رمان کانی
- به قلم حدیث
- ⏱️۴ ساعت و ۵۹ دقیقه
- 108.6K 👁
- 563 ❤️
- 671 💬
درمورددختری بنام کانیه ،دختری مهربون وخوش قلب ، ک بعنوان خون بس وارد زندگیه اربابی جوان وسنگدل میشه ،اربابی ک از تمام زن هامتنفره .. باماهمرا باشین تاببینیم کانیه قصه ما چطوربا این ارباب سنگدل کنارمیاد؟؟
سالار
باعصبانیت گلدون رومیزو محکم کبوندم تودیوار.
حالا کارشون بجایی رسیده ،ازمن
دزدی میکنن؟فقط منتظرم نادرو بچه هاگیرشون بیارن ،
میدونم چه بلایی سرشون بیارم .
کاری میکنم ک دیگه هیچ احدالناسی
جرات نکنه دیگه این گوروبخوره .
تاحالا کسی جرات نکرده روحرفم حرف بزنه چه برسه به اینکه دزدی کنه ازم .
خودم ورومبل انداختموچشماموبستم .
،-:سلام اقا
----باصدایه نادر چشماموبازمیکنم و منتظر ادامه حرفشم ،بادیدن قیافه عصبیم اب گلوشوازترس قورت میده
ویه قدم عقب میره ..
نادر:اقا گرفتیمشون الانم توحیاطن .
ازرویه مبل بلندمیشم وبه سمت حیاط میرم .
نادرم ازپشت دنبالم میاد.
بادیدن اون دوتا به سمتشون میرم .
وقتی چشمشون بهم می افته، ترسو قشنگ تو چشاشون میبینم .نه تنها اون دوتا حتی کساییم ک توحیاط بودن ترسوقشنگ میشدتوچشماشون حس کرد.
به سمتشون میرم و اروم اروم دورشون میچرخم ، بعدازدودور چرخیدن ،محکم بانوک کفشم به پهلویه حسن میزنم .
اززور درد یه لحظه نفسش بندمیاد .
مجتبی بادیدن حسن به گریه والتماس کردن می افته..
-:اقا گوخوردیم ،غلط کردیم ،اقا توروخدا ببخشمون ،نادونی کردیم،
دیگ همچین غلطی نمیکنیم .اقا خاک زیرپاتونیم ازگ*ن*ا*همون بگذرین ،اقا توروخداکاری بهمون نداشته باشین،جوونی کردیم اقا.
---بدون توجه به التماس کردناشون به سمت نادربرمیگردم .
-:میبرینشون وسط روستا و نفری100 ضربه شلاق ،تا بقیه هم بفهمن درافتادن با سالارخان یعنی چی .
بعدم ازروستا بیرونشون میکنی و به مردم میگی اگ کسی بهشون جاومکان بده به سرنوشت اینا دچارمیشن ..
-:چشم اقا .
دوباره وارد سالن شدم و رومبلی ک درقسمت بالایه سالن و مخصوصه خودمه میشینم و سیگاری روشن میکنم ....
کانی
احساس میکردم انگاریکی کنارگوشم داره وزوز میکنه .
-:کانی ؟کانییی؟؟باتوام دختربلندشو .
-:هوم ..بزاربخوابم،خوابم میاد .
-:بلندنمیشی باشه ،پس منوفاطی دوتایی میریم پیش بی بی .
----بااین حرف رز هوشیارشدم وباقیافه خواب الود بهش نگاه میکردم .
-:گفتی کجا میخواین برین ؟
-:ن مثل اینکه واقعاگیج خوابی ،مگه قرارنبودامروزبریم خونه بی بی ؟پاشودیگ فاطی منتظرمونه .
-:وای اصلا یادم نبودالان دوسوته حاضرمیشم ،نمیتونستی زودتر بلندم کنی ؟
-:روتوبرم سه ساعته دارم صدات میکنم ،زودباش الان فاطی ،قاطی میکنه واسمون .
-:باشه بابا
---بیست دقیقه بعدبا رز به سمت خونه فاطی اینا رفتیم ،ازدورفاطی رو جلودر دیدیم .
هرچی جلوترمیرفتیم قیافه اخموفاطی هم بیشترتودید بود .
- :چ عجب پرنسسا تشریف اووردن ،میزاشتین شب می اومدین .
-:بجون خودت مقصر کانی بود ،خانم خوابش برده بود.
-:بجایه سلام صب بخیرت عین برج زهرمار شدی چرا ؟
-:واقعا ک کانی خیلی روداری .نیم ساعته منوالاف کردین .
-:این حرفاروبیخیال بیان زودتربریم
بی بی منتظرمونه .
سه تایی به سمت خونه بی بی رفتیم .
ازبچگی با فاطی دوست بودیم .
فاطی تک فرزنده ،مادرش بعداز فاطی به خاطر ضربه اسب توشکمش دیگه نتونست بارداربشه .
البته اسمش فاطیماست مافاطی صداش میکنیم .
مانی بما سه تا همیشه میگه سه تفنگدار....
کانی
-:راستی خبردارم دست اول .
-:ماشالله فاطی همیشه یه خبرداری واسه گفتن .
-:رز خانوم ازخداتم باشه براتون خبرایه دست اول میارم .
-:حالا بگو بینیم خبرت چیه ؟
-:وای کانی میگن دیروز سالارخان دوتا ازجوونایه روستاشونوک ازش دزدی کردنودستورداده وسط روستانفری صدضربه شلاقشون بزنن،
ازروستاهم بیرونشون کنن ،
مبینا
0موضوع اصلی رمان خیلی زیبا بود می تونست خیلی خیلی زیبا تر و با جزئیات تر می بود اگه ادامه داشت عالی میشد
۲ روز پیشسمیه
1قشنگ بود ولی اخرش خیلی هول هولکی تموم کرد داستانو میتونستی یکم باجزیات و بهتر باشه
۵ روز پیشبی نظیر بود
1نظر ها متفاوته من که رمان رو دوست داشتم و واقعا خوب بود من خودم شخصن عاشقش شدم😅💞
۵ روز پیشالهام
0خوب بود و دوستش داشتم -شیطنتها و سادگی های کانی را دوست داشتم ابهت سالار وعاقل بودنش را با اینکه تکراری بود دوست داشتم -کانی و رز وقتی با هم بودند - رمان را بخوانند یک تجربه است که می تواند برایتان لذت بخش باشد
۶ روز پیشمهسا
0عالی بود 👏🏻
۶ روز پیشحدیث
0رمان قشنگی بود،دوسش داشتم
۱ هفته پیشCOMFAM
0رمان بی محتوا و ابکی بود.فقط وقت هدر دادنه
۱ هفته پیشفاطمه
0رمان خوبی بود ارزش خوندن داره ❤️
۲ هفته پیشخیلی قشنگ بود کسی
0رمان اینشکلی سراغ داره بگه
۲ هفته پیشعالمه
0خیلی قشنگ بود عااالی بود وشخصیت کانی رو خیلی دوست داشتم عالی👍🏻
۲ هفته پیشمحیا
1جالب نبود خوشم نیومد همون اولشو نگاه انداختم ولش کردم
۲ هفته پیشs.s
1قلم نویسنده خوب بود،به نظرم شخصیت پردازی ها هم خوب بودن،اینکه به قضیه ای مثل خون بس توی این رمان اشاره شده به نظرم چیز کاملا خوبیه چون کمتر کسی راجب این فرهنگ واقعا بد و زننده حرف میزنه و به دخترایی که زندگیشون تباه شد اشاره می کنه
۲ هفته پیشs.s
1اما ..شخصیت ها؛ به نظرم کانی دختر جالبی بود قوی بود و صبور ولی سالار ،به شدت شخصیت اش برام اذیت کننده است ؛واقعا مردایی که اخلاق خوبی ندارن ،توهین و اذیت می کنن و همچنین به خاطر توهمی به اسم غیرت میان یک زن رو محدود میکنن و برای همه کاراش تایین و تکلیف میکنن رو نمیتونم تحمل کنم..در کل رمان خوبی بود
۲ هفته پیشبهاره
0خیلی خوب بود خیلی خوشم اومد
۲ هفته پیشآیناز
0خیلی قشنگ بود ناراحت شدم تموم شد
۲ هفته پیش
مبینا
0فقط اونجایی که کانی تازه اومده بود خونه سالار برا بچه گربه میکرد خیلی ضایع بود واقعا 😂