دوست داشتی؟
رمان عشق گیسو اثر م_صمدی

رمان عشق گیسو

  • به قلم م_صمدی
  • ⏱️۴ ساعت و ۳۰ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 91.5K 👁
  • 263 ❤️
  • 265 💬

خلاصه رمان عاشقانه عشق گیسو

گیسو دختری هجده ساله، مغرور، لجباز، غد و یک دنده که هر کاری رو دوست داره انجام می‌ده و به حرف هیچ کس گوش نمی‌ده؛ اما یه قلب پاک توی سینه اش داره. موضوع اصلی رمان از اون جایی شروع می‌شه که پسرداییش مسیح، پسری از جنس تعصب و غیرت بعد از مدت ها برمی‌گرده و با گیسویی رو به رو می‌شه که هیچ چیز اون براش آشنا نیست و در این بین اتفاقاتی برای گیسو می‌یفته و رازهایی برملا می‌شه.

قسمتی از متن رمان عشق گیسو

_ ساکت، با هر دوتاتونم.
با داد دایی حامد ساکت شدم و به اون چشم دوختم. با اخم برگشت سمتم و گفت:
_ گیسو کجا بودی تا این وقت شب؟
با صدای آرومی بهش گفتم:
_ بوتیک بودم، آقای حسینی طبق خواسته‌ی شما من رو رسوندن.
دایی هم با همون اخم چاشنی صورتش گفت:
_ امروز که جمعه‌ست، بوتیک چه خبر بوده؟
_ جنس جدید آوردن. دست تنها بودن، زنگ زدن گفتن که برم کمکشون. برای همین دیر شد، شما ببخشید.
_ خیلی خب.
مسیح متعجب از مکالمه‌مون گفت:
_ چی چی رو خیلی خب؟ بابا چه خبره این جا؟ کدوم بوتیک؟ کدوم آقای حسینی؟ کی اجازه داده که گیسو کار کنه؟
دایی نیم نگاهی به مسیح انداخت و به من گفت:
_ می‌تونی بری دخترم.
دایی سمت مسیح برگشت و گفت:
_ مسیح، تو بیا بشین پسر برات توضیح می‌دم.
برگشتم برم خونه. مسیح همین‌ طور که از کنارم رد می‌شد آروم دم گوشم گفت:
_ آدمت می‌کنم گیسو.
خیلی عصبی بودم، رفتم بالا و در خونه رو محکم بستم. رفتم توی اتاقم و با حرص لباس‌هام رو از تنم درآوردم. خودم رو انداختم توی حموم و دوش آب سرد رو باز کردم. با پاشیدن آب سرد روی سر و تنم برای لحظه‌ای نفسم بند اومد که باعث شد عصبانیتم فروکش کنه. بعد از چند دقیقه شیر آب رو بستم و حوله‌ی تن پوشم رو تنم کردم. از حموم اومدم بیرون. بدون این که موهام رو خشک کنم راهی آشپزخونه شدم. برای خودم کاپوچینو درست کردم. طره‌ای از موهام رو پشت گوشم زدم. قهوه رو داخل ماگ صورتیم ریختم و رفتم توی بالکن نشستم. قهوه رو مزه مزه کردم. هوس یه نخ سیگار کرده بودم. مامان با دیدن مسیح حالا حالاها نمی‌یاد بالا پس می‌تونم یه نخ بکشم. رفتم داخل اتاقم و از جیب مخفی کیفم پاکت سیگارم رو با فندک صورتیم درآوردم. برگشتم بالکن و یه نخ سیگار از پاکتم درآوردم و روی لبم گذاشتم. روشنش کردم و پک عمیقی کشیدم که ته گلوم سوخت. سرم رو گرفتم بالا و دهنم رو کمی باز کردم. گذاشتم دود سیگار به تنهایی از دهنم خارج شه. من عاشق این استایل سیگار کشیدن خودم بودم. پک دیگه‌ای کشیدم و سرم رو به سمت باغ چرخوندم. آرنجم رو به دسته صندلی تکیه دادم. سیگار رو بین انگشت اشاره و وسطی نگه داشته بودم که یهو سیگار از بین انگشت‌هام کشیده شد و پشت بندش کف دستم سوخت. جیغی از درد کشیدم و سرم رو بلند کردم. مسیح با چشم های سرخ شده از عصبانیت و فک قفل شده با فاصله‌ی کمی روم خیمه زده بود. چشم‌هام دو دو می‌زدن از ترس. اصلاً فکرش رو نمی‌کردم مسیح بیاد بالا. دهنم رو باز کردم چیزی بگم که با پشت دست محکم کوبید توی دهنم. گوشه‌ی لبم خیلی می‌سوخت. از درد چشم‌‌هام پر از اشک شد. بی هیچ حرفی فقط خیره نگاهش کردم. با همون دندون‌های چفت شده گفت:
_ این رو زدم تا دیگه جرات این رو نداشته باشی دوباره سیگار رو روی اون لب هات بذاری. دفعه‌ی دیگه مطمئن نیستم بلای بدتری رو سرت نیارم.
چنان داد زد که ناخوداگاه توی جام تکون بدی خوردم.
_ فهمیدی یا نه؟
_آر... آر...
_ نشنیدم.
_ آره فهمیدم.
