سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت چهل و هفتم :
حس کردم رگهای شقیقهام نبض میزنند. گویی مغزم در جمجمهام متورم شده بود و دیگر جایی برای افکارم باقی نمانده بود. نگاه خیره و تیز سرگرد اخوان، مانند تیغهی یک چاقو بر تنم مینشست، اما من نمیتوانستم تسلیم شوم. چشمهایم را از چشمان اش دزدیدم، گلوی خشکم را صاف کردم و با صدایی که دیگر مثل قبل محکم نبود، گفتم:
_من وکیل میخوام. دیگه هیچ حرفی نمیزنم. شما مدرکی بر قاتل بودن من نداریØ
لطفا صبر کنید...

لایف
4چجوری یهو آزادش کردن