پارت چهارده :


آشتی که سکوت دوباره ی پدر را دید خودش به حرف آمد.
ـ من به هیچ وجه حاضر نیستم این پیشنهاد رو قبول کنم.
محمد : آخه دختر خیره سر پس میخوای چیکار کنی؟بمونی خونه پدرت مدام خواستگار رد کنی؟مثل
اینکه بدتم نیومده؟!
آشتی دلش سوخت.ساکت شد تا کمی آرام شود و بعد حرف بزند.
ـ فعلا پاشو برو وسایلت رو جمع کن می برمت خونه ی خودت.اونجا یه مدت با مادر بزرگ آروین
تنها باش و فکرهاتو ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • و

    0

    عالیییییییییییی

    ۱ سال پیش
  • نسرین

    0

    رمان خوبیه

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    عالی عالی عالی عالی عالی عالی

    ۱ سال پیش
  • .........

    0

    ...........

    ۲ سال پیش
  • کوثر

    1

    خیلی خوبه ممنون

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    رمان خوبیه ممنون نویسنده و امیدوارم هیمن هرچه زودتر برسه

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    وای سعید جون مرسی بابت این همه پارت وقتی دیدم این همه پارت گذاشتید انقدر ذوق کردم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️