دوست داشتی؟
رمان باغ خون آشام اثر تارا.ح

رمان باغ خون آشام

  • به قلم تارا.ح
  • ⏱️۳ ساعت و ۱۰ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 14.7K 👁
  • 95 ❤️
  • 43 💬

خلاصه رمان تخیلی باغ خون آشام

باغ متروکه‌ی نزدیک کلبه.... مدت هاست کسی به اونجا سر نمی زنه. هرچی زمان بیشتری می گذره سارینا درباره اون باغ و افرادش کنجکاو تر می شه. تا اینکه بالاخره از بین حصار های اونجا عبور می کنه، ولی چی در پشت حصار های خار دار انتظارش و می کشه...؟

قسمتی از متن رمان باغ خون آشام

صبح زود مکانیک آوردم . کمی ماشین رو دستکاری کرد ولی کار نکرد. حداقل یه روز طول‌میکشه تا تعمیر بشه.
این یعنی یه روز دیگه هم باید این مکان رو تحمل کنم . در همین لحظه سورنا هم داخل شد. مگه کجا رفته بود؟
سوالی که تو ذهنم بود رو مامان به زبون آورد.
کجا بودی؟
شما خواب بودین . منم حوصلم سر رفت، برای همین بین درخت ها می گشتم.
بعد از صبحانه مامان برای قدم زدن رفت و منم دنبالش راه افتادم. همون طور که اون برگ درخت ها رو بررسی می کرد ، من پر چانگی می کردم.
مامان؟مامان؟
چیه؟
دیشب تو هم صدای جیغ رو شنیدی؟ مثل...
متوجه شدم اصلا به من گوش نمی کنه. زیر لب زمزمه کرد این درختا باز مرض گرفتن.
نالیدم مامان؟
سر جاش ایستاد .
هان ؟
واقعا؟ تو صدای جیغ نشنیدی؟
برگشت و به راهش ادامه داد.
این که میگی جیغ یه زن بود؟
چشمام برقی زد .
آره آره تو هم شنیدی؟
بی تفاوت گفت البته که نه . اون صدایی که میگی مال روباهه. احتمالا روباه قرمز . یه جایی خونده بودم . گفتم که کمتر رویاپردازی کن عزیزم.
دستش رو روی شانه‌م گذاشت و دو تیله مشکیش رو دلسوزانه به من دوخت.
سارینا می خوای بریم دکتر؟ تو دیگه داری زیاده روی می کنی؟ با اینکه پونزده سالته ولی عین بچه های دو ساله رفتار می کنی.
درحالی که خیلی عصبانی و دلخور بودم ،جواب دادم من حالم خوبه. فقط اینکه ترسیدم. نگران نباش.
نا مطمئن سر تکان داد.
خیلی خوب.
صدایی مثل زوزه باد از داخل باغ توجهم رو جلب کرد. به مادر نگاه کردم که ببینم اونم شنیده یا نه، ولی از من خیلی دور شده بود.
حسی من رو به اونجا‌ می کشید و من حتی در برابر این احساس مقاومت نکردم. از زیر حصار تیغ دار محتاطانه رد شدم. موهام به خار های روی حصار گیر می کرد و مدام باید گره اونا رو باز می کردم . به هر سختی بود از زیر حصار ها و شاخ و برگ های آلوی قرمز به اون طرف خزیدم.
لباس هام رو تکون دادم. کمی جلوتر رفتم. داخل برخلاف اونطرف، کاملا ساکت بود. گاهی هم آواز پرنده ها در فضا طنین می انداخت.
هی؟سلام؟کسی اینجا نیست؟
جوابی نشنیدم.
ببخشید سرخود وارد باغچه‌‌ی شما شدم.
بازم صدایی نیومد. جرئت پیدا کردم و تا قسمت های تاریک تر پیش رفتم. تا چشم کار می کرد، چمن و علف خشک بود، به جز درخت های گردو و بوته های گل که دور تا دور باغ رو محاصره کرده بودن.
اواسط باغ میله هایی قرار داشتن که پیچک های سمجی دورش پیچیده بودن . پیچک ها تا بالا رفته و سقفی بر اون محیط ساخته بودن،مثل راهنمای ورود به یه درگاه. هرچی به اونجا نزدیک تر می شدم، روشنایی کمتری می تابید.
چند قدم به جلو برداشتم که ناگهان صدای خرد شدن چوب ها اومد. آب دهانم رو به سختی قورت دادم. قلبم دیوانه وار می کوبید . تا به خودم بیام خرگوش ریزه ای از بین پام عبور کرد.
نفسم و دادم بیرون .
آه...فقط یه خرگوش کوچولو بود اما...اینجا که خرگوش نداشت...
صدای قدم هایی از پشت سرم اومد اما تا خواستم برگردم ، یه جسم تیز از دو طرف پای چپم رو شکافت‌.
سوزش عمیقی ابتدا در پا و بعد در بدنم پیچید و روی زمین سقوط کردم. تنها در لحظه آخر هیبت تار مردی رو دیدم و سپس تاریکی منو در برگرفت.
فصل سوم
ملاقات با کلاه پوش ها
تو یه جای تاریک گیر افتاده بودم. هرچقدر دست و پا می زدم نمی تونستم حرکت کنم. تا چشم کار می کرد سیاهی بود.
شخصی رو در نزدیکی خودم احساس می کردم ولی توان برگشتن نداشتم. بارها و بارها جیغ زدم ولی کسی به کمک نیومد. انگار فقط من بودم و اون سایه...
قطره های مایع خنکی روی صورتم فرود اومدن و ناگهان حجم زیادی از اون به بدنم هجوم آورد.
فریاد زدم و درجا نشستم. چهره کنجکاو سورنا در چند سانتی متری صورتم قرار داشت. نفس راحتی کشیدم . همش خواب بود.
سورنا ابرو در هم کشید.
چه خبرته؟ اینجا رو گذاشتی رو سرت.
دور برم رو از نظر گذروندم. چطور ممکنه؟ من تو باغ خودمون، دقیقا همون جایی که از مامان جدا شدم، رو زمین دراز کش بودم.
از موها و لباس هام آب می چکید اما اهمیت ندادم. بعد ها حسابش رو می رسم.
گفتم من...باغ...اونطرف...
چی میگی؟
تو منو آوردی اینجا؟
متعجب به من چشم دوخت.
حالت خوبه؟ سرت به جایی خورده؟ تو اینجا خواب بودی و پشت سر هم جیغ و داد راه انداخته بودی. منم با صدای تو اینجا کشیده شدم.
بعد هم بدون اینکه به من توجهی کنه ، برگشت به خونه .
از روی زمین بلند شدم و دستی به لباسام کشیدم. مادر کمی دورتر از من روی حصیر نشسته بود و ما رو برای ناهار صدا می زد.
با هیجان به او نزدیک شدم.
مامان؟مامان؟
در اثر دویدن نفس نفس می زدم.
سارینا! چی شده؟
من...من...اونجا...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان باغ خون آشام
  • ستایش

