دوست داشتی؟
رمان سوگلی سال های پیری اثر چیکسای / دل آرا دشت بهشت

رمان سوگلی سال های پیری

  • زبان فارسی
  • 110.7K 👁
  • 535 ❤️
  • 304 💬

خلاصه رمان سوگلی سال های پیری

رمان سوگلی سالهای پیری من، یک داستان واقعی از شخصیت اصلی داستان، یا همون مامان شکوه است. سبک داستان رئال و طنزه. رمان در دو فضای حال و گذشته (یعنی دورانی که در آن زندگی میکنیم و اواخر زندگی رضا شاه پهلوی و دوران حکومت پسرش) نوشته شده است. حورا دانشجوی فوق لیسانس فیزیک ، بر خلاف میل باطنیش، مجبور به ازدواج با دوست برادرش، آقای طاهر مفاخری میشود. حورا دچار سردرگمی هایی در پذیرش طاهر به عنوان همسر میشود. در این بین با خانم مسنی آشنا میشود که شنیدن شرح حال زندگی آن زن، دیدگاههای جدیدی نسبت به زندگی زناشویی به این تازه عروس میدهد….

قسمتی از متن رمان سوگلی سال های پیری

مامان با تحکم گفت:
- همین که گفتم.
من دست به سینه به سمت حسنا چرخیدم:
- پس حسنا خانم ٬تو سنگ خودتو به سینه میزدی. حالا اشکال نداره. تو هم چند تا دوستاتو دعوت کن حسرت به دل نمونی.
بلاخره بعد از کلی کَل کَل و التماس و خواهش ٬ مامان رضایت داد تولد بگیرم. حسنا هم قرار شد پنج- شش تا از دوستای صمیمیشو دعوت کنه.
چون شب قبل از تولد با سمیه و حسنا همه چی رو آماده کرده بودیم روز بعد کار زیادی نداشتیم.
مثل بچه ها تموم خونه رو شرشره و فرفره! زده بودیم. مسخره بازی های حسنا هم که تمومی نداشت. با کاغذ رنگی قرمز یک قلب درست کرده بود که با ماژیک توش نوشته بود:
"حورا زشته تولدت مبارک. انشالله کادوها کوفتت بشه".
بعد اونو به پرده سراسری هال زد که درست روبروی در بود.
ظرف ها پر بود از پفک و چیپس و پاستیل. مامان هرکار کرد نتونست حریف منو حسنا بشه تا مجلس رو کمی رسمی تر برگذار کنیم.
کلی بادبادک به سقف آویزون کرده بودیم که اسم مهمون ها رو روش نوشته بودیم.
یک آدم بادکنکی بزرگ هم خریده بودیم و گوشه سالن گذاشته بودیم.
بعد از نهار منو حسنا رفتیم آرایشگاه و هردو موهامونو مثل دوقلوهای افسانه ای کپ گرد زدیم. من و حسنا فقط 2 سال اختلاف سن داشتیم. هرچند که گاهی بد تو پر هم میزدیم ولی همیشه هوای همو داشتیم و تمام دردو دلامون پیش هم بود .
از نظر قیافه خیلی شبیه هم بودیم البته رنگ موها و چشمهاو پوستم کمی تیره تر از حسنا ولی قدم کمی بلندتر بود به خاطر همین حسنا همیشه جذاب ترو زیباتر از من در مجلس ظاهر میشد. وقتی به خونه اومدیم مامان کلی هردوتامونو دعوا کرد که چرا موهامونو کوتاه کردیم و تا این حد آرایش کردیم و ابروهامونو باریک کردیم. خلاصه قبل از مجلس حسابی حالمونو گرفت ولی ما که از رو نرفتیم!!!! دریغ از اینکه کمی رژ لبامون رو پاک کنیم یا با مداد ابرو کمی ابروهامون رو پر کنیم.
داداش حسین چهارده سال از ما بزرگتر بود. مامان میگفت بین من و حسین دوتا بچه دیگه به دنیا اومدن که به علت تشنج و بیماری ذات الریه قبل از یک سالگی فوت کرده بودند.
با اومدن دوستامون جو خونه حسابی عوض شد. حسنا صدای موسیقی رو حسابی بلند کرده بود و با دوستاش اون وسط خودشونو میخوردن. آدمو سگ بگیره ولی جو نگیره.
به سوگند دختر داداشم که دوازده سال داشت سفارش کرده بودیم مواظب باشه کسی صدای دستگاه پخشو کم نکنه. خدا رو شکر که خونمون ویلایی بود. اگه تو آپارتمان بودیم بدون شک روزبعد از تولد همسایه ها ما رو با اسباب و اثاثیمون پرت میکردن تو خیابون!!
پریچهر با دختر عمه اش محیا با هم اومده بودند و کلی هم عذر خواهی کرد که محیا رو بدون دعوت آورده . وقتی حسنا به طرف پریچهر اومد و احوال پرسی کرد محیا رو به من پرسید:
- حوراء جون خواهرتونه؟
لبخندی روی لب نشوندم:
- آره محیا جون. خواهر ورپریدمه.
محیا:
- مشخصه که خیلی شیطونه
با ابروهای بالا رفته پرسیدم:
- از کجا فهمیدی؟
با اشاره به موهای حسنا گفت:
- از اینجا که موها و ابروهاشو مثل تو درست کرده.
قهقهه ای زدم و گفتم:
- چکار کنیم. خوشگل که باشی همه ازت تقلید میکنند دیگه.
حسنا با چشم های ریز شده به من و محیا نگاه می کرد، و محیا ادامه داد:
- ولی خواهرتم که خیلی نازه.
پریچهر سریع خودش و انداخت وسط:
- چه عجب یکی رو پسندیدی؟ میگم این خواهر دوست ما هم بد نیست واسه آق داداشتون ها!
منو میگی یک اخمی به پریچهر کردم و یک نگاه به حسنا اصلا دریغ از اینکه این دختره از خجالت صورتی بشه چه برسه به سرخ و سفید.
محیا با لب های آویزون گفت:
- ای بابا! میلاد اونقدر سختگیره که هممون رو روانی کرده. به خدا اگه بگم صد جا واسش خواستگاری رفتیمو نپسندیده دروغ نگفتم.
صورتم در هم رفت:
- وا! مگه چطور زنی میخواد؟
محیا شونه هاش و بالا انداخت:
- نمی دونم به خدا! میگه باید به دلم بشینه.
من که حالا کمی کنجکاو شده بودم پرسیدم:
- حالا این آقای مشکل پسند چه کاره هست که هیچکی به دلش نمی شینه؟
محیا با لبخند گفت:
- پزشک عمومیه. تازه درسش تموم شده و الان بیمارستان ارتش شهرستان طرح میگذرونه.
من هم لبخندی زدم و گفتم:
- انشالله به همین زودی ها دلش یه جا گیر می کنه.
محیا بعد از تشکر از من رو به حسنا کرد و گفت:
-راستی اسم شما رو نپرسیدم.
از طرز سوال کردنش فهمیدم از حسنا خوشش اومده.
حسنای خیر ندیده هم برای در آوردن لج من لبخندی مثلا از روی شرم زد:
- اسمم حسناست
محیا با نگاهی مشتاق:
- دانشجو هستی؟
- بله. دانشجوی داروسازی هستم.
من که خون خونم و می خورد رو به پریچهر با لبخندی مصنوعی گفتم:
- پریچهر جان محیا جون و سرپا نگه ندار. بفرمایید بشینید.
امان از این حسنای تیر به جیگر. اگه بگم تا آخر شب ده بار از محیا پذیرایی کرد کم گفتم.
بچه ها حسابی اونشب ترکوندند. بعد از چند تا امتحان نفسگیر و اتمام دوره لیسانس مهمونی کوچیک من حکم جشن دو هزار و پونصد ساله شاهنشاهی رو واسشون داشت. مثل وحشیها پریدن به آدمک عروسکی و اونو ترکوند. دلم خیلی واسش سوخت. میخواستم آخر تولد بدمش به سوگند تا واسه تولد خودش نگه داره. بی جنبه ها تموم پفک ها و چیپس ها و پاستیل ها رو خوردن.
پریچهر و محیا بلافاصله بعد از شام بلند شدن که برن.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان سوگلی سال های پیری

  • زهرا

    1

    عالی خیلی خوب بود

    ۳ هفته پیش
  • سما

    0

    رمان خیلی خوبیه ولی برنامه خیلی بد شده درست حساب رمانهارو باز نمیکنه قبلا بهتر بود

    ۳ هفته پیش
  • 💖Mahshid💖

    2

    آمورنده و جالب بود از خوندن رمان لذت بردم.

    ۱ ماه پیش
  • یلدایی ام

    1

    آموزنده وخوب بود، ،قسمتهای طنزش هم جالب بود، کش وقوس وآب بندی های وقت تلف نکن نداشت..در کل خوب بود

    ۱ ماه پیش
  • مریم

    0

    قشنگ نبود بنظرم وقت هدر کردنه

    ۲ ماه پیش
  • Roz

    0

    خیلی زمان قشنگی بود

    ۳ ماه پیش
  • .......

    3

    این قشنگ ترین و آموزنده ترین رمانی بود که خوندم دم نویسنده گرم که این رمان به ما فهماند که سن فقط یک عدده و نباید بخاطر آن کسی را قضاوت کرد من عاشق رمان شدم ممنون از نویسنده عزیز

    ۳ ماه پیش
  • محدثه

    2

    من از خوندن این رمان لذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • noorii

    1

    اموزنده وجالب بود

    ۳ ماه پیش
  • اموزنده وجالب بود

    0

    اموزنده وجالب بود

    ۳ ماه پیش
  • آرشیدا

    0

    ممنون از نویسنده رمان خوبی بود من دوست داشتم و لذت بردم

    ۳ ماه پیش
  • آذر

    3

    ممنون از نویسنده عزیز بابت قلم زیباتون ، کاش همه ی کسانی که ازدواج اجباری داشتن خوشبخت می شدن اما من 38 ساله دارم تاوان انتخاب غلط بزرگترها رو پس میدم ممنونم 🙏🌹

    ۴ ماه پیش
  • مهنا

    0

    اخیی ایشالله خوب میشه زندگیت

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    رمان معمولی ای بود برای زینب خانم داستانش خیلی زیبا بود اما از شخصیت طاهر و حورا خوشم نیومد . چرا معلوم نشد موضوح مادر زینب چی لود ک انقدر از دوماش راضیه؟ چون تو رمان یک شکی ب دل ادم انداخت درکل خسته نباشید ممنونم🌷

    ۳ ماه پیش
  • چندمین باره میخونم

    0

    عالی بود حرف نداش چندمین باره میخونمش

    ۳ ماه پیش
  • Maryam

    2

    هر کسی یجور نظرشوبیان کرد اما من واقعا از رمان خوشم اومد درسته کوتاه بود اما بنظرم خیلی بهتر از رمان های بلند بالای بی ارزش بود

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!