پارت پنجاه و هشتم :

آتوسا با دست‌هایی که از بی‌قراری می‌لرزیدند، آرام شیشه‌ی پنجره‌ی سمت راننده را پایین کشید. سپس با لحنی کوبنده و سنگین، پر از عزم و نفوذ، گفت:
_ باید به پلیس بگیم... دیگه جایی برای حماقت نمونده.
.نفس عمیقی کشیدم و با خشمی که حتی خودم را هم غافلگیر کرد، کلمات را محکم و قاطع به زبان اوردم . گفتم:
_ پلیس نمی‌تونه کاری کنه… من پیاده میشم. باید جایی برم.
در قلبم طوفانی از احسا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زری گلی

    0

    عسل که مرد شد اون مرده من که زندم چرا باید زندگیم خراب بشه رد پای قاتل رو خیلی قشنگ پاک کرد حالا این دختره که مرد شد باید تکلیفش رو مشخص کنم ، چه نامرد

    ۷ ماه پیش
  • Sky

    2

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطی

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • زیبا

    1

    از آتوسا اصلا خوشم نمیاد ولی به نظرم لنا عاقلانه تر رفتار میکنه من به آتوسا خیلی مشکوک تر هستم تا لنا

    ۱ سال پیش
  • افسون

    1

    اتوسا زیر زیرکی مشخصه یک کارای میکنه ولی چون نویسنده از زبونش نمینویسه معلوم نیست

    ۱ سال پیش
  • فریبا

    2

    لنا یکم شخصیت دوگانه داره گاهی خیلی شجاع و گاهی خیلی ترسوه انگار چند شخصیتیه

    ۱ سال پیش
  • .....

    1

    آتوسا گفت به پلیس بگو ینی چیزای دیگه ام هست که لنا اینا می دونن و نگفتن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️