پارت پنجاه و هفتم :

صدای آژیر آمبولانس مثل نوری در دل تاریکی لبخندی بر لبانم نشاند. برای لحظه‌ای خیال کردم هنوز امیدی هست.مرد امدادگر با کیف قرمز بزرگی در دست، با شتاب از امبولانس پیاده و به سمت ما دوید. دستانم را از روی قفسه‌ی سینه‌ی دخترک برداشتم و خودم را عقب کشیدم. انگار با این کار، حقیقت را از دوش خودم برداشته باشم اما نه، حقیقت همان‌جا بود، درست جلوی چشم‌هایم.
با این حال، نگاهم هنوز به لب‌های اÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • لایف

    1

    این آتوسا مشکوکه دختره به پست سر لنا یا همون اتوسا نگاه کرد ترسید

    ۱ سال پیش
  • رزیتا

    0

    چیزیاز آتوسا نگفت

    ۱ سال پیش
  • nilo

    1

    فکر میکنم لنا در مورد عسل یه چیزی می دونه که اون طوری واکنش نشون داده

    ۱ سال پیش
  • رسا

    1

    موافقم یک چیزی بین این سه نفر بوده

    ۱ سال پیش
  • تیسراتیل

    2

    اینم هس ولی خب ادم وقتی یه مرده ببینه چه یه روز از مرگش گذشته باشه چه یه هفته میره تو شوک چجوریه ک زود خودشو جمع و جور کرد و نقشه ریخت و اسید پاشید رو صورت اون نگهبان بیچاره در صورتی ک برای این بچه اینقد بهم ریخت از یه بیرحم این همه احساسات🤔😂

    ۱ سال پیش
  • المیرا

    0

    لنا از نظر من بی رحم نیست تمام کاراش از روی اجبار بود

    ۱ سال پیش
  • اوا

    1

    درسته یکم عجیب برخورد کرد از طرفیم عسل دوست بود انتظار میرفت مرگ اون بیشتر بهمش بریزه

    ۱ سال پیش
  • اوا

    0

    اما یک چیز دیگه هم هست لنا از بعد مرگ عسل خیلی تغییرات شخصیتی داشت 🤔شاید علت این حجم از تغییر مرگ عسل باشه

    ۱ سال پیش
  • المیرا

    0

    نه بابا کدوم تغییر ؟؟!

    ۱ سال پیش
  • المیرا

    1

    امیدوارم اخرش شوکه نشیم اخرش

    ۱ سال پیش
  • .....

    0

    کاش هر چی به ذهنش میرسه به آتوسا نگه اصلا قابل اعتماد نیست

    ۱ سال پیش
  • فریبا

    1

    مشکل منم همینه چرا همه چیزو به اتوسا میگه تو میبینی این دختر غیرقابل اعتماده بعد اینجوری میکنی

    ۱ سال پیش
  • تیسراتیل

    0

    پ چرا وقتی جسد عسلو دیدی هوا بهت خیانت نکرد خیلی راحت همه چی پاک کردی جسدشم انداختی 😒

    ۱ سال پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    👏🏻👏🏻👏🏻😉نکته اش دقیقا همین جاست

    ۱ سال پیش
  • اوا

    0

    به نظر من اشتباه میکنید لنا با تصور زنده بودن دخترک احیا انجام داد از طرفی مرگشو به چشم دید بخاطر همین اینقدر بهم ریخت ولی برای عسل مدت ها از مرگش گذشته بود لنا هیچ کاری نمیتونست انجام بده

    ۱ سال پیش
  • اوا

    1

    یک نکته دیگه هم که هست شاید بهم ریختگی زیادش بخاطر سن دخترک بوده

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️