    0

    من فصل دومشو میخوام.. کی میاااد؟

    ۲ ماه پیش
  • Mohadaseh

    0

    خیلی عالی بود من واقعا از داستان هایی که داخلش موجودات خیلی هستند خوشم میاد؛ امیدوارم نویسنده لطف کنه و ادامه اش رو هم بنویسه❣️

    ۲ ماه پیش
  • خانم X

    1

    قشنگ بود ولی کاش حداقل اثری از یه خون آشامی چیزی بود مثل اسمش. خسته نباشید ❤

    ۳ ماه پیش
  • 🇫🇷

    0

    بدرود رمان بسیار زیبایی بود واقعا لذت بردم. بسیار از نویسنده سپاس گذارم💗

    ۴ ماه پیش
  • mahla

    2

    خوب بود اما فکر کنم جلد دومی هم داشته باشه چون خیلی یهویی تموم شد

    ۴ ماه پیش
  • دینوش

    1

    چون سارینا داره باید بخونمش

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    خیلی خوب وقشنگه عاشق اینجور رمانهایی هستم

    ۴ ماه پیش
  • سارا

    0

    رمان تخیلی عالی هست حتما بخونید

    ۶ ماه پیش
  • خانم x

    1

    ولی من چشمم دنبال خون آشام بود اسمش باغ خون آشام بود اما کو خون آشاماش-... قشنگ بود ✨

    ۶ ماه پیش
  • آرتمیس

    3

    زهن نویسنده خلاق وپر شور بوده اگر اولین رمان باشه برای شروع فوقلعاده بود من سر از بعضی چیز ها در نیاوردم اما کلا برام جالب بود داستانای اینجوریو دوست دارم تنها ایرادش این بود که باید ادامه میداشت و مثلا قدرتشو کشف میکردو برمیگشت انگار نصفه تموم شد

    ۶ ماه پیش
  • ....

    6

    خیلی خوب بود فقط باید ی ایراداتی داشت مثلا نمیفهمیدی کی داره حرف میزنه و اون مرد ناشناس کی بود اصلا یا چرا میتونست ذهن بخونه من انتظار داشتم خودشم نیرو داشته باشه

    ۸ ماه پیش
  • شکوفه

    0

    دوفصلشوخوندم قسمتهای تکرای زیادداشت ولش کردم

    ۸ ماه پیش
  • kim♥︎

    1

    عالیه من که خوشم اومد البته هنوز نخوندم کاملشو ولی بازم ازش خوشم اومده. فقط یه سوال چرا بعضی جاها تکرار قسمت های دیگس؟

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    2

    رمان فصل دومی هم داره؟

    ۱ سال پیش
  • ستایش

    8

    رمان خوبی بود ولی یه چند تا ایراد داشت دارم میگم نمیخوام سازنده ناراحت بشه میخوام ایرادا رو بدونه تا دفعه بعد بهتر بنویسه و پیشرفت کنه یه دون اون دیالوگا بود گاهی معلوم نبود برای کیه کی داره میگه دوم اینکه ما هیچ وقت نفهمیدیم اون مرد مرموز کی بود یا چرا سارینا میتونست ذهن بخونه یا چرا سردرد می گرفت

    ۱ سال پیش
  • فاطیما

    0

    نمیتونم رمان رو بخونم چرا؟

    ۱ سال پیش
  • آزاده | ناظر برنامه

    دقیقا مشکل چیه عزیزم؟ بگید راهنمایی کنم🌻💚

    ۱ سال پیش
  • fatima

    0

    یه صفحه سفید میاد

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!