منم طهورا دختر اریایی نسلی از کوروش کبیر اماده ام برای………… انتقام انتقام خون پدر انتقام خون مادر و انتقام خون برادر...چشمامو برای چند ثانیه روی هم می زارم باید تمرکز داشته باشم لنز دوربین قناصه را تنظیم می کنم. حالا مورد تو تیر راس منه یاد حرف پدر م می افتم که می گفت:طهورا ….یه قناصه زن قبل از شلیک یه نفس عمیق بدون بازدم می کشه به هیچ چیز فکر نمی کنه؛چون فکرت که درگیر باشه دستات می لرزه پس نفسمو تو سینه ام حبس می کنم فکرمو ازاد می کنم ازاده …..ازاد دستم رو ماشه است نمی لرزه حال وقتشه 1... 2... 3... بنـــــگ هدف افتاد ………پایان خوش.

ژانر : پلیسی، عاشقانه

تخمین مدت زمان مطالعه : ۷ ساعت و ۳۱ دقیقه

مطالعه آنلاین منم طهورا
نویسنده : آسایا آریایی

ژانر : #عاشقانه #پلیسی‎

خلاصه :

منم طهورا دختر اریایی نسلی از کوروش کبیر اماده ام برای………… انتقام

انتقام خون پدر انتقام خون مادر و انتقام خون برادر...چشمامو برای چند ثانیه روی هم می زارم باید تمرکز داشته باشم لنز دوربین قناصه را تنظیم می کنم.

حالا مورد تو تیر راس منه یاد حرف پدر م می افتم که می گفت:طهورا ….یه قناصه زن قبل از شلیک یه نفس عمیق بدون بازدم می کشه به هیچ چیز فکر نمی کنه؛چون فکرت که درگیر باشه دستات می لرزه

پس نفسمو تو سینه ام حبس می کنم فکرمو ازاد می کنم ازاده …..ازاد دستم رو ماشه است

نمی لرزه حال وقتشه 1... 2... 3... بنـــــگ

هدف افتاد ………پایان خوش.

با آرامشِ کامل در حال جمع آوری تفنگم هستم. همه ی قطعات رو به آرامی جدا می کنم و در جای خودش در ساکم می ذارم. این تازه اولین هدف بود. آروم آروم از راه پله ی ساختمانِ بدون سکنه و مخروبه بیرون میام از در اصلی خارج می شم. شالم رو جلوتر می کشم تا جلبِ توجه نکنم، ساکِ تفنگم که مثل ساک ورزشی به نظر می رسه رو، روی شونه هام می ندازم. عینک دودی تیره ام رو می زنم و یه نگاه اجمالی به اطرافم می ندازم. هنوز خبری نشده و به راهِ خودم ادامه می دم، اصلا بر نمی گردم ببینم چه خبره؟ بدون هیچ توجهی به راهم ادامه می دم. ولی صداها یواش یواش به گوشم می خوره صدای فریادِ چند مرد. صدایی که می گه:

- شاهین دور و بر رو خوب نگاه کن، سیا تو برو ساختمون های اطراف رو زیر نظر بگیر. پیداش کنید. مُرده و زندش مهم نیست. فقط برای من بیاریدش.

صدای آژیر آمبولانس شنیده می شه. می دونم که نمُرده، هدفم فقط زخمی کردنه، نه کُشتن!

وارد خیابون اصلی می شم، از همون جا یه تاکسی در بست می گیرم و می رم به سمت خونم. خونه ای که یه زمانی مامنِ عشق و عاشقی بود، خونه ای که من توش رشد کردم و بزرگ شدم.

آروم کلیدم رو در میارم و واردِ خونه می شم. ساکِ تفنگم رو با احتیاط می ذارم روی مبل و خودم به سمتِ آشپزخونه می رم. یه لیوان آبِ سرد از یخچال بر می دارم و یه نفس سر می کشم. صدای مادرم رو می شنوم که می گه:

- طهورا! بازم ایستاده آب خوردی، چه قدر بگم برات ضرر داره؟

سریع به سمت عقب بر می گردم، هیچ کسی نیست، پس صدای مادرم از کجا می اومد؟ بازم رسیدن به حقیقتِ تلخ! به نبودِ مادر، به نبود پدر و به نبودِ تک برادرم طاها!

دوباره سر دردِ عصبیم سراغم میاد. لیوان رو، روی میز آشپزخونه می کوبم و به سمتِ نشیمن می رم. روی اولین مبل می افتم. شالم رو از سرم بر می دارم. از درون احساسِ داغی می کنم، همون طور نشسته مانتوم رو از تنم در میارم. روی مبل دراز می کشم تا کمی از سر دردم کاسته بشه ولی مگه می شد! یاد گرفته بودم بهترین کار برای کم کردنِ سر دردم اشک های چشمامه. گریه کردم، آروم شدم. گریه برای من از هر قرصِ مسکنی پُر فایده تر بود. حالا احساسِ سبکی می کنم حالا آرومم. مثل کودکی در آغوش مادرش.

****

از حموم بیرون میام. حولم رو به دورِ تنم می پیچم و واردِ اتاقم می شم. جلوی آینه ایستادم، خودم رو می بینم. امروز تولد بیست و یک سالگیمه، چه تنهام! پس کجا هستند خانوادم که بهم تبریک بگن؟ طاها کجاست که صبحِ زود کادو به دست منو اذیت کنه؟ کجاست پدرم که منو تو آغوشش بگیره؟ کجاست مادرم که این صحنه ها رو با لذت نظاره کنه؟ بشکنه دستی که اون ها رو ازم گرفت. له بشه قلبی که قلبم رو شکست. آخ طهورا چه تنهایی!

بالای میزِ کارم عکسِ تولد هشت سالگیم رو می بینم. من، تو آغوشِ پدر و مادرم، طاها هم کنارِ ما. خاطره اش مثلِ فیلم از ذهنم می گذره. هرگز یادم نمی ره زمانی که کادوی برادرِ بزرگم رو باز کردم، یه ست لوازم نقاشی بود. با لبی ورچیده ب*و*سش کردم و ازش تشکر کردم. نوبت به کادوی پدر و مادرم رسید با ذوق بازش کردم ولی با گریه گفتم:

- من اینو نمی خوام، تو بهم قول داده بودی بابا!

پدرم منو تو ب*غ*لش گرفت و گفت:

- عزیزم، تفنگ مال پسراست، ببین چه عروسکِ خوشگلی خریدیم.

صدای مادرم رو شنیدم که می گفت:

- طهورا، ببین چه لباسِ عروس قشنگی تنشه.

ولی من نگاهشم نکردم و فقط اشک می ریختم. دوباره بابام ب*غ*لم کرد سفت و محکم. گفتم:

- باهات قهرم، اصلا دیگه دوستت ندارم، تو بابای بدی هستی تو قول دادی!

نفسِ عمیق پدرم گوشم رو نوازش داد و صدای آرومش که گفت:

- باشه، برات می خرم. نمی خوام دخترم فکر کنه باباش بد قوله. اصلا، هم برات تفنگ می خرم، هم می برمت کلاسِ تیر اندازی. خوبه طهورا؟ راضی شدی بابای؟

با حرفِ بابام قهقهه ای زدم که فکر کنم تا ته حلقم رو، همه دیدن. پریدم چند تا ماچِ آبدار از گونه ی بابام گرفتم و با خوشحالی فراوون به جشنِ کوچیک تولدم مشغول شدم.

****

- جناب جهانی سن دختر خانومتون کمه ما نمی تونیم ایشون رو تو کلاس ها ثبت نام کنیم.

- عرض کردم خدمتتون آقای مالکی، دخترِ من استعدادِ خوبی داره، می تونید ازش یه امتحان بگیرید.

آقای مالکی که مسئولِ ثبت نام بود یه نگاه به من انداخت و گفت:

- آخه قدشم خیلی کوتاهه ولی چشم، من روی حرفِ شما، حرفی نمی زنم. یه تست از دخترتون می گیرم، بعد اگر رضایت بخش بود، این دختر خانومِ گلتون رو برخلافِ مقررات با ضمانتِ خودم ثبت نام می کنم.

صدای تشکرِ پدرم رو می شنیدم. تو دلم کلی ذوق کردم. آقای مالکی به من و بابا گفت همراهش بریم تا بتونه از من یه تست بگیره. منم دست تو دستِ بابام از اتاق خارج شدم. از راهروی باریکی رد شدیم و وارد یه سالنِ سر بسته شدیم. چشمام از ذوق داشت از کاسه در می اومد. سالن تیر اندازی بود، لحظه شماری می کردم که با دست های کوچیکم یکی از اون تفنگ های روی میز رو بردارم.

آقای مالکی منو برد یه سمتِ دیگه. با هر قدمی که از تفنگ ها دور می شدم اخمم عمیق تر و غلیظ تر می شد. منو برد پشتِ یه میز، چند تا دارت به من داد و گفت:

- خوب طهورا خانوم، بلدی از این ها استفاده کنی؟

با لب و لوچه ی آویزون گفتم:

- بلدم، اینا که کاری نداره!

آقای مالکی لبخندی زد و گفت:

- خُب، پس بزن به هدف!

از آقای مالکی پرسیدم:

- چند راند؟

آقای مالکی با ابروهای بالا اومده گفت:

- توی یه راند با سه تا نشونه.

دوباره آقای مالکی گفت:

- طهورا جان، دخترم از دارت چیزی می دونی؟ می تونی بگی نشونه از چند قسمت تشکیل شده؟

به بابام نگاه کردم که داشت با لبخند منو نگاه می کرد. سرم رو بالا گرفتم، به آقای مالکی گفتم:

- دارت چهار قسمت داره. یک: نوک، دو: بال، سه: شافت، چهار: فلایت.

آقای مالکی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آفرین، حالا بزن ببینم پرتابت هم مثلِ اطلاعاتت خوب هست یا نه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تکون دادم بازی دارت رو از طاها یاد گرفته بودم تموم اطلاعات رو از زبونش کشیده بودم بیرون. گاهی اوقات با طاها سرِ نوشتنِ مشق های من با دارت مسابقه می دادیم. اگه من می بردم طاها رو مجبور می کردم مشق های منو بنویسه و اگه می باختم طاها می خواست که یه روزِ کامل سمتش نرم و ازش چیزی نخوام که بیشتر اوقات من برنده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با بندِ اول انگشت اشارم تعادلِ دارت رو پیدا کردم، با شکم انگشتِ شستم دارت رو مهار کردم و با انگشتِ وسط انگشت های دیگم رو پشتیبانی کردم. حالا نوبتِ پرتاب بود، با توان دارت رو به سمت برد زدم و inner bull شد خورد وسط و دارت چسبید به برد. صدای احسنتِ پدرم به من دلگرمی داد. دومین پرتاب رو می خواستم شروع کنم، دوباره همون کارایی که طاها به من آموزش داده بودم رو پیاده کردم و دوباره inner bull شد و آخرین پرتاب هم با موفقیت به برد چسبید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آقای مالکی نگاه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- تموم شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای مالکی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آفرین، این بازی رو از کی یاد گرفتی طهورا جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از داداش طاهام، تازه من از داداشم هم بهتر بازی می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

روم رو به سمت پدرم گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه نه بابایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابام با لبخندِ پُر رنگی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله دخترم، شما بهتر بازی می کنی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از سالن خارج شدیم و دوباره واردِ همون دفتر کار آقای مالکی شدیم. توی راه تموم فکر و ذکرم پیش تفنگ ها بود، گوش ندادم ببینم آقای مالکی و پدرم با هم چه حرف های می زدن، فقط فهمیدم از یه هفته ی بعد کلاس های من شروع می شه قرار شد اول با تیر و کمان شروع کنم و بعد با تفنگ آموزش ببینم. با خوشحالی از آقای مالکی خداحافظی کردم و دست تو دست پدرم از سالن خارج شدیم. وقتی سوار ماشین بابام شدم، پریدم و صورتِ بابام رو ب*و*سیدم. بابام خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طهورا! بابا، درسته آوردمت کلاس ثبت نامت کردم ولی باید قول بدی درسات رو خوب بخونی دیگه مشقاتم ندی طاها بنویسه، باشه دخترم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه بابا، قول می دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

زندگی و شخصیتِ اصلی من از همون جا شکل گرفت. یه نگاه به آینه ی رو به روم انداختم. حالا بیست و یک سال دارم. خوب به خودم نگاه کردم. تو این چند سال چه ها که به من نگذشته بود! تن پوش حولم رو کمی باز کردم تا تنم نفسی بگیره. چک چکِ آب از موهام سرازیر شده بود روی تنِ سفیدم. برخلافِ خانوادم، تنها عضوِ چشم رنگی من بودم. پدرم می گفت به مادر بزرگش رفتم، من که ندیده بودمش ولی گویا شباهتِ زیادی به اون داشتم. موهای فر دارِ خرمایی روشن، صورتِ گرد، با چال روی گونه ی چپم. زیبا بودم مخصوصا رنگِ چشمام که همیشه پدرم می گفت منو یادِ دریا می ندازه، ولی افسوس تو چشمام دیگه شوقی برای زندگی نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حوله خودم رو انداختم روی تخت، دستام رو زیرِ سرم گذاشتم و به طاقِ سفید بالای سرم خیره شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چی می خواستم از این سقفِ سفید؟ خاطراتی که بارها و بارها برای خودم ثانیه به ثانیه اش رو مرور کرده بودم. چشمام رو، روی هم می ذارم. صداها رو خوب و واضح می شنوم. صبحِ زود بود، من امتحان تیر اندازی داشتم، قرار بود به گروهِ المپیک ملحق بشم. صدای مامانم رو از تو اتاق شنیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طهورا! طهورا بلند شو مامان جان، دیرت می شه، مگه مسابقه نداری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سریع چشمام رو باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه مامان، بشمار سه حاضرم، بابا و طاها که نرفتن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی روی لب های مامانم نشست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عزیزم، منتظرت موندن. تو هم زود باش.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم آروم از اتاق خوابم بیرون رفت، منم سریع بدونِ شُستن دست و روم حاضر شدم و از اتاق زدم بیرون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام به همگی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به به سحر خیز! می ذاشتی بعدا! هنوز زود بود! ساعتِ هفته دختر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای بابا! طاها بازم شروع کردی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نگاه طاها به بابام و لبخندِ پُر رنگِ بابام به من بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دخترم، صبحت بخیر. یه چیزی بخور که باید اول تو رو برسونم بعدم طاها و مادرت رو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو به سمتِ مامان می چرخونم و می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان کجا می خوای بری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

