سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت پنجاه و هشتم :
آتوسا با دستهایی که از بیقراری میلرزیدند، آرام شیشهی پنجرهی سمت راننده را پایین کشید. سپس با لحنی کوبنده و سنگین، پر از عزم و نفوذ، گفت:
_ باید به پلیس بگیم... دیگه جایی برای حماقت نمونده.
.نفس عمیقی کشیدم و با خشمی که حتی خودم را هم غافلگیر کرد، کلمات را محکم و قاطع به زبان اوردم . گفتم:
_ پلیس نمیتونه کاری کنه… من پیاده میشم. باید جایی برم.
در قلبم طوفانی از احسا
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
Sky
2این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
فاطی
1این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد
زیبا
1از آتوسا اصلا خوشم نمیاد ولی به نظرم لنا عاقلانه تر رفتار میکنه من به آتوسا خیلی مشکوک تر هستم تا لنا
۱ سال پیشافسون
1اتوسا زیر زیرکی مشخصه یک کارای میکنه ولی چون نویسنده از زبونش نمینویسه معلوم نیست
۱ سال پیشفریبا
2لنا یکم شخصیت دوگانه داره گاهی خیلی شجاع و گاهی خیلی ترسوه انگار چند شخصیتیه
۱ سال پیش.....
1آتوسا گفت به پلیس بگو ینی چیزای دیگه ام هست که لنا اینا می دونن و نگفتن
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زری گلی
0عسل که مرد شد اون مرده من که زندم چرا باید زندگیم خراب بشه رد پای قاتل رو خیلی قشنگ پاک کرد حالا این دختره که مرد شد باید تکلیفش رو مشخص کنم ، چه نامرد