لیست کلیه پارتهای رمان متهم ردیف چهارم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 74
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 1
مقدمه چاقوهای تیز دیگر سر نمیبرند وَ گلولهها مدتهاست، از هیچ اسلحهای شلیک نمیشوند. اینجا... کلمات قاتلاند. بخش اول " گناه بیگناهان" راوی: شادی فصل اول - مگه افلیجی؟ - افلیج ننته عنتر. زن قد کوتاه و تپل که حصابی عصبانی به نظر میرسید، مثل گاومیشی زخمی، تورِ پاره پورهی وس...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 2
سرفهی کوتاهی کردم؛ از اینکه کسی اینطور خیرهخیره نگاهم کند بیزار بودم. بالاخره به خودش آمد. نگاهش را به گوشهای دیگر کشید و هولکرده گلویش را صاف کرد. دستانش را روی میز در هم گره زد و به پشتی اسفنجی و شکلاتی صندلی تکیه کرد. دیگر نگاهش روی من نبود ولی دروغ چرا؛ نگاهِ آرامشبخشی داشت. نفسِ عمیقی...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 3
دوباره یکی از عکسها رو مقابلم گذاشت. عکسِ همان دخترِ موطلاییِ نازنین نام بود. - من پروندهی همهشون رو به دقت مطالعه کردم. تو پروندهی نازنین، برادرش متهم شد. با صدایِ تقریباً بلندی گفتم: - برادرش؟! سرش را آهسته تکان داد. احساس میکردم سرگیجه گرفتهام: - آخه چه طور ممکنه؟ برای چی یه برادر ...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 4
به یاد لبخندهای پر مهر آرش در روز اول دادگاهم افتادم. - چرا. برادر کوچیکهی آرزو هنوز هم باور نکرده من قاتل باشم. مامانم می گفت هر بار که میرن دم در خونهشون، آرش همهاش عذرخواهی میکنه. حتی دفعهی پیش بهم سلام رسونده بود. دوباره بغض لعنتی راه گلویم را بست. همیشه آبجی بزرگه خطابم میکرد. این ...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 5
روی تخت مهلقا نشسته و کیسه یخی را کنار بینیام گرفته بودم؛ خواهرها زحمت کشیده بودند و داده بودند. میایستادند خودمان را نفله کنیم، بعد از راه میرسیدند، تعهدی میگرفتند و میرفتند. همین تکه یخ هم زیادهروی بود؛ انگار ارث پدر مردک را خورده بودم. یکی نبود بگوید غلط کردی دکتر زندان شدی. تو که علاقه...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 6
به سمت مرجان برگشتم؛ روی تخت مهلقا نشسته بود و در خود مچاله شده بود، پتو پلنگی قرمز مهلقا را هم دورش کشیده بود. یا مشامش مشکل داشت یا زیادی هالو بود. اگر در قطب گیر میافتادم و قرار بود از سرما یخ هم بزنم، باز هم عمراً پتوی مهلقا را بر میداشتم. آنقدر که مدام غذا با خودش به تختش برده بود، جای...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 7
سرم را بلند کردم و گیج به اطراف نگاه کردم. امراللهی لبخند گله گشادی زد. بیتوجه رو برگرداندم. مردک جلف خجالت هم نمیکشید؛ به قول نسرین بلنده، انگار عروسی شوهر ننهاش بود که لبخند مکش مرگما تحویل من میداد. کاش زود تر حکم را میگفتند و راحتم میکردند. با صدای متوصل به خودم آمدم. سرم را بلند کردم...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 8
گیج به اطراف نگاه کردم. متوصل گفت: - چیزی شده؟ سرم را به دو طرف تکان دادم؛ گاهی از اینجور صداها میشنیدم. ادامه دادم: - ازش پرسیدم ولی خب! چیزی نگفت. نمیدونم شاید هم بعداً گفته باشه... کلافه شدم: - چندبار بگم؟ من چیزی یادم نمیاد. مگه نمیگین مدرک دارین؟ خب! به من چی کار دارین دیگه؟ امرالل...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 9
متوصل به سمتِ قاضی رفت: - آقای قاضی! طبق اظهارات ادارهی پلیس، یک هفته بعد از پیدا شدن جنازهی خانم آرزو محبی، یک نفر تماس گرفته و گفته قاتل رو دیده. قاضی فقط نگاهش میکرد. این را در هر دادگاه گفته بود، هربار هم قاضی گفته بود خب نشانش دهد، او هم تنها ناامیدش کرده بود. متوصل حرف نگاه قاضی را خو...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 10
با پاهایی لرزان وارد اتاق شدم. احساس کردم به قتلگاهم میروم. انگار جدی جدی قرار بود حکم اعدامم را بدهدند. کجا رفت شادیای که اعتراض میکرد زودتر حکم را بگویند و خلاصش کنند. کاش همین جا تمامش میکردند. بیدار میشدم و میدیدم تمامش کابوسی دحشتناک بوده. قاضی کاغذی را به دست منشی داد. منشی ایستاد و ...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 11
سرم را بلند کردم؛ مادرم گوشهی چادرش را جلو کشیده بود و آرام گریه میکرد. پدرم آرنجهایش را به میز تکیه داده بود و سرش را مابین دستانش گرفته بود. دنبال شایان میگشتم. در دادگاه ندیده بودمش ولی باز هم مثل احمقها دنبالش میگشتم. نمیگویم شیدا را دوست نداشتم ولی شایان برایم چیز دیگری بود. آنقدر که...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 12
عکس را برداشتم، بلند شدم و به سمت نگهبان رفتم. جلوی در ایستادم و به سمتشان برگشتم. مردمکهایم میلرزیدند و اشکهای لعنتیام پردهای شده بودند که جلوی دید واضحم را گرفته بودند. دستم را بلند کردم و محکم بر گونهی استخوانیام کشیدم: - کاش شیدا هم اومده بود. میخواستم برای آخرین بار همهتونو تو یه...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 13
گوشهی پلک چپش پرید و فکر کرد نفهمیدم. کمی مکث کرد، پیشانیاش را مالید و گفت: - نریمان پیغام، پسغام فرستاده بود که بهش زنگ بزنم. نگفتی، نتیجهی دادگاهت چی شد؟ مرجان نامطمئن یک قدم جلو آمد. - دادگاه آخرت بود شادی جون؟ بی توجه به سوال مرجان، به سمت راهرو رفتم. - مگه دیروز نیومده بود ملاقات؟ دو...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 14
شانهای بالا انداختم و نگاهم روی مرجانی که روی تخت در خود مچاله شده بود و آب دهانش روی مُتَکا راه گرفته بود، قفل شد. همانطور که به سمتش میرفتم، خطاب به مهلقا گفتم: - برای چی باید در مورد یه قاتل بدونم؟ شانهای بالا انداخت و یک قدم عقب رفت. - نمیدونم، همین جوری. سگرمههایم را در هