پارت پنجاه و سوم :

نفس عمیقی کشیدم و تلخی تصمیمی که در دلم رسوخ کرده بود را تا عمق جانم چشیدم. صدایم لرزان و غرق در بغض سنگین بود وقتی گفتم:
_ کمکتون می‌کنم... شاید بهتر باشه بریم داخل عمارت... دو تا موضوع هست که باید بگم...
پله‌های جلوی عمارت را یکی پس از دیگری بالا رفتم. هر قدمم سنگین‌تر می‌شد، انگار که هر پله بار نامرئی سنگینی روی شانه‌هایم می‌افزود.
سکوت مرموز و سنگین شب اطرافمان را در آغوش گرÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    1

    رایان همون مردیه که نویسنده تو بخش توضیح رمان نوشته که از گذشته میاد، هستش.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️