پارت پنجاه و دوم :

صدای قدم‌های محکم رایان روی سنگفرش خیس حیاط به گوشم رسید. رایان نزدیک‌تر شد، اما صدایش همچنان آرام و محکم بود؛ مثل کسی که به جای داد زدن، با حقیقت ضربه می‌زند:
_ از چی داری فرار می‌کنی؟ بمون و کمک کن خرابکاریتو درست کنیم.
گرمای خشم مثل موجی داغ تا نوک انگشتانم دوید. دستم را مشت‌ کردم ، انگار می‌خواستم چیزی را در خودم خفه کنم. صورتم سرخ شده بود و گلوم می‌سوخت، فریاد زدم:
_ از Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آذر

    5

    لنا یجوریه انگار واقعا کاری نکرده. نه جان ما پس عسل خودش رفت خون کف آشپزخونه رو پاک کرده، خودشو تو سد انداخته تو کلا بی گناهی! این آتوسا رو نگاه یجوری میگه عذاب وجدان نداری، یکی بیاد رفتارهای خودشو بهش گوشزد کنه.

    ۱ سال پیش
  • المیرا

    0

    حس منو عالی بیان کردی👏🏻👏🏻👏🏻👏🏻

    ۱ سال پیش
  • ارزو

    0

    آتوسا پرو ترین دختریه که دیدم

    ۱ سال پیش
  • لایف

    1

    به نظرم واقعا عسل خودش را مرگش یک کاره ای هست دقت کردید پوستر رمان دختره دستش چاقو و داره روی گردنش میکشه

    ۱ سال پیش
  • لایف

    0

    چقدر داری کشش میدی الان این پارت هیچ چیز خاصی نداشت

    ۱ سال پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    عزیزم باید سه پارت دیگه صبر کنید تا وارد قسمت بازگشایی معماها بشیم

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️