سرگیجهی مرگ به قلم فاطمه مهدیان
پارت پنجاه و سوم :
نفس عمیقی کشیدم و تلخی تصمیمی که در دلم رسوخ کرده بود را تا عمق جانم چشیدم. صدایم لرزان و غرق در بغض سنگین بود وقتی گفتم:
_ کمکتون میکنم... شاید بهتر باشه بریم داخل عمارت... دو تا موضوع هست که باید بگم...
پلههای جلوی عمارت را یکی پس از دیگری بالا رفتم. هر قدمم سنگینتر میشد، انگار که هر پله بار نامرئی سنگینی روی شانههایم میافزود.
سکوت مرموز و سنگین شب اطرافمان را در آغوش گرÙ
لطفا صبر کنید...

آذر
1رایان همون مردیه که نویسنده تو بخش توضیح رمان نوشته که از گذشته میاد، هستش.