آشتی به قلم سعیده براز
پارت سیزده :
آشتی بی حال در جمع خانواده ی شوهرش نشسته بود.محمد وشادیه با خوشحالی به شکم کوچک او
نگاه می کردندو گاهی اشک در چشمانشان جمع میشد.
آرینا هم مدام قربان صدقه ی برادر زاده متولد نشده می رفت و «فداش بشه عمه» از دهانش
نمی افتادو این وسط آشتی از نگاه خوشحال آرتین هیچ خوشش نیامد.
در این بین بارین ساکت و بی قرار بود.آشتی به بارین نگاه کرد و لب زد:
ـ چیه؟چی شده؟!
اما بارین
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطی
0عالی عالی عالی
۱ سال پیش..........
0...........
۱ سال پیشMaryam
1ممنون نویسنده جان بابت پارت قشنگتون عالی بود آرتین چه آدمیه به زن برادرش نظر داره دلم برای بارین سوخت خیلی مظلوم بود هیمن زودتر خودتو برسون که آشتیو دارن اذیت میکنن
۱ سال پیشلیلی
0تااینجا خوب بود
۱ سال پیشکوثر
0تا اینجا خیلی جالب بود ممنونم نویسنده
۱ سال پیشمریم
2یعنی هرررررر دوووووو روز شش دقیقه ؟ !!!! نوشته ها رو که رو هم چیزی ، هم رنگ هم رنگ ! الآنم میگی هر دو روز یک پارت شش دقیقه ای !؟ مگه مواد مخدره که این طور جیره بندیش کردی ؟
۱ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
😁
۱ سال پیشآلما
0اگه پنج سال از شوهره خبری نشه عقدشون از نظر شرعی باطله
۱ سال پیشآسمان
0هیمن جان خودتو برسون یعنی هیمن نفهمیده آروین مرده
۱ سال پیشهانیه
0تا اینجا خیلی خوب بود
۱ سال پیشپری
6فکرمیکنم آروین زندس و اشتی هم باهیچ *** ازدواج نمیکنه. چون اگه تو ذهن نویسنده قرار باشه آروین آخر قصه برگرده پس نباید داستان جوری پیش بره که آشتی ازدواج کنه.چون ازدواجش از نظر شرعی بهم میخوره و باطل میشه
۱ سال پیشسارا
1همین بیاکع آشتی رو رو بردن
۱ سال پیشهانیه
4خاک تو سر ارتین کنن به زنداداش چشم داره درست که بچه نداره خوبه اینه هم بچه پرورشگاهی میتونه برای خودش طهم پر شدن بچش تازه زنشم دوسش داره ولی متاسفانه این رسم همه جا هست خواهر من قربانى همین رسم شد
۱ سال پیشمهسا
7کاش هیمن بیاد نزاره آشتی باز بد بخت بشه .
۱ سال پیشR0SHA
2وایییی که مجنون داستان شدممممممم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...
نسرین
0باید تا آخر بخونم