پارت سی و نهم :


اتومبیل در کوچه‌ی پهن ایستاد. حالا خسته‌تر از قبل، به دنبال پناهی بودم که یک ساعت پای درددلم بنشیند و به قصه‌ی پرغصه‌ی دلم گوش بدهد. رو به شوفر گفتم: صبر کن تا برگردم.

زیر لب خدایا شکرتی گفتم به خاطر خلوتی کوچه. تحمل نگاه‌های سنگین، تحمل پچ‌پچ و دخترِ قاتل گفتن را نداشتم. چند باری در زدم و کلافه بودم که چرا در را باز نمی‌کنند. ترس داشتم کسی از همسایه‌ها توی کوچه سرک بکشد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مریم گلی

    0

    از طرف میگه بخاطر برادرت احمد به عماتتون می اومدم از یه طرف با نامزد طرف می چرخه ،خوب شد معنی دوست واقعی روهم فهمیدیم ،بیچاره گلبهار دلشو به چه کسایی خوش کرده

    ۲ سال پیش
  • Aa

    0

    از موقعی که کارملا اومده فرهاد سرد برخورد میکنه شاید با همن ممنون👏🌹

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️