پارت سی و هشتم :
برخلاف سایر وقتها، مادر فرهاد میز پیش رویم را پر از خوراکی نکرده بود. یک فنجان چای بود و کمی نقل. با اینکه رنگ و رخم از همیشه اسفبارتر بود، با اینکه که غم نه فقط از چشمانم، بلکه از تمام وجودم میبارید، نه قربان صدقهام میرفت و نه مادرانه دعوایم میکرد که به خودم نمیرسم. انگار دو تا آدم غریبه بودیم که برای یک حرف اجباری مجبوریم روبروی هم بنشینیم و حرف بزنیم.
- مادرت
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ayor
0خسته نباشید 🤍❣️
۱ سال پیشمریم گلی
1نمیدونم چرا یه حسی بهم میگه که فرهاد نمی تونه اون مردی باشه که گل بهار دوست داره در آینده داشته باشه ،ممنونم نویسنده جان
۲ سال پیشاسرا
2نمیدونم میخونیدیانه آروزخانم ولی ماکامنت میذاریم ممنون🙏😘
۲ سال پیشستاره
0مامانه خوب خودشانشون داد،ای دادبی داده دادفرخ چی می میخوادنکنه ماجرای خون بس وایناباشه،
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دریا
0عالیه قلمتون...