پارت چهل و هفتم :

حس کردم رگ‌های شقیقه‌ام نبض می‌زنند. گویی مغزم در جمجمه‌ام متورم شده بود و دیگر جایی برای افکارم باقی نمانده بود. نگاه خیره و تیز سرگرد اخوان، مانند تیغه‌ی یک چاقو بر تنم می‌نشست، اما من نمی‌توانستم تسلیم شوم. چشم‌هایم را از چشمان اش دزدیدم، گلوی خشکم را صاف کردم و با صدایی که دیگر مثل قبل محکم نبود، گفتم:
_من وکیل می‌خوام. دیگه هیچ حرفی نمی‌زنم. شما مدرکی بر قاتل بودن من نداریØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • لایف

    4

    چجوری یهو آزادش کردن

    ۱ سال پیش
  • .....

    2

    ممنون از شما نویسنده ی عزیز بابت رمان زیباتون

    ۱ سال پیش
  • reyhane

    1

    اوه. چیشد یعنی

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️