مامانم در حال ریختن چای می گه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خوام برم خونه ی عمه معصومه ات.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با شادی می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آخ جون! مامان نیا تا منم بیام عمه رو ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابام در حالی که آخرِ چایش رو سر می کشید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی خواد عزیزم، بعدا همگی با هم می ریم خونه ی عمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ بابا! من خیلی وقته عمه رو ندیدم، اصلا چرا دیگه عمه نمیاد این جا یا ما نمی ریم خونشون؟ چیزی شده من خبر ندارم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طاها یه نگاه به من می ندازه که چیزی دستگیرم نمی شه و می گه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از ما می پرسی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به طاها با چشمای بزرگ شده نگاه می کنم و می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- پس از کی بپرسم حسن بقال؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نخیر، از چشمات بپرس که پدرِ یکی رو در آورده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هـا! پدر کی رو در آورده طاها؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدایِ همزمانِ مامان و بابا رو می شنوم که می گن:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طاهــا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طاهای عزیزم دستش رو به نشونه ی تسلیم بلند می کنه و می گه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شلیک نکنید، من تسلیمم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همه آروم از در خارج می شن. من ساکِ تفنگم رو، روی دوشم می گیرم، بنا به عادتِ دیرینه همیشه آخرین نفری هستم که از در خارج می شم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بابا از طاها می پرسه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طاها جان بازم ماشین رو دیشب پارکینگ نذاشتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طاها جواب می ده:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جنابِ قاضی جهان، آخه یه پژوی قدیمی رو که کسی خط و خش نمی ندازه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همگی وارد ماشین می شیم، قبل از این که پدرم ماشین رو روشن کنه می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِآی وای! بابا صبر کن موبایلم رو جا گذاشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای مادرم میاد که می گه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طهورا، تو چرا این قدر حواس پرتی دختر، بدو برو بیار دیر شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

قبل از این که از ماشین پیاده بشم بابام می گه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبر کن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت عقب بر می گرده و می گه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اینو بذار تو اتاقت یه جای امن، بعدا ازت می گیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نگاه به فلش تو دستم می ندازم و می گم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این چیه بابا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نیست بابا جان، مالِ کارمه! فقط یه جای امن بذار؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از ماشین پیاده می شم، نمی دونم چرا ناخودآگاه به عقب بر می گردم. چهره ی تک تکشون رو می بینم. چهره ی در آرامش پدرم، مادرم رو در حالِ جلو کشیدن چادرِ سرش و طاها که نمی دونم داشت به بابام چی می گفت؟ هر سه نگاهشون به من افتاد، به چشمای تک تکشون نگاه کردم، یه حسِ عجیب مثلِ دلشوره تو جونم افتاده بود، یه حس مثلِ افتادن یه اتفاق.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

طاها گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختر عجله کن، تا تو برسی مسابقه تموم شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه قدم به عقب، دوباره همون حس، قدمِ بعدی رو برداشتم، قدم سوم و صدای مهیب انفجار پرت شدن من و دیگه تاریکی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو باز می کنم، روی تخت می شینم. هر روز این تصاویر مهمونِ ذهنم می شه. چه ساده خانوادم کُشته شدن، چه راحت از من دست کشیدن. بازم صداها و بازم تصاویر جلوی چشمام رژه می رن. صدای شیون عمه هام، عمه مهری، عمه مهناز و عمه معصومه ی نازنینم اما من، بُهت زده با دستِ شکسته با سری پیچیده در باندِ سفید و زبونی که قادر به حرف زدن نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه معصومه میاد جلو و منو ب*غ*ل می کنه و می گه:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه برات بمیره. داداش چه جور دلت اومد دسته گلت رو تنها بذاری؟ وای نرگس، زن داداش چه جور دلت اومد دخترت رو بذاری و بری؟ بمیرم برات طاها که دامادیت رو ندیدم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سرم رو تو ب*غ*لش می گیره و برام لالای می خونه اما من آروم می خوابم. سه ماهی هست که هیچ حرفی نزدم، حتی یه کلمه، همه می گن زبونم از ترس بند اومده. شوهرِ عمه معصومه، سرهنگ بود، تو ستاد مبارزه با مواد مخدر فعالیت می کرد. یه مردِ نازنین و آروم که هر بار نگاهش می کردم موجی از آرامش در من وارد می شد. یه روز با عمه نشسته بودیم که عمو مجید واردِ آشپزخونه شد و به من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طهورا جان، دخترم آماده باش باید با هم تا جای بریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عمو مجید نگاهی انداختم و سری تکون دادم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید به عمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم، شما هم بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من و عمه حاضر شدیم و با عمو مجید راه افتادیم. تو ماشین نشسته بودیم که عمه گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حاج آقا، امیر پس کی میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر، پسر عمه ی من بود ولی زیاد نمی دیدمش. شاید یک سالی بود که من، امیر رو ندیده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شاید تا دو ماه دیگه برگرده، ماموریتش طولانیه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

واردِ ستاد شدیم، من همگام با عمه می اومدم. وارد اتاقِ عمو مجید شدیم، یه سرباز تا ما رو دید بلند شد و رو به عمو سلامِ نظامی داد و پا کوبید. همگی واردِ اتاق شدیم با عمه روی صندلی های گوشه ی اتاق نشستیم. عمو با تلفن یه چیزی خواست تا براش بیارن، همون سرباز با یه پوشه ی قرمز وارد شد و بعد از گذاشتن روی میزِ عمو خارج شد. عمو پوشه رو سمتِ من گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طهورا جان، می شه این عکس ها رو ببینی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو یه نگاهِ نگران به عمه انداخت و سرش رو پایین گرفت. آروم از روی صندلی بلند شدم و به سمت میزِ عمو مجید حرکت کردم. پوشه رو آروم از دستِ عمو گرفتم بازش کردم عکس بود. عکس هایی که شناخته نمی شد. سر و صورت داغون شده تن و بدن سوخته شده، ولی این ماشینِ بابا بود. پلاکِ ماشین بابای من بود! سریع دوباره عکس ها رو دیدم، صحنه ها جلوی نظرم اومد. این چادرِ خونیِ مادرم بود ولی چرا از صورتش چیزی نمی تونم ببینم؟ خدای من طاها غرق در خون. رو زانو خم شدم و نشستم. عکس ها دورم روی زمین پخش شد. چشمام رو بستم و از ته قلبم جیغ زدم. بابا ... مامان نرگس ... طاهــا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک هفته به علت شوکی که از دیدنِ عکس ها به من وارد شده بود در بیمارستان بستری بودم. دیگه می تونستم حرف بزنم. بعد از بیمارستان دیگه خونه ی عمه معصومه برنگشتم، هر چه قدر هم عمه اصرار کرد برنگشتم. ماه های اول هر کدوم از عمه ها هر روز به من زنگ می زدن یا سری به من می زدن. بعد از این که ازشون خواهش کردم به روال عادی زندگیشون برگردند دیگه از اون سر زدن ها کاسته شد. روزهام رو عاطل و باطل بدونِ انگیزه می گذروندم ولی هر روز یک کلمه در ذهنِ من پُر رنگ تر می شد اونم فقط انتـــقام بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

باید می فهمیدم کار چه گروهکی بوده. کمی اطلاعات از عمو مجید گرفته بودم. جوری که شک برانگیز نباشه. یادِ فلشی افتادم که پدرم به من داده بود سریع تو کامپیوتر بازش کردم. عکس ها، گزارشِ کار، نوع فعالیت، سابقه ی کیفری و غیره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با مطالعه ی دقیق، خیلی چیزها از اون فلش بدست آوردم. حالا وقتش بود یه برنامه ریزی دقیق داشته باشم. شب و روز برای انتقام نقشه می کشیدم. اولین گام برای گرفتن انتقام تمرین فشرده بود. هر چند توی تیر اندازی هر سال تعداد زیادی مدال و رتبه کسب می کردم ولی بازم نیاز به تمرین بود. باید حرفه ای می شدم ولی تو ایران نمی شد. با دایی احمد تماس گرفتم من از خانواده ی مادری فقط یک دایی داشتم که در آمریکا زندگی می کرد، وقتی بهش گفتم می خوام برای یه سال مهمونش باشم خیلی خوشحال شد و قرار شد خودش پیگیرِ کارام باشه، به چند ماه نکشیده نامه ای از سفارتِ آمریکا در ترکیه به دستم رسید، کارِ ویزای من درست شده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با پس اندازی که داشتم با یه خداحافظی تلفنی راهی ترکیه شدم و از اون جا با پروازِ م*س*تقیم به آمریکا رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