راست وایساد و پاکت سیگار رو با دستش مچاله کرد. فندک رو محکم کوبید زمین که به چند تکه تقسیم شد. از بالکن خارج شد و کمی بعد صدای در ورودی رو شنیدم. ماگ حاوی قهوه‌ی سرد شده‌ام رو بردم آشپزخونه و پرتش کردم داخل ظرفشویی. رفتم داخل اتاقم و در رو محکم به هم کوبیدم. رو به روی آیینه قدی وایسادم. حوله‌ی تن پوش سفیدم تا بالای زانوم می‌رسید و پاهای سفیدم در معرض دید بود. یقه ام کمی باز شده بود. موهای بلند طلایی دورم رو احاطه کرده بودن. به صورتم خیره شدم، لب پایینیم پاره شده بود و رنگ صورتم پریده بود. به کف دستم نگاه کردم. جای سوختگی سیگار تاول زده بود. چشم‌هام پر از اشک شد. پسره‌ی وحشی، نگاه نیومده چه بلایی سرم آورد. پماد سوختگی زدم به دستم. خسته خودم رو روی تخت پرت کردم. سرم رو روی بالش گذاشتم و به خواب رفتم. صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم. گوشی رو برداشتم، دیدم لیلی زنگ می‌زنه. دکمه‌ی سبز رو لمس کردم و گوشی رو گذاشتم دم گوشم. با همون صدای خواب آلود جوابش رو دادم.
_ جانم لیلی؟
_ به به، سلام خانم خوابالو. می‌دونم الان اعصابت خط خطیه و حوصله‌ی شنیدن حرف‌هام رو نداری؛ ولی خواستم بگم که می‌خوایم با بچه‌ها بریم بیرون، می‌یای؟
_ کدوم بچه‌ها؟
_ من، علی، مینا و مدیسا، می‌یای؟
خمیازه‌ای کشیدم و گفتم:
_ باشه، ساعت چند؟
_ یه ساعت دیگه آماده شو بریم.
_ باشه. خداحافظ.
یه نگاه به ساعت کردم. ساعت یازده صبحه. مثل این که برای ناهار می‌خوان برن بیرون. بلند شدم دست و صورتم رو شستم. موهام رو شونه کردم و دورم ریختم. ست ورزشی آدیداسم رو تنم کردم که یه تیشرت سفید بالای ناف بود با یه شلوار ورزشی قرمز رنگ. دست زخمیم رو چسب زدم، روی لبم رژ کالباسی مالیدم که پارگیش معلوم نشه. رفتم توی آشپزخونه که کاغذ روی پخچال رو دیدم. مامان نوشته بود که برم خونه‌ی دایی. بعد از این که گوشیم رو برداشتم رفتم پایین خونه‌ی دایی. همین که وارد خونه شدم مسیح رو جلو‌ی روم دیدم. با دیدنش هول شدم و گفتم:
_ سلام.
با اخم نگاهم کرد و سرش رو تکون داد. ایش، انگار الاغه فقط کله‌اش رو تکون می‌ده. خوب آنالیزش کردم. کت و شلوار خوش دوختی تنش بود که کاملاً برازنده اش بود. بی اختیار گفتم:
_ جایی می‌ری؟
با لحن سردی جوابم رو داد.
_ دلیلی نمی‌بینم برای تو توضیح بدم.
خاک توی سرت گیسو، خوب کنف شدی. نوش جونت تا تو باشی از این غلط‌ها نکنی. با اخم ادامه داد.
_ گیسو از امروز دیگه نمی‌ری سر کار باشه؟
_ چی؟ چرا نرم؟
_ همین که گفتم امروز هم حق نداری از خونه بری بیرون، فهمیدی؟
با حرص داشتم نگاهش می‌کردم.
_ مسیح این کارها چیه؟ مگه من بچه‌ام؟ بزرگ شدم، تو چهارساله نبودی فکر کردی من هنوز همون گیسوی چهارده ساله‌ام؟ نخیر، هیجده سالم شده. اختیاراتم دست خودمه. هرکاری بکنم مسئولش منم نه تو.
با خشم نزدیکم شد و گفت:
_ گیسو اول صبحی اعصابم رو به هم نریز، می‌فهمی این رو یا نه؟
فقط با اخم نگاهش می‌کردم که راهش رو گرفت و رفت داخل پارکینگ. با ماشینش که چهار سالی می‌شه ازش استفاده نکرده بود اومد بیرون و در رو با ریموت باز کرد و رفت. پوزخندی زدم و گفتم:
_ به همین خیال باش.
رفتم توی آشپزخونه که دیدم مامان و زن دایی مشغول حرف زدنن. سلام کردم که زن دایی به گرمی جوابم رو داد؛ ولی مامان با اخم سلام آرومی کرد. می‌دونستم از چی ناراحته. یه لیوان شیر از یخچال ریختم و خوردمش. روی میز غذاخوری آشپزخونه نشستم و مشغول بازی با گوشیم شدم که مامان گفت:
_ چند وقته کار می‌کنی؟
بدون این که سرم رو بلند کنم گفتم:
_ خیلی وقته.
یهو مامان محکم زد روی دستم. اخم هام توی هم رفتن و گفتم:
_ اِ مامان؟
_ یامان، از کی غریبه شدم که بهم نمی‌گی چی کار می‌کنی؟ می‌دونی من هر شب دلم هزار راه می‌ره تا تو برگردی خونه؟
با کلافگی گفتم:
_ به دایی گفته بودم، خود دایی بود که آقای حسینی رو به من معرفی کرد. در ضمن دوست مسیحه.
یه نگاه به مامان کردم و گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عشق گیسو
  • Maryam

