آشتی به قلم سعیده براز
پارت هجده :
باران آرام آرام می بارید و آشتی از پنجره به کوچه نگاه می کرد .مادربزرگ نیم ساعتی بود که به
خواب رفته بود.شادیه تماس گرفته بود که فردی با شرایط آشتی پیدا شده و حاضر به ازدواج با
اوست و حالا برای صحبت به خانه اش می آید،آشتی خود را آماده برای مخالفت و عوض کردن نظر
آن شخص می کرد.
زیر باران مردی را دید که آرام آرام قدم بر می داشت .با خودش گفت:
ـ این موقع شب زیر بارون ،حتما
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0عالی عالی عالی عالی
۱ سال پیشسودابه
0خوبه رمان قشنگیه
۱ سال پیشالهام
0خیلی قشنگ بود
۲ سال پیشSara
0چرا اسم شخصیت دختر اشتی؟
۲ سال پیش..........
0............
۲ سال پیشستاره
2احتمالا بعد اینکه بچه به دنیا اومد خواستن عقد کنن سرو کله آروین پیدا میشه
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
😁😁😁😁
۲ سال پیشستاره
0پس حدسم درسته😭
۲ سال پیشققنوس
0این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

سعیده براز | نویسنده رمان
درسته حق باشماست اما چون باید برای کتاب مجوز میگرفتم مجبور شدم اینوبنویسم وگرنه مجوزنمیدادن
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون از توجهتون
۲ سال پیشخیلی خوشحال شدم که
0اشتی با همین نامزد کرد ممنون از نویسنیده اش
۲ سال پیششبنم
0عالی بود ممنون
۲ سال پیشکوثر
1تا اینجا خیلی خوب بود ممنون
۲ سال پیشمریم
1خیلی پارت قشنگی بود مرسی
۲ سال پیشم
2چه پارت قشنگی بود،هیمن خیلی قشنگ حرفاشو زد، خوبه از عشق حرفی نزد وگرنه آشتی قبولش نمی کرد
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

هاله
0زندگی یک کرداصیل نوشته شده