمان خوب زیاد خوندم ولی بهترین هاش رمان لالایی پاندورا(درحال پارتگذاری) و پیرانا و به طمع خون بود در کل تمام رمان های خانم مرجان فریدی و ساناز لرکی اگر رمان های فانتزی_تخیلی هم دوست داری رمان های خانم پونه سعدی(پرستو.س) که پیشنهاد میکنم با رمان (ماه مه آلود و طلوع مه آلود) و رمان پرنیان شب شروع کنی

    ۱ سال پیش
  • عسل

    6

    اگر چه اجبار بود رو نخونی نصف عمرت بر فناست

    ۱ سال پیش
  • نگار

    4

    اسطوره عشق تا جنون

    ۱۰ ماه پیش
  • مطهره

    2

    برات یه لیست دارم😂 خوب رمان تقاص محشره یعنی به قدری نویسنده عاشقی دوتا کارکتر اصلی رو به رخ کشیده که حد نداره حتما پیشنهاد میکنم بخونی یکی دیگه گناهکاره رمانش جذابه سومی عمارت عشق،اختیار اجباری اجبار اختیاری هم فوق العاده اس

    ۹ ماه پیش
  • مطهره

    1

    یه رمان دیگه دارم برا اسمش هست گناهگار سجاده نشین(گناهکار طرد شده)واقعا فوقالعاده اس

    ۹ ماه پیش
  • سفر به دیار عشق

    0

    محشره این رمان عالیه

    ۷ ماه پیش
  • محی

    2

    سلطان فوق العاده بود

    ۵ ماه پیش
  • الهه

    0

    تاوان انتقام،حکم مرگ که تو تلگرامه البته

    ۵ ماه پیش
  • امورف

    0

    آواز چکاوک جنون تا عشق بهادر کسی پشت سرم آب نریخت دالان بهشت

    ۵ ماه پیش
  • Zilan

    0

    گناهکار حتما بخون من دوبار خوندم محشره

    ۵ ماه پیش
  • نازنین

    0

    ارکان، حکم نظر بازی اگر دنبال یه رمان با محتوا و عاشقانه قشنگی

    ۴ ماه پیش
  • ایناز

    0

    واییییییییییی خیلی خوب و جذاب بود من که خیلی خوشم اومد حتما بخونید

    ۵ ماه پیش
  • حدیث

    0

    رمان اولین مرگ عالی بودپیشنهادمیکنم حتمابخونید

    ۵ ماه پیش
  • Sahel

    0

    عالی بهترین رمانی که بود من خوندمم🥰🥰🤍🤍

    ۵ ماه پیش
  • Eli

    1

    رمان خوبی بود،امیدبه خداوند وشجاعت یادت میندازه🌹🌹🌹

    ۵ ماه پیش
  • Mahi

    0

    جالب نبود یه جوری بود ک متوجه نمیشدی چی ب چیه، کی ب کیه😑

    ۵ ماه پیش
  • Sars

    1

    خیلی چرت بود، خیلی چیزا با هم همخوانی نداشت احساسات و عشق دو تا کاراکتر خوب بهشون پرداخته نشده بود، خیلی از این شاخه به اون شاخه پریده بود و الکی کش داده بود

    ۵ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!