    0

    آخرش نفهمیدم چرا حافظه گیسو برنگشت و اینکه یه جا گوشی گیسو رو مسیح شکست سیمکارتش رو گرفت ولی روز بعد نویسنده اشاره به گوشی کرد خیلی ایراد داشت .. انشاالله بهتر بنویسید

    ۱۱ ساعت پیش
  • حلما

    0

    سلام یه رمان ساده و معمولی بود نمیشه گفت هیجانی و جذاب بود و نمیشه هم گفت آبکی بود بالاخره نویسنده زحمت کشیده ان شاالله که روز به روز رمانهای قوی تری از شما بخونیم

    ۲ روز پیش
  • فرح بآنؤ

    0

    خیلی بی مزه بود😕

    ۳ روز پیش
  • فرح بانو

    0

    رومانی خوبی بود😕 فق اینجا ک گوشیو مسیح شکست سیم کارتو بیرون کرد شکوندش فرداش گیسو میره جایی بعد گوشیشو بیرون میکنه بعد مسیح میخاد براش زنگ بزنهه بعد یادش میاد ک دیروز گوشیشو شکسته😐

    ۳ روز پیش
  • سلطان غم

    0

    بد نبود ولی خوب آبکی بود

    ۲ ماه پیش
  • فاطیما

    0

    بچه ها واقعا خیلی رمان خوبی بود اصلا به حرف بقیه گوش ندین تا خودتون نبینین نمی تونین ببینین چه رمان خوبیه

    ۲ ماه پیش
  • فرناز

    0

    رمان خوبی بود ولی واقعا شخصیت مسیح یه جوری بودگ نمیشه ک همش کتک کتک

    ۲ ماه پیش
  • آسمان

    0

    رمان زیبایی بود و از خوندنش لذت بردم .

    ۲ ماه پیش
  • زاگرس

    0

    بد نبود، فقط نویسنده نمی دونست گنجشکها توی زمستان تخم نمیزارن و جوجه ندارن!؟

    ۲ ماه پیش
  • آیسل

    1

    رمان خوبی بود نمیشه بهش گفت عالی ولی بدم نبود....

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    سلام من رمان رو خوندم اومدم نظرم رو بنویسم،قشنگ بود ولی چند تا ضعف داشت آخرش خیلی گنگ تموم شد و اینکه اجرای داستان غلط نوشتن مثلا جای اینکه بنویسن دارن نوشته داشتن این خیلی رو مخم رفت رمانش اولش توجه همو جلب کرد برای همین سه ساعته خوندمش

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    2

    خیلی رمان قشنگی بود و مسیح به عشقش گیسو رسید گیسو هم همینطور به عشقش رسید

    ۳ ماه پیش
  • Zahra

    1

    حالم از مسیح و غیرت مزخرفش بهم خورد 😐چون عاشق گیسو هی باید کتکش بزنه

    ۳ ماه پیش
  • یاسی

    3

    رمان قشنگی بود اما من نفهمیدم آخرش گیسو حافظش رو به دست اورد یا نه

    ۳ ماه پیش
  • مائده...

    0

    جالب بود...🧸

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!