پارت سی و هفتم :
عروسیِ عزا شدهی من باعث این اتفاق بود؟ شاید اگر آقا اضطراب خوب برگزار کردن مراسم را نداشت یا منِ گردنشکسته آن روز و آن ساعت نرفته بودم سلمانی...
این شایدها شده بود خورهی جانم.
بدتر از آن که باز هم دست و چشم همه مانده بود به من که کمکی بکنم. مادر که بعد از آن شب نحس، بعد از اینکه لباسی به تنم کرد و مرا به رختخواب برد، بست نشست توی اتاقش و بیرون نمیآمد. گلناز و گلر
لطفا صبر کنید...

ریحا
0چقدر از فرهاد بدم میاد