پارت پنجاه و یک :

ذهنم پر از سؤال شده بود، ولی زبانم هنوز درگیر حیرت بود.
رایان ماشین را خاموش و همراه حسام از آن پیاده شدند. دستم را به سمت درب بردم تا بازش کنم، اما قبل از ان صدای آتوسا را از کنارم شنیدم؛ صدایی که از هیجان و ناباوری می‌لرزید:
_ واقعاً احمقی اگه مخشو نزنی! ببین چه عمارتی اجاره کرده؟!
لبخند آتوسا بیشتر به نیشخند شبیه بود، و برق چشم‌هایش نه از شادی، که از یک هیجان سطحی و ناپایدار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زری گلی

    0

    چقدر طلبکار و از خود راضی کنارش بودم چشاشو از کاسه در میآوردم خراب خانوم

    ۳ ماه پیش
  • آذر

    4

    چقدر این آتوسا چندشه.... اوایل داستان کلا یچیز دیگه درموردش فکر میکردم. همش چشمش دنبال پول و پسر و مخ زنیه.

    ۱۲ ماه پیش
  • ....

    0

    چجوری به نتیجه خوبی در مورد آتوسا رسیدی؟؟؟

    ۱۲ ماه پیش
  • آذر

    5

    حسام واقعا حق داشت و داره. لنا با این کارایی که کرده هنوزم طلبکاره.

    ۱۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!