محکم شده بودم باید محکم می شدم هدفم والا بود باید می جنگیدم. یه سالی که مهمان خانواده ی دایی بودم فقط به خواستِ خودم به کلاس های آمادگی جسمانی و تیر اندازی و کلاسِ رزمی می رفتم. تموم مدتی که اون جا بودم داشتم درباره ی بهترین اسلحه های قناصه اطلاعات جمع آوری می کردم. حالا می تونستم بگم حرفه ای شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از یک سال وارد خاکم شدم، وارد وطنم! اولین کاری که کردم یه راست سرِ مزار خانوادم رفتم و قسم خوردم که انتقامِ خونشون رو می گیرم. خون ریختن. خونشون رو می ریزم. ولی به شیوه ی خودم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم به زمانِ حال. آروم بلند شدم، از تو کمدم یکی از لباس هام رو برداشتم و پوشیدم. خوبیهِ موهای فر این بود که خیلی هم نیاز به شونه کشیدن نبود، همون جور با کش از بالای سرم بستم. از اتاق خواب بدون این که حتی ثانیه ای خواب به چشمام اومده باشه خارج شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امروز تولدم بود، الان سه ساله که دیگه جشنی نمی گیرم ولی این دفعه من بودم که به خانوادم هدیه دادم، اولین خون رو ریختم. ای کاش این قدر قصی القلب بودم که بتونم گلوله رو تو چشمِ طرف بزنم ولی حیف که قاتل نبودم. گلوله ای که زدم به مهره ی سوم کمر بود یعنی فلج دایمی و این یعنی مرگ تدریجی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اولین هدف شخصی بود به اسمِ اسفندیار، جزء گروهک منافق و جزء سران اصلی وارد کننده ی مواد مخدر از افغانستان و پاکستان به ایران. با تحقیقی که کرده بودم و با اطلاعاتی که از فلش پدرم به دست آورده بودم، مطمئن بودم که کارِ ترور خانوادم مربوط به این گروه بوده. پدرم مدت ها بود که روی پرونده ی این گروهک کار می کرد. یادِ تلفن های پدرم می افتم که با عمو مجید خیلی سر بسته درباره ی این گروهک به اسمِ اژدهای سیاه صحبت می کرد، از اون جا که خیلی فضول بودم همیشه حواسم به مکالمه های پدرم بود. نمی دونستم همین فضولی ها یه روز چه قدر به دردم می خوره؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو افکارِ خودم بودم و داشتم به چایِ سرد شدم نگاه می کردم که صدای زنگِ تلفن بلند شد، بی حوصله منتظر موندم روی پیغام گیر بره. بعد از چهار بوق صدای عمه طنین اندازِ سکوتِ خونه شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام طهورا جان، عمه فدات بشه زنگ زدم تولدت رو تبریک بگم. می دونی چند وقته عمه صدات رو نشنیده، تو که دلت برای من تنگ نمی شه ولی من دلتنگ شنیدنِ صداتم عمه، با من تماس بگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و دوباره سکوت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه راست می گفت. از وقتی به ایران اومدم، فقط دو دفعه به دیدنش رفتم، اون دو دفعه هم صبح می رفتم تا کسی خونشون نباشه. تو فکرم بود حتما به عمه یه سر بزنم. چای سرد شده رو داخل سینک ظرفشویی خالی کردم و یه چای دیگه ریختم. دیگه اجازه ندادم افکار به من م*س*تولی بشن. چاییم رو با چند تکه بیسکوییتِ مونده، خوردم حس و حالِ غذا نداشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به ساعت نگاه کردم، پنجِ بعد از ظهر بود. بعد از کمی دیدن برنامه های مزخرف تلویزیون، رفتم تا اسلحه رو تمیز کنم. حالا حالاها با این یار کار داشتم. با دستمالِ خشک شروع کردم به تمیز کردنِ تمام قطعات تفنگ، باید آمادش می کردم برای هدفِ دوم، که کسی نبود جز اتابک دومین مهره ی اصلی گروهک اژدهای سیاه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پوزخندی زدم و با صدای آرومی به خودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دیگه باید اسمِ گروهک رو عوض کنن و به جای اژدهای سیاه بذارن اژدهای خونین.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کارم با قناصه تموم شد. حدودِ یک ساعت و نیم بود که من در حالِ تمیز کردنِ اسلحه بودم. کمی خودم رو کش دادم تا خستگی از تنم بیرون بره. یه تخم مرغ واسه ی خودم نیمرو کردم و خوردم. یه قرص خواب هم بالا انداختم و رفتم به سمت اتاق خواب. احتیاج به چند ساعت خوابِ عمیق داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک هفته ای گذشته بود و من هر روز به باشگاهِ تیر اندازی می رفتم، به هیچ عنوان نمی تونستم بین تمرینام وقفه بندازم. اولین چیزی که یه تک تیر انداز براش حکم می کرد، داشتن عضلات محکم بود، مخصوصا عضلات شانه و ساقِ دست. یک روز در میون هم به استخر می رفتم. تمرین نفس گیری داشتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

خسته از باشگاه برگشته بودم که دوباره تلفنِ خونه زنگ خورد. به شماره نگاه کردم، شماره ی خونه ی عمه معصومه بود. تو شیش و بش کردن برای جواب دادن بودم که تلفن رفت روی پیغامگیر.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه جان، طهورا! بازم نیستی دخترم، عمه جان یه زنگ بزن دلم هوات رو کرده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و سکوت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

کنارِ میزِ تلفن نشستم. بی اختیار شماره ی عمه رو گرفتم. بین سه عمه ام از همه مهربون تر عمه معصومه بود که من خیلی باهاش راحت بودم. شماره رو گرفتم و منتظرِ وصل شدن شدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو، عمه سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الو، طهورا جان تویی دخترم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله عمه، حالت چه طوره؟ خوبی عمه جون؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای بغض دارِ عمه ام رو شنیدم که می گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عمه، خوب نیستم. دلم هوات رو کرده. تو هم که نمیای ببینمت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه عمه میام، حتما میام، به خدا دلِ منم تنگ شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه راست می گی همین حالا پاشو بیا، اصلا خودم میام دنبالت؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عمه جون، شما با اون پا درد چه جوری می خوای بیای دنبالم؟! خودم میام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راست می گی طهورا میای این جا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره عمه، مگه همین رو نمی خوای؟ تا دو ساعت دیگه اون جام، فقط یه دوش بگیرم و راه بیفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه قربونت بره، پس زود بیا به تاریکی نخوری فدات شم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چشم عمه، قبل از تاریکیِ هوا اون جام. کاری ندارید؟ من برم یه دوش بگیرم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عمه قربونت بره، فقط طهورا جان چی دوست داری برات درست کنم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه، من همه چی دوست دارم، هر چی درست کردی می خورم، خودتم الکی به دردسر ننداز.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه عمه، چه دردسری! پس زود بیا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- باشه عمه، فعلا خداحافظ.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خداحافظت باشه عمه جان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

گوشی تلفن رو قطع کردم و به سمتِ حموم راه افتادم. با یه دوش سبک تر شده بودم. یه تاپِ مشکی تنم کردم با یه شلوار جین قهوه ای. موهامم از بالا با یه کشِ سر محکم کردم، اهل آرایش نبودم مانتو قهوه ایم رو تنم کردم با یه شالِ مشکی، همراه با کفش های اسپرتِ چرمیم. کیفم رو برداشتم و از خونه بیرون رفتم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با تاکسی خودم رو خونه ی عمه رسوندم. من عاشقِ خونه ی عمه بودم. خونشون کوچه باغی بود. از برج و آپارتمان خبری نبود. انگار زندگی یه جور دیگه تو اون محل جریان داشت. مخصوصا حیاطِ بزرگ خونه ی عمه که تاب دو نفره ی سفیدی هم داشت و من هر وقت خونه ی عمه می رفتم بیشتر اوقات رو تو حیاطشون بودم. حالا بعد از مدت ها دارم پا به این خونه می ذارم. دسته گلی که خریده بودم رو تو دستم جا به جا کردم و زنگِ در رو زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای عمه بود که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام عمه، منم طهورا.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام به روی ماهت، بیا تو عمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای تیکِ در، نشون می داد که عمه در رو برام باز کرد. با یه هُل کوچیک در رو باز کردم و واردِ حیاط خونه شدم. همه چی رو از نظرم گذروندم، همه چی مثل سابق بود. چشمم به گوشه ی چپِ حیاط افتاد، هنوز تاب رو بر نداشته بودن. به یادِ گذشته یه لبخند روی لبام مهمون شد. به سمتِ باغچه رفتم که پُر بود از گل های رز بوته ای. یکیش رو چیدم و بو کردم. بوی زندگی می داد. آروم آروم به سمتِ ساختمون حرکت کردم. عمه رو دیدم که بالای پله ها ایستاده و داره با ذوق منو نگاه می کنه. از همون پایین با صدای تقریبا بلندی سلام دادم و با قدم های سریع از پله ها بالا رفتم و خودم رو تو آغوشِ گرمِ عمه انداختم. عمه، منو محکم ب*غ*ل گرفته بود و گریه می کرد و مدام قربون صدقم می رفت. من عاشق این عمه ی تپلیم بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با هم واردِ خونه شدیم. دسته گل رو به سمت عمه گرفتم و بهش دادم. عمه کلی ذوق کرده بود و مدام تشکر می کرد. وارد سالن نشیمن شدیم. تو خونه هم همه چی مثلِ سابق بود، حتی دکور هم تغییری نکرده بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به سمت یکی از مبل ها رفتم و روش نشستم عمه تلو تلو کنان که نشات از پا دردش داشت، به سمتِ آشپزخونه رفت و بعد از مدتی با یه سینی که توش لیوان باریک و بلند شربت بود وارد شد. بلند شدم و سینی رو از دستِ عمه گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه، بیا بشین، من که نیومدم ازم پذیرایی کنی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی می گی عزیزم، بعد از چند ماه اومدی خونه ی عمه ات ،خشک و خالی که نمی شه بشینی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا نمی شه؟! عمه وجودِ خودت برام از هر شربتی شیرین تره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عمه خیلی حرف زدیم. از گذشته های شیرین، از عمه مهری و عمه مهناز هم حرف زدیم. خیلی اتفاق ها افتاده بود که من ازشون بی خبر بودم. خیلی خسته بودم. عمه از من خواست یه کمی استراحت کنم تا اونم بساطِ شام رو آماده کنه. از خدا خواسته روی همون مبل دراز کشیدم و شالم رو از سرم باز کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نمی دونم چه قدر خوابیده بودم که صدای غریبه ای رو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان کجایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر جان، پسرم هیس.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

پس امیر اومده بود! صدای امیر رو شنیدم که آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مامان! چرا می گی هیس؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر جان، طهورا خوابه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای اوج گرفته ی امیر به گوش رسید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طهــــورا!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره مادر، چرا داد می زنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه باید بلند می شدم، آروم روی مبل نشستم و شالم رو روی سرم مرتب کردم. امیر رو دیدم که آروم واردِ سالن شد، تا منو دید خیره موند، هیچ حرکتی نکرد و ثابت تو جاش مونده بود. منم داشتم امیر رو ارزیابی می کردم، تقریبا سه سال بود که امیر رو ندیده بودم. چه قدر تغییر کرده؟! چه هیکلی به هم زده؟! به صورتِ سبزه اش نگاه کردم، به چشمای نافذِ مشکیش، به قدِ بلند و چهار شونش، به فکِ محکم و مردونش، به بینی متوسطش، همه ی اجزای صورتش رو از نظر گذروندم، اونم داشت خیره منو نگاه می کرد. چشمای امیر به عمو مجید رفته بود. در عین نگاهِ خیره و نافذ ولی توش عمقی از مهربونی بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم بلند شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر سرش رو پایین انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دختر دایی، خوش اومدید، چه عجب!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر سرش رو بلند کرد و منتظرِ جوابش بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عجب از شما، باز من معرفت داشتم و اومدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر، نیشِ تو کلامم رو گرفت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، حق با شماست، وظیفم بود می اومدم و بهتون سر می زدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم به امیر نگاه می کردم که عمه هم وارد شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا! چرا شما سرپایید؟ خُب بشینید دیگه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

من آروم روی همون مبل نشستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می رم لباسم رو عوض کنم، خدمت می رسم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و از پله ها بالا رفت. با عمه نشسته بودیم، عمه با مهربونیِ ذاتیش داشت برای من میوه پوست می گرفت و حرف می زد. بعد از ربع ساعتی امیر رو دیدم که داشت از پله ها پایین می اومد. یه دست کاپشن و شلوارِ آدیداسِ مشکی تنش کرده بود. چه قدرم بهش می اومد. امیر م*س*تقیم به سمتِ آشپزخونه رفت. آروم به عمه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه چرا عروس نگرفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه متعجب از سوالِ من گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برای چی می پرسی طهورا جان؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خُب عمه، ماشاا... امیر الان باید سی و پنج سالش باشه، یعنی هنوز وقتش نشده براش آستین بالا بزنی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه تعجبش به لبخند تبدیل شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیرم خیلی وقته دلش گیره ولی پسرم حیا داره چیزی به روی ما نمیاره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وای عمه جالب شد! طرف کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه لبخندش محو شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ولش کن عمه جان، اسمش رو می خوای بدونی واسه ی چی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- وا عمه! خُب چرا براش کاری نمی کنید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- دختری که امیرم می خواد فعلا سر گرمِ درس و مشقشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای بلند خندیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه مگه چند سالشه نکنه چهارده یا پانزده سالشه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه هم خندید و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه طهورا جان، سنش این نیست ولی خُب سرش فعلا گرمه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

می خواستم هر طور شده از زیرِ زبون عمه حرف بکشم که با اومدنِ امیر دیگه چیزی نپرسیدم. عمه بشقابِ میوه رو جلوی من گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بخور عمه جان خیلی لاغر شدی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با لبخند از عمه تشکر کردم و مشغولِ خوردن میوه هام شدم. چه قدر مزه می ده، میوه ی حاضر و آماده جلو روت باشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه بلند شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- برم برنج رو دم بذارم، دیگه الاناست که آقا مجیدم برسه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه دوباره راهیِ آشپزخونه شد، حالا من بودم و امیر. سرم رو به سمتِ امیر گرفتم که قفل چشماش شدم. تا دید نگاهم روشه سرش رو پایین انداخت. اوه! از کی تا حالا این، این قدر خجالتی شده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر سرش رو بلند کرد و یه نگاهِ عجیب به من انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جـا ... بله دختر دایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه لبخندِ ملیح زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو مجید هنوز بازنشسته نشده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر خیره تو چشمام گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه، آخرین پرونده رو ببنده حکمش رو به ستاد می ده تا بازنشسته بشه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خودت چی؟ تو هم مثلِ عمو تو ستادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله، منم مشغولم دختر دایی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اَه! دیگه لجم در اومده بود. چیه هی بهم می گه دختر دایی؟! حالا خوبه ازش چهارده سال کوچیکترم! انگار داره با یه زنِ شصت ساله حرف می زنه! دلم می خواست یه کم سر به سرِ امیر بذارم ولی گذاشتم سرِ فرصت. دوباره از امیر پرسیدم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر، پرونده ی پدرم به کجا رسید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر خیلی جدی نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نمی تونم چیزی به شما بگم شرمندم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از حرفِ امیر خیلی عصبی شدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا اون وقت؟ یعنی حقِ من نیست بدونم کارِ کدوم نامردایی بوده؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر به چشمای عصبیم نگاهی انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شرمنده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر سرش رو پایین انداخت و داشت به گل های قالیِ دست بافت پهن شده نگاه می کرد. دوباره صداش زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- امیر!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر چند لحظه مکث کرد و آروم سرش رو بالا گرفت. صدام رو تا حدِ ممکن آروم کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یه روزی از این شرمندگیت پشیمون می شی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و بلند شدم و راهیِ آشپزخونه شدم. عمه برام قیمه بادمجون درست کرده بود. از پشت عمه رو ب*غ*ل کردم و صورتِ تپلش رو ب*و*سیدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی فدات شم عمه، هنوز یادته که غذای مورد علاقم قیمه بادمجونه؟!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه آروم زد روی دستم و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه من چند تا طهورا دارم که یادم بره. تموم ذایقت رو یادمه، دوغ نمی خوری، عاشقِ نوشابه ی مشکی هستی، سالاد شیرازی رو فقط با آبلیمو می خوری، ماکارونی رو با ماست می خوری، بازم بگم عمه جون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره یه ماچِ صدا دار از صورتِ عمه گرفتم. صدای زنگِ خونه نشون دهنده ی این بود که عمو مجید هم رسید. شالم رو روی سرم مرتب کردم و از آشپزخونه خارج شدم. همزمان در سالن باز شد و چهره ی عمو مجید نمایان. رفتم جلوتر و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام عمو مجید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید چشماش برقی زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- سلام دخترم، خوش اومدی، خونه ی ما رو منور کردی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اِ اِ اِ! عمو مجید بازم از این حرف ها زدی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید کتش رو در آورد و داد دستِ عمه و جواب سلامِ عمه رو هم داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه دروغ می گم؟ طهورا خانوم چند ماهه این جا نیومدی، هر دفعه از عمه ات سوال کردم می گفت کار داره. آخرم نفهمیدم یه دخترِ جوون چه قدر می تونه کار داشته باشه آخه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با عمو مجید به سمتِ نشیمن حرکت کردیم و همگی نشستیم. یه کمی حرف زدیم که امیر از عمو پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا دیر کردید؟ چی شد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- هیچی امیر جان، طرف فلج شد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرفِ عموم گوشام رو تیز کردم تا بفهمم منظور از طرف کیه؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دوباره امیر پرسید:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بابا قوه ی تکلم داره؟ می شه فردا برم برای بازجویی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید یه نگاه به من انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا وقتِ این حرفاست امیر جان؟! نمی بینی مهمونِ عزیزی داریم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم خیلی آروم به امیر گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- راستی یادم رفت، چشم و دلت روشن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عمو نگاه کردم که داشت این حرف رو به امیر می زد، سریع چشمم رو زوم کردم روی امیر. اِوا! این چرا این قدر عرق کرد و سرش رو پایین انداخت. بی خیال شونه بالا انداختم و رفتم تا به عمه کمک کنم که میز شام رو آماده کنه. تمومِ فکر و ذکرم پیشِ یاروی بود که عمو گفت افلیج شده. یعنی همون هدفِ من بود؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

داشتم سالاد رو روی میز می ذاشتم که امیر اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما چرا زحمت می کشید دختر دایی!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عصبی به خاطرِ شنیدن این جمله و نگفتنِ چیزی درباره ی پرونده ی پدرم بی اعتنا به امیر، سالاد رو روی میز گذاشتم و رفتم تا بقیه ی وسایل رو بیارم. امیرم پشتِ سرِ من واردِ آشپزخونه شد و پارچِ آب و نوشابه ها رو با خودش برد سمتِ میز. دیگه چیزی نمونده بود، رفتم و به عمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو، شام حاضره بفرمایید.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- به به این شام خوردن داره، از بوش معلومه که چی داریم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سر میز شام آروم داشتم غذا می خوردم، خیلی وقت می شد که غذای خونگی نخورده بودم. سر میزِ شام فقط صدای برخوردِ قاشق و چنگال می اومد. سرم رو بلند کردم و به عمو مجید نگاه کردم مثل همیشه چهرش پر از آرامش بود گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو مجید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو با لبخند نگاهم کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- جانم دخترم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- از پرونده ی پدرم ... می خوام بدونم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید نگاهِ غمگینش رو به من انداخت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- فعلا چیزِ زیادی تو دستمون نیست.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- یعنی چی عمو؟ سه ساله از این ماجرا می گذره، واقعا چیزی تو دستتون نیست یا نمی خواید به من چیزی بگید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه دخترم، حقِ شماست که بدونی، یه کارای کردیم ولی خُب متاسفانه تمام مدارک به طور نامحسوسی پاک یا مفقود شده، فقط می دونیم این کار به دستِ یه گروه به اسمِ اژدهای سیاه پی ریزی شده، پدرت قاضیِ همین پرونده بود، قرار بود حکمش رو صادر کنه که متاسفانه اون اتفاق افتاد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمه ام که بغض کرده بود گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الهی به روزِ سیاه گرفتار بشن که سیاه روزمون کردن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خوش به سعادتِ محسن، خوش به سعادت نرگس خانوم و خوشا به سعادتِ طاها که به درجه ی رفیع شهادت نایل شدن، خانوم اونا جاشون خوبه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به عمو گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمو اگه اطلاعات داشتید چی کار می کردید؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- الانم اطلاعات داریم، فقط باید به درجه ی اعتبار برسه تا بتونه قاضی روش رای صادر کنه. هر چند یک هفته پیش یه فردِ ناشناس به یکی از مهره های اصلی شلیک کرده و الانم اون شخص تو بیمارستان هست و گویا پزشکش گفته فلج دایم شده.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با حرفِ عمو، لبخندِ زیبایی روی لبام نقش بست. سرم رو بلند کردم که با امیر چشم تو چشم شدم، یه اخم به امیر کردم ولی امیر به طور مرموزی به من نگاه می کرد. دیگه صحبتی از روندِ پرونده نکردیم، بعد از شام به عمه کمک کردم تا میز رو جمع کنم. منم آروم آروم برای رفتن به خونم آماده می شدم. وقتی عمه منو دید که حاضر و آمادم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کجا می ری طهورا؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با خنده گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- عمه جون کجا دارم برم، می رم خونه دیگه.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

عمو مجید گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مگه این جا خونه نیست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا عمو ولی باید برم، دیگه خیلی مزاحم بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صدای عمه اومد که گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اگه بری ناراحت می شم، امشب رو این جا بمون.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

