لیست کلیه پارتهای رمان آشتی : پارت های 21 تا 35
تعداد کل پارت های منتشر شده : 35
-
رمان آشتی - پارت 21
چند روز بعد از مهمانی حال مادربزرگ بد شدو برای مراقبت بیشتر به خانه ی شادیه رفت ،آشتی هم که این روزها سنگین تر شده بود به زور از عهده ی کارهای خودش بر می آمد و نمی توانست مراقب او باشد . با رفتن مادربزرگ آشتی که فکر می کرد از دستش خلاص شده حالا جای خالی مادربزرگ و تنهایی آزارش می داد .او ک...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 22
حالا دیگر آشتی اواخر هشت ماهگی اش رامی گذراند.سنگین شده بود وترکهای شکمش آزارش می داد .دیگر نمی توانست لباس های دلخواهش را بپوشد تقریبا همه ی لباسهایش برایش تنگ شده بودند.پیراهن بارداری اش را تنش کرد و در حالی که ترکهای شکمش را از روی پیراهن می خاراند داخل پذیرایی شدوکمی قدم زد از وضعیتش ا...
بروزرسانی در : ۴۵۰ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 23
قرار بود آخرین سونو گرافی را بدهد تا هم وزن بچه مشخص شود هم اینکه ببیند سر بچه چرخیده است یا نه؟برای اولین بار در اتاق انتظار با دیدن زنان باردار همراه همسرانشان حسرت نخورد چرا که آروین نامهربان اگر نبود به جایش هیمن مهربان کنارش بود.هیمن درست مثل آروین کم حرف بود ولی تمام توجه اش پی آشت...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 24
ویار مسخره اش هنوز همراهش بود .خودش می دانست چه کاری باعث می شود ویارش بهتر شود ولی وقتش نبود باید هیمن از خانه می رفت تا خیالش راحت میشد. هیمن صبح بدون سر و صدا از خانه خارج شد ،دوست نداشت آشتی را صبح از خواب بیدار کند ولی هیمن که نزدیک ماشینش شد فهمید که گوشیش را فراموش کرده ،باز هم آرا...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 25
پدر ومادر آشتی سیسمونی نوه شان را آوردند و با کمک هیمن در اتاق کوچک خانه چیدند. آشتی با ذوق به آنها نگاه می کرد و مدام در کمدها را باز می کرد و از دیدن لباسهای کوچک و زیبا به وجد می آمد. شادیه همان شب برای دیدن سیسمونی به خانه ی آنها آمد و با خوشحالی به شکم آشتی نگاه کرد و گفت: ـ چقدر دی...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 26
هیمن با تشر پرستار سعی کرد یشتربه خود مسلط شود تا بتواند به آشتی روحیه بدهد. ـ آشتی حرف دکتر رو گوش کن تا زودتر زایمان کنی .دست منو بگیرو فشار بده .ولی تلاشتو بکن تا بچه مون به دنیا بیاد . بلاخره آشتی فرزندش را به دنیا آورد .آن قدر زایمان سختی داشت که وقتی فرزندش را روی شکمش گذاشتند های ...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 27
بعد از حدود سه هفته آشتی از ته دل لبخند زد وگفت: ـ تو خیلی خوبی هیمن.فدات شم .....فدات شم. چشمهای هیمن تقریبا از حدقه در آمده بود و آشتی که هنوز متوجه حرفش نشده بود رفت تایک دل سیر بخوابد.هیمن تا یک ساعتی به فدات شم آشتی فکر میکرد و لبخند میزد. طفلی هر دوساعت یکبار برای آرمین شیر درست میکر...
بروزرسانی در : ۴۴۷ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 28
صدای در واحدشان که آمد تعجب کرد،هیمن که کلید داشت از چشمی در که نگاهی کرد شادیه را دید خدا به خیر کندی گفت. شادیه با دیدن پیراهن کوتاه آشتی اخمهایش در هم رفت . احوالپرسی کوتاهی کرد و به سراغ آرمین رفت. آشتی هنوز هم از این مادر شوهری که به جاری تغییر جایگاه داده بود می ترسید .... زبانش مث...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 29
هیمن هم حال خوشی نداشت .یک چیزی مثل خوره به جانش افتاده بود ،حتی دوست نداشت دلیل ناراحتی آشتی، آروین باشد.مرد بود دیگر غیرت داشت روی دوست داشتنی ترین زن زندگیش. هیمنی که پدرش را در کودکی از دست داده بود و همراه مادر پیرش زندگی می کرد که او راهم خیلی زود از دست داد ،خیلی از بی کسی می ترسید ...
بروزرسانی در : ۴۴۵ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 30
با این حرف آشتی ،هیمن متوجه حضور آراز و طرز نگاه کردنش شد .آراز که متوجه عصبانیت هیمن شده بود از آنجا دور شد. هیمن و آشتی روی صندلی نشستند و هیمن در حالی که از شدت خشم صدایش می لرزید گفت: ـ یعنی من فقط اگه این مرتیکه آراز رو گیر بیارم ،می دونم چیکارش کنم .پسره ی عوضی. ـ ولش کن تو رو خدا ،...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 31
کار هیمن رونق گرفته بود با نزدیک شدن فصل بهار و بهتر شدن هوا، مردم بیشتر بیرون می آمدند و برای عید خرید می کردند. بعد از چند باری که شادیه هیمن را دعوت کرد و هیمن هر بار به یک بهانه ای دعوت او را رد کرد بالاخره مجبور شد دعوت شام شادیه را بپذیرد،هر چند که نه خودش و نه آشتی راضی به این رفتن ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 32
آن شب وقتی به خانه برگشتند هر دو ناراحت بودند .ای کاش مجبور نبودند بروند.هر بار به طریقِ مختلف ناراحت برمی گشتند. هیمن آرمین را که خوابیده بود درون تختش گذاشت و به پذیرایی برگشت. ـ آشتی کجایی؟ ـ آشپزخونه ام دارم برات چایی مخصوصت رو دم میکنم. ـ واسه ی من دم نکن ،میخوام بخوابم .بیا قبلش می...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 33
به محض رسیدنشان آشتی چای مخصوص خودش که هیمن خیلی دوست داشت را دم کرد. آرمین نیز که حسابی خوش گذرانده بود خیلی زود خوابید و هیمن و آشتی را به حال خود گذاشت. هیمن در حالی که لیوان چایی را میان دستانش گرفته بود و به لبش نزدیک می کرد ،آشتی را صدا کرد. ـ آشتی ـ بله هیمن در حال جدال با حس موذ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 34
هیمن و آشتی تصمیم داشتند روز اول عید خانواده ی هیمن و آشتی را برای نهار دعوت کنند .لحظه ی تحویل سال نیمه شب بود و آشتی دوست داشت از میهمانانش برای نهار پذیرایی کند. هیمن همه ی خریدها را انجام داده بود و آشتی هم مشغول پخت و پز و نظافت خانه بود. آشتی اینقدر به این سو وآن سو می دوید که عرق بر رو...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان آشتی - پارت 35
هیچگاه با او لجبازی نمی کرد .فقط ای کاش در برابر شادیه آنقدر ضعیف نبود و از او حرف شنوی نداشت.شام شان را که خوردند تلفن هیمن زنگ خورد محمد بود.هیمن زیر لب خدا به خیری کندی گفتو جواب داد. محمد از هیمن خواست برای شب نشینی به خانه شان بروند ....هر چه هیمن گفت که آنها بیایند محمد قبول نکرد و ...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
- 1
- 2