پارت چهل :


ناباورانه نگاهشان می‌کردم. هجوم فکرها به سرم، هر لحظه چیزی می‌گفت: شاید از باشگاه اومدن، حتما واقعا تو باشگاه قرار داشتیم و فرهاد یادش رفته به من بگه. وای نه امکان نداره، امکان نداره هیچ‌کدوم از اونا بخوان با من تو باشگاه قرار بذارن! می‌دونن که من چقدر از مردم فرار می‌کنم.

یک جور حس تلخِ ناامیدی چنگ زد به قلبم. من داشتم از غصه‌ی حرف‌های مادر فرهاد می‌مردم و او چقدر راحت،

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحا

    0

    حالم هم از کارملا هم از فرهاد بهم خورد

    ۳ هفته پیش
  • هستی

    1

    من از اون اولم فک می کردم پشت احساسات قشنگ فرهاد یه چیزی پنهان شده باشه الان شکم هزار برابر شد

    ۶ ماه پیش
  • مریم گلی

    3

    ولی احساس میکنم یه چیزی این وسط درست نیست وفرهاد داره از گلبهار قایمش میکنه (رابطه بین کارملا و فرهاد) ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️