پارت پنجاه :

صدای قورت دادن آب دهان آتوسا را شنیدم، اما پاسخی نداد. نگاهم را به صورتش دوختم، اما نگاه او همچنان از من می‌گریخت. اخم‌هایش درهم بود و فکش را با فشار به هم می‌فشرد؛ انگار حتی بودنم در کنارش برایش غیرقابل‌تحمل بود. حس می‌کردم اگر فقط یک کلمه به زبان بیاورم، منفجر می‌شود. دلم از حماقت‌هایش پر بود. بیشتر از آنکه بخواهم سکوت کنم، دلم می‌خواست خشمم را بی‌پرده در صورتش فریاد بزنم. او بار د

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم

    3

    فکر میکنم حسام و رایان خودشون پلیسن

    ۱ سال پیش
  • راضیه

    2

    موافقم رایان پلیسه ولی اگه حسام پلیس بود لنا و اتوسا باید میدونستن

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️