پارت چهل :
ناباورانه نگاهشان میکردم. هجوم فکرها به سرم، هر لحظه چیزی میگفت: شاید از باشگاه اومدن، حتما واقعا تو باشگاه قرار داشتیم و فرهاد یادش رفته به من بگه. وای نه امکان نداره، امکان نداره هیچکدوم از اونا بخوان با من تو باشگاه قرار بذارن! میدونن که من چقدر از مردم فرار میکنم.
یک جور حس تلخِ ناامیدی چنگ زد به قلبم. من داشتم از غصهی حرفهای مادر فرهاد میمردم و او چقدر راحت،
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

ریحا
0حالم هم از کارملا هم از فرهاد بهم خورد