پارت سی و هفتم :


عروسیِ عزا شده‌ی من باعث این اتفاق بود؟ شاید اگر آقا اضطراب خوب برگزار کردن مراسم را نداشت یا منِ گردن‌شکسته آن روز و آن ساعت نرفته بودم سلمانی...

این شایدها شده بود خوره‌ی جانم.

بدتر از آن که باز هم دست و چشم همه مانده بود به من که کمکی بکنم. مادر که بعد از آن شب نحس، بعد از این‌که لباسی به تنم کرد و مرا به رختخواب برد، بست نشست توی اتاقش و بیرون نمی‌آمد. گلناز و گلر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحا

    0

    چقدر از فرهاد بدم میاد

    ۳ هفته پیش
  • هستی

    0

    نمی دونم چرا حس می کنم پشت این احساسای قشنگ فرهاد یه چیزی پنهان شده

    ۶ ماه پیش
  • Aa

    0

    🙏🌹

    ۲ سال پیش
  • ستاره

    0

    😔😔😔😔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️