پارت یک :


*پ.ن: رمان روایت چند گروه از شخصیت‌‌ها است*
***
مقدمه:
سکوتِ جهان می‌تواند به راحتی درهم بشکند…
لحظه‌ای که قدرت‌های خاک گرفته، مجدد خاکِ سخت را بشکافند و سر به فلک بکشند.
آن‌ها بال‌های باشکو‌ه‌شان را برافراشته می‌کنند و به دنبال گذشته‌هایی که گذشته، گم شده‌شان را می‌یابند!
فصل اول « اقدام »
همگی مقابل کلیسا ایستاده و از عظمت آن، انگشت به دهان مانده بودند. کلیسایی با طراحی عجیب و قدیمی، که سر به فلک کشیده بود. سورا که بیشتر از همه به وجد آمده بود، سوت بلند بالایی کشید و گفت:
- اوهو... خیلی بزرگه، دقیقاً عینِ فیلما می‌مونه!
هاکان که از قبل همه‌چیز را هماهنگ کرده بود، قدمی به سوی در تنومند کلیسا برداشت. با لبخندی کج به در مشکی که صلیب طلایی رنگی بر روی آن بود، خیره شد و آن را مقداری به داخل هل داد. سورا و شایان از پشت او سرک کشیدند و سعی کردند فضای داخل را ببینند. هاکان جلوتر از همه وارد شد و با ذوق، به پارتیشن‌بندی نیمکت‌های چوبی که کنار هم چیده شده بودند، چشم دوخت. یک فرشِ قرمز بین نیمکت‌ها پهن شده بود و تا انتها، ادامه داشت. سمت چپ، محفظه‌ای سنگی قرار داشت که برای روشن کردن شمع، در نظر گرفته شده بود. در کنار ردیف شمع‌ها، کتابخانه‌ای ارزشمند از جنس چوب گردو وجود داشت که کتاب‌های مذهبی با زبان لاتین در آن چیده شده بودند. سقف‌ ‌آینه‌کاری شده و لوستر درخشنده‌ای به آن وصل بود که رنگ اشیا رو منعکس می‌کرد. شیشه‌های رنگی پنجره‌‌ها نیز، بخشی از زیبایی‌های این مکان به شمار می‌آمدند. مسئول کلیسا که متوجه ورود آن‌ها شده بود، با لبخند به سمتشان پا تند کرد. همگی با کنجکاوی به لباس‌های بلند و صلیب بزرگی که دور‌ گردنش آویزان کرده بود، خیره شدند. درحالیکه دستی به موهای کم پشتش می‌کشید، خطاب به آن سه گفت:
- خیلی خوش اومدین، منتظرتون بودیم!
هاکان سرش را به معنای احترام به پایین متمایل کرد و لبخند او را بی‌پاسخ نگذاشت.
- خیلی ممنونم، اگه مشکلی نداشته باشه ما کارمون رو شروع کنیم.
مسئولِ کلیسا که حدوداً پنجاه سال داشت، با رضایت کله‌ی بی مویش را تکان داد.
- حتماً، بفرمایید.
و با دست به مکان عبادت اشاره کرد. شایان بالاخره عینک آفتابی‌اش را برداشت و چشمی در فضا چرخاند:
- چه جاهای باحالی دارنا، یا برایِ من تازگی داره یا کلاً مکانش آرامش‌ بخشه.
سورا با سر حرف او را تأیید کرد و درحالی‌که با چشمان جستجوگرش نکته‌ به‌ نکته‌ی آنجا را در خاطر ثبت می‌کرد، گفت:
- مطمئنم این تیزر می‌ترکونه! بمب میشه اصلاً؛ بمب!
با قدم‌های بلند، خود را به جلویی ترین نیمکت رساند و اندکی بالاتر، در جایگاه کشیش ایستاد. چشمانِ خاکستری رنگش از فرطِ خوشحالی درخششی کردند. ادامه داد:
- مثلاً اینجا شیاطین حمله کنن... .
انگشتانش را مانندِ چنگالِ گربه بالا آورد و با لحن دلهره‌آوری ادامه داد:
- جالب میشه.
شایان خنده‌ای کرد و سری تکان داد. نسترن که از زمان ورودش سکوت را پیشه کرده بود و دوربینش را تنظیم می‌کرد، چشمانش را در حدقه چرخاند و نفسش را با شدت رها کرد.
- خدایا نه! باز خیال‌بافی‌های سورا شروع شد!
سورا بیش از حد خیال پرداز بود و در ذهنش مدام قصه‌های افسانه‌ای می‌ساخت.
هر بار به سورا گوشزد می‌کرد که کمی شور و هیجانش را کنترل کند، اما او توجه‌ای نمی‌کرد. مانند کودک سر به هوایی بود که باید مدام بابت رفتارهای بچه‌گانه‌اش تذکر می‌گرفت. از همان بدو ورود، نگرانی نسترن همین بود که مبادا جلوی مسئول کلیسا آبروریزی شود؛ متاسفانه همین اتفاق هم افتاد. هاکان درحالی‌که خطوطِ کتابش را با دقت تماشا می‌کرد و با ظاهر کلیسا تطابق می‌داد، گونه‌اش را خاراند. برای این پروژه هزینه‌ی بالایی پرداخت کرده بود و می‌خواست همه چیز در بهترین حالت ممکن پیش برود. سرش را به طرف نسترن چرخاند و او را در حالی دید که دست به سینه، نگاهش را به نیمکت‌های مرتب و گردویی رنگ دوخته بود.