التماس تو صدای عمه باعث شد قبول کنم و شب خونه ی عمه بمونم. بعد از کمی شب نشینی و صحبت از هر بابی، دیگه وقتِ خواب بود، عمه به من یه اتاق تو طبقه ی بالا داد، همون اتاقی که بعد از اون حادثه، چند وقتی توش زندگی می کردم. درست رو به روی اتاقِ امیر. اتاق خوابِ عمه و عمو مجید به خاطرِ پا دردِ عمه طبقه ی پایین قرار داشت.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد از شب بخیر واردِ اتاق شدم و در رو بستم. روی تخت نشسته بودم، خوابم نمی برد، به خودم گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- ای کاش حداقل یه قرصِ خواب با خودم آورده بودم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم مانتوم رو از تنم در آوردم. وای! حالا مگه می تونستم با این لباس بخوابم! تا صبح باید خودم رو می خاروندم. عادتِ بدی که داشتم حتما شبا باید یه لباسِ آزاد می پوشیدم. دوباره مانتوم رو تنم کردم و شالم رو روی سرم مرتب کردم، می خواستم برم از عمه یکی از لباساش رو قرض بگیرم. آروم از پله ها پایین رفتم. همه جا تاریک بود و سکوتِ مطلق. جز دو تا آباژور در گوشه های اتاق، دیگه هیچ نوری نمی اومد. به سمتِ اتاق خوابِ عمه راه افتادم، یه کمی پشتِ در معطل کردم. صدای نمی اومد، فکر کنم خواب بودن. پشیمون دوباره راهیِ اتاقم شدم. روی آخرین پله بودم که صدای آرومِ امیر رو شنیدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی احتیاج داری دختر دایی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

ای بابا! تا این ما رو دق نده ول کن نمی شه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم به سمتِ اتاق خواب رفتم، در رو باز کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- نه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

هنوز در رو نبسته بودم که یادم افتاد تا صبح با این لباس خواب به من حرومه! در نیمه باز رو بازتر کردم، هنوز امیر ایستاده بود و نگاهش سمتِ اتاقِ من بود. بیرون رفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چرا، احتیاج به یه بلوزِ آزاد دارم. توی لباسات چیزی هست که به دردِ من بخوره؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

چشمام رو انداختم تو چشمای امیر. امیر جوری نگام می کرد که حس کردم داره از تعجب شاخ در میاره! تو دلم کلی بهش خندیدم. فکر کنم اونم تو دلش گفت: «عجب دخترِ پر رویی!»

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

وقتی دیدم مکثِ امیر برای جواب دادن، زیاد شد، به سمتِ اتاق عقب گرد کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- رفتم پایین از عمه بگیرم ولی فکر کردم باید خواب باشه، دلم نیومد بیدارش کنم، لباسمم راحت نیست، حالا اگه نمی خوای چیزی بدی بپوشم، اون جوریم نگام نکن پسرعمـــــــه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

همچین پسر عمه رو با غیظ گفتم که خودم خندم گرفته بود. کامل وارد اتاق نشده بودم که صداش منو سرِ جام میخکوب کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من که حرفی نزدم! بیاید برید تو اتاقم، هر کدوم رو دوست دارید بردارید. فقط، من لباسِ نپوشیده ندارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

برگشتم و شونم رو بالا انداختم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مهم نیست، من زیاد حساس نیستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و با پر روییِ کامل درِ اتاق امیر رو باز کردم و وارد شدم. یه راست به سمتِ کمدِ لباسش رفتم. درِ کمد رو باز کردم و یه نگاه به کلِ لباس های آویزون انداختم. همه مرتب و اتو کشیده بودن. یکی یکی لباس ها رو نگاه کردم. توشون یه لباسِ آستین بلندِ آبی نظرم رو جلب کرد. معلوم بود تازه شُسته شده. همون رو برداشتم و از چوب رختش جداش کردم. چوب رخت رو سرِ جاش گذاشتم و درِ کمد رو بستم. برگشتم ببینم امیر کجا مونده که درست پشتِ سرم دیدمش. با یه نگاهِ خاص و یه لبخندِ محو لباس رو بالا آوردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من این رو پسندیدم، مرسی.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر لبخندش کمی پُر رنگ تر شد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- قابلت رو نداره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اوه! چه عجب با فعلِ مفرد منو خطاب کرد! داشتم از کنارِ میزِ کارش رد می شدم که پرونده ی بازی روی میزش نظرم رو جلب کرد. همون شخص بود، هدفی که زده بودمش، اسفندیار!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

امیر تا دید من چشمم به پرونده ی باز شده روی میزشه، سریع به سمت میز اومد ولی تا خواست پرونده رو ببنده دستم رو گذاشتم روش. با این حرکتِ من، امیر میخکوب شد. لباس رو آروم گذاشتم روی پشتی صندلی، پرونده رو ورق زدم، نصفِ اطلاعاتی که من از اونا داشتم هم

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

تو این پرونده نبود. امیر آروم گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- طهورا! خواهش می کنم بده به من.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به امیر نگاه کردم، یه نیشخند زدم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بیا مالِ تو.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بعد هم با کنایه گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اطلاعاتتون خیلی جامع و کامله، مراقب باشید ازتون ندزدن.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباس رو با خشم از روی صندلی برداشتم و از اتاقِ امیر بیرون رفتم. واردِ اتاقِ خودم شدم و روی تخت نشستم. یعنی تو این سه سال فقط تونستن چند تا عکس و اسم گیرشون بیاد؟ هیچی از قرارگاهشون یا داد و ستدشون ندارن؟ چشمام رو مالیدم، پس خودم باید تمومش می کردم. بهترین کار همین بود، خودم منتقم می شدم و همون کاری رو که شروع کردم و براش قسم خوردم رو تموم می کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لباسِ امیر رو تنم کردم. تو آینه یه نگاه به خودم انداختم. بامزه شده بودم. لباسِ امیر تا روی رونم می رسید. حکمِ لباس خواب رو داشت. آستینشم با این که سه تا تای بزرگ زده بودم ولی بازم بزرگ بود ولی خُب راحت بود. شلوارم رو در آوردم و روی تخت دراز کشیدم. آخی، احساسِ خوبی داشتم. چشمام رو بستم و خودم رو سپردم به دستِ خواب.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

با صدای عمه که منو صدا می کرد چشمام رو باز کردم. نورِ آفتاب م*س*تقیم تو چشمام بود. آروم روی تخت نشستم، موهام رو که دورم ریخته بود با دست پیچ دادم و به عقب هُلشون دادم. به لباسِ امیر که تو تنم پیچ و تاب خورده بود نگاهی انداختم. حرف های بینِ من و امیر. بلند شدم و لباسم رو عوض کردم. روتختی رو مرتب کردم، لباسِ امیر رو تا کردم و روی تخت گذاشتم. فقط مانتوم رو تنم کردم، فکر کنم هیچ کدوم از مردها خونه نبودن، پس نیازیم به پوششِ حسابی نبود. آروم از پله ها پایین رفتم، به سمتِ سرویس بهداشتی رفتم و دست و صورتم رو آب زدم. بیرون که اومدم، عمه رو دیدم، بهش سلام و صبح بخیر گفتم. عمه با خوشرویی جوابم رو داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- صبحونه حاضره.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از عمه تشکر کردم و واردِ آشپزخونه ی بزرگِ عمه شدم. صبحانه ی مفصلی روی میز پهن بود، از تخم مرغ آب پز گرفته تا انواعِ مرباها و ... صبحانه ی مفصلی خوردم و میز رو جمع کردم. دیگه باید می رفتم. با اصرارِ زیاد از عمه خداحافظی کردم و راهیِ خونه شدم،می خواستم یه سر به باشگاه تیر اندازی بزنم، به محضِ این که رسیدم، ساکِ ورزشیم رو برداشتم، لباسم رو عوض کردم و لوازم رو جمع کردم، دوباره از خونه بیرون زدم. واردِ باشگاه که شدم آقای حکمت رو دیدم. آقای حکمت مدیرِ قراردادهای باشگاه بود. با آقای حکمت سلام و علیکی کردم و واردِ سایتِ تیر اندازی شدم. با عوض کردنِ لباسام تو رختکن، آماده ی تمرین شده بودم که آقای حکمت به سمتِ من اومد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانومِ جهان، می شه چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

اسلحه ی توی دستم رو روی میزِ کنار دستم گذاشتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بفرمایید آقای حکمت در خدمتتون هستم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای حکمت کمی مقدمه چینی کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- خانوم جهان، حقیقتش اینه که ما دنبالِ یه نیروی فعال می گردیم. می دونید که آقای خاکباز هم رفتن و الان ما با کمبودِ پرسنلِ مربی مواجه هستیم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به آقای حکمت نگاه کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله متوجه شدم آقای خاکباز چند وقتی هست تشریف نمیارن، ولی نمی دونستم ایشون کلا از کارشون کناره گیری کردن؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آقای حکمت گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- بله خانون جهان، ایشون از ایران رفتن و حالا غرض از گرفتنِ وقتِ شما دادنِ پیشنهادِ همکاری ما به شماست؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

صحبت های آقای حکمت که تموم شد اسلحه رو برداشتم و آماده برای شلیک کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقای حکمت، روش فکر می کنم و نتیجه رو بهتون اطلاع می دم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

و اولین شلیک رو زدم. دو ساعتی بود که تو باشگاه تمرین می کردم، البته برای خودم، من تو مرحله ای بودم که دیگه نیاز به مربی نداشتم. بعد از اتمامِ کارم از باشگاه خارج شدم، همیشه دوست داشتم قسمتی از راه رو پیاده روی کنم. تو افکارِ خودم غرق شده بودم، به همه چی فکر می کردم، باید سراغ سوژه ی بعدی می رفتم. تا اون جای که مطلع شده بودم قرارگاهِ اولیه لو رفته بود، باید می گشتم تا جایگاهِ جدیدشون رو پیدا می کردم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

****

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یک ماهی کارم شده بود زیرِ نظر گرفتنِ قهوه خونه با عکسی که از اصغر تو فلش دیده بودم. اصغر رو می شناختم، ولی تو این یک ماه تا حالا تو قهوه خونه نیومده بود. اگرم اومده بود من ندیده بودمش. شاید زمان هایی می اومد که من نبودم. دیگه صبر کردن کافی بود، باید خودم کاری می کردم، بهتر از کشیک کشیدنِ بی نتیجه بود.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

حدودِ ساعتِ چهار بود که آماده شدم. یه مانتوی دودیِ کوتاه تنم کردم با یه شالِ مشکی، شلوارِ کتان مشکی هم تنم کردم با کتونی. نباید خیلی تیپم غلط انداز باشه، باید یه جوری برم که این اصغر، حسابِ کار دستش بیاد، البته اگه شانس بیارم و ببینمش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

از خونه خارج شدم و در رو قفل کردم. از سرِ خیابون یه تاکسی گرفتم تا منو به سمتِ قهوه خونه ببره. نزدیکی های قهوه خونه از تاکسی پیاده شدم. بهتر بود اول به طورِ نامحسوس کمی اطراف رو بررسی کنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه محله ی قدیمی پُر از کوچه پس کوچه های تاریک و کور. چاقوی ضامن دارم رو از کیفم برداشتم. اطراف رو دید زدم که کسی اطراف نباشه. عقل حکم می کرد محتاط تر پیش برم. چاقو رو زیرِ جورابم گذاشتم و شلوارم رو کشیدم روش. حالا بهتر بود. اسلحه ی گرم که نیاورده بودم، حداقل با این چاقو می شد یه کارای کرد.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

به قهوه خونه که رسیدم عینکم رو روی چشمام مرتب کردم و محکم واردِ قهوه خونه شدم. از پشتِ شیشه ی عینک همه جا رو دید زدم، یه جای کثیف پُر از دودِ سیگار و قلیون! جایی بود که به سختی اکسیژن برای تنفس وجود داشت، یه نفس نیمه عمیق کشیدم تا ریه هام به هوای اون جا عادت کنن، تقریبا تموم سرها به سمتِ من چرخیده بود. یک راست به سمتِ شاگرد قهوه چی رفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- من دنبالِ اصغر می گردم؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاگرد قهوه چی که یه عرق گیر دورِ گردنش انداخته بود گوشه ی دستمال رو به گردنش مالید، عرقِ گردنش رو خشک کرد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کدوم اصغر؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- اصغر ترقه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چی کارش داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دیگه زیادی این شاگرد قهوه چی داشت فضولی می کرد. صدام رو خشن کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- این فوضولیا به تو نیومده، برو بگو اوستات بیاد، کارش دارم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاگرد قهوه چی گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- حالا چرا می زنی؟ الان آق مراد رو صدا می زنم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم رفتم سمتِ یه میزِ خالی نشستم. هنوزم نگاهِ مشکوکِ خیلی ها روی من بود. حقم داشتن، تنها زنِ توی قهوه خونه من بودم، خیلی ضایع بود ولی مگه چاره ی دیگه ای هم داشتم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

شاگرد قهوه چی اومد، با یه استکان چای و یه قندونِ فلزی کثیف، چای و قندون رو کنارم گذاشت و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آق مراد الان میان.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

سری تکون دادم و بدونِ حرفِ اضافی منتظرِ این آق مراد بودم. چند دقیقه ای گذشته بود که یه مردِ هیکلی صندلی رو عقب کشید و نشست. از پشتِ شیشه ی عینکم مرد نشسته ی رو به روم رو خوب نگاه کردم. هیکلِ درشت، شکمِ جلو اومده با سبیل هایی که از کشیدنِ زیادِ سیگار به رنگِ قهوه ای، حنایی در اومده بودن. به دستاش نگاه کردم که روی میز گذاشته بود، یه خطِ عمیق روی یکی از دستاش دیدم که نشون از یه درگیریِ قدیمی می داد!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

بدون سلام دادن گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- شما آق مرادی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آره آبجی، چی به این بچه گفتی؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

نفسِ عمیقی کشیدم و با آرامش گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- چیزی نگفتم، من دنبالِ اصغرم، اصغر ترقه!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- می خوای چی کار؟ با اصغر چی کار داری؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آروم عینکم رو از چشمام برداشتم و زل زدم تو چشمای آق مراد با اون سبیلِ زشت و بد ترکیبش!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

لبخندی مکش مرگ ما زدم و کمی خودم رو روی میز خم کردم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آق مراد، براش امانتی دارم، فقط باید به خودش تحویل بدم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آق مراد که زل زده بود به چشمای من یه لبخندِ کریه زد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- مخلصتم آبجی، ولی الان که اصغر نیست. اگه خیلی عجله داری امانتیت رو بده خودم بهش می دم!

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

دسته ی عینکم رو باز و بسته می کردم. مونده بودم چه جوری این مراد رو قانع کنم، سرم رو بالا گرفتم و گفتم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- آقا مراد، باید فقط خودش رو ببینم.

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

یه نفسِ عمیق کشیدم، دیگه به بوی بدِ این جا عادت کرده بودم. خودم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و دوباره ادامه دادم:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

- کی میاد؟

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir

آق مراد سبیلش رو تابی داد و گفت:

دنیای رمان مرجع رمان های ایرانی و خارجی. https://novelonline.ir
شما به این رمان چه امتیازی میدهید؟
نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
رمان های مشابه
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

شما هیچ پیامی ندارید