- دوربین آماده‌ست؟
نسترن انگار به خود آمد و چشم از نیمکت‌ها گرفت و سری به نشانه تایید تکان داد.
- خوبه. از سمتِ پنجره‌ها، از کتابخونه عکس بگیر. باید بهترین فضا رو واسه سکانسِ اول انتخاب کنم. فیلمبرداری باید دقیق و بی‌ایراد باشه.
نسترن که از وسواس هاکان بابت دقت در کار با خبر بود، کاری که او گفت را انجام داد. شایان دست از برانداز کردنِ شمع‌های سفیدرنگ داخل محفظه برداشت و از کوله‌ی سیاهش، دفتری که نکاتِ لازم برای چیدمان محیط در آن نوشته بود را بیرون آورد. محیطِ فیلمبرداری طبقِ داستانی که در کتاب اتفاق می‌افتاد، باید کاملاََ تاریک می‌بود. حوالیِ عصر بود. نور خورشید، رفته‌رفته گیسوهای طلایی رنگش را جمع می‌کرد و از نگاه ساکنان تهران فاصله می‌گرفت. به لطف پرده‌های ضخیم پنجره‌ها، فضا کم‌نور و دارک شده بود. شایان شمع‌هایی که با خود آورده بود را به سورا داد و گفت:
- روی هر نیمکتی یه دونه بذار.
سورا با تعجب ابروهای کشیده‌اش را بالا انداخت.
- فیلمبرداری اصلی‌مون نیست که!
شایان به صورت ریزه میزه و گیج او نگاه کرد و بعد، پوزخندی زد.
- می‌دونم دختر! ولی واسه همین تمرین هم باید همه چیز خوب پیش بره. اگه نمی‌خوای غرغرهای هاکان رو بشنوی، درست کار کن.
سورا سری تکان داد و لب‌های کوچکش را جلو فرستاد. چیدمانِ محیط و پوشاندنِ پنجره‌ها برای تاریک‌تر شدنِ فضا حوالیِ نیم ساعت طول کشید. شایان آخرین شمعِ باقی مانده را روشن کرد و با رضایت به محیطِ نمایش و فضایِ مخوفی که ساخته بودند، نگاه کرد.
- به‌به! چه شود!
نسترن با دوربینِ فیلمبرداری‌اش که بالای پایه ای فلزی بود، نگاهی اجمالی به فضایِ تاریک کلیسا که شعله‌‌های رقصانِ شمع‌ها در آن به خوبی خودنمایی می‌کردند، انداخت. سری تکان داد و گفت:
- بریم برای اجرا؟
هاکان سرش را به نشانه موافقت حرکت داد و سورا که از فرطِ هیجان قلبش با قدرت می‌تپید، کف دستانش را برهم کوبید.
- خیلی خفنه؛ یه جورایی هم ترسناک!
شایان درحالی که سعی می‌کرد خنده‌اش را مهار کند، به جلویی‌ترین نیمکت اشاره‌ کرد.
- باشه بابا؛ این صد بار! شروع کن.
سورا پشت چشمی نازک کرد و در حالی که دندان‌هایش را با حرص بر هم کلید کرده بود، گفت:
- نمی‌خوای لباس‌های اجرا رو بهم بدی؟ با این لباس‌ها که نمی‌تونم دقیق تو نقشم فرو برم!
و به بارانیِ سفیدی که تا مچ پایش امتداد داشت و با جینِ آبی یخی‌اش هارمونی خاصی برقرار کرده بود، اشاره کرد. هاکان نفسی از سر کلافگی کشید و چند ثانیه پلک‌هایش را روی هم فشار داد. سپس ساک سیاهش که همرنگ لباس‌های خودش بود را به طرف او گرفت و با چشم از او خواست که آن را بگیرد.
- لباسات رو عوض کن و آرا...
چشمانش را ریز کرد و دقیق‌تر به صورت سورا چشم دوخت. با رضایت چشمانش را باز و بسته کرد و ادامه داد:
- خوبه آرایش نداری. بعدش بیا شایان سر و وضعت رو درست کنه.
چشمان برق افتاده‌اش بر روی ساک‌دستی سُر خورد و با شوق، آن را از هاکان گرفت. طبق گفته‌ی آن‌ها در اتاقکی که در گوشه‌ای از کلیسا قرار داشت، لباس‌هایش را تعویض کرد. پس از اتمام، با لبخند عمیقی که چهره‌‌ی ظریفش را مزین کرده بود، به تصویر خود درون آینه قدی، خیره شد. لباس‌های قدیمی و کلاسیکی بر تن داشت. دامن بلند و چین‌دارش با آن پیرهن کرم رنک، ترکیب زیبایی ایجاد کرده بود. با رضایت دستی به لباس‌هایِ سبک قدیمی‌اش کشید و از اتاقک شش متری که به‌جز یک آینه و صندلی چیزی نداشت، خارج شد. شایان با دیدن سورا از جایش برخاست و با شیطنت لب‌هایش را زیر دندان کشید. در همان حال گفت:
- به‌به، سورا دختری در کلیسا که به عیسی مسیح روی آورد و از او طلب کمک کرد؛ اما ناگهان سقف‌ها لرزیدند و شیاطین، حمله‌ور شدند!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اکرم بانو

    0

    بنظر جالب میاد،باید ادامه بدم

    ۲ هفته پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم خوشحال میشم نظراتت رو بخونم❤️

    ۲ هفته پیش
  • اسما

    0

    به نام ستاره شروع میکنیم 🤓

    ۳ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به جمعمون 🥰😍👋

    ۳ ماه پیش
  • آرزو

    0

    پارت بالا میاره بعد سریع نوشته هاش پاک میشه و نصف پارت میتونم بخونم

    ۶ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    با ادمین در میون می‌ذارم، به احتمال زیاد باگ هستش...

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    0

    سلام یکی می دونه چرا من بعضی از پارت های رمان برام نمیاد یا نصفه میاد کسی اینجوری شده

    ۶ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم. میشه بیشتر توضیح بدید که صفحه چطور میشه؟

    ۶ ماه پیش
  • ‌‌‌

    0

    تا الان که باعث برانگیخته شدن کنجکاویم برای ادامه رمان شده

    ۷ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خیلی هم عالی

    ۶ ماه پیش
  • نسترن

    0

    تازه شروع کردم

    ۸ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    نظرتون چی بود؟ رمان رو خوندید؟

    ۷ ماه پیش
  • مهتاب

    2

    قلمت عالیه خیلی رمان قشنگی

    ۱۱ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    💖💖

    ۱۱ ماه پیش
  • الی

    1

    جالبه امیدوارم مثل رمان دکل ترسناک بشه

    ۱۲ ماه پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    👀👀

    ۱۲ ماه پیش
  • ثنا بانو

    0

    تازه شروع کردم امیدوارم خوشم بیاد❣️

    ۱ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    عزیزم منتظر نظراتتون هستم

    ۱ سال پیش
  • Najme

    0

    الهیییی خیلی باحاله😍از جمله های خیلی خوبی برا توصیف استفاده میکنی و خیلی خوبه به ریرترین نکات اشاره میکنی بااینکه اولین پارته ولی از همین پارت معلومه قلمت محشره🤗بریم بدا پارتای بعدییییی و دستت طلا

    ۱ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    ممنونم از نگاهت عزیزم. خوش اومدی به جمعمون

    ۱ سال پیش
  • زکیه

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خیلی ممنونم خوش اومدین به رمان منتظر نظرات انرژی بخشتون هستم🙏✨🥰

    ۲ سال پیش
  • زری

    1

    تا الان ک بانمک بود برام

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوشحالم که خوشت اومده عزیزم🌿

    ۲ سال پیش
  • سمیرا امیری

    1

    حرف نداره بی صبرانه منتظر پارت های بعدی هستم

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    عزیزم پارت های بعدی رو گذاشتم تا پارت ۳۵ میتونید مطالعه کنید💫

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    اووم من تازه پارت اول رو خوندم پس نظر قطعی ندارم ولی رمانت ادمو جذب می کنه😊

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به زاچ عزیزم، امیدوارم به دلت بشینه 🌸

    ۲ سال پیش
  • حسنا

    1

    عالی بود و خوب به جای ترسناک کشیده شد اونم خیلی غیر منتظره

    ۲ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به زاچ عزیزم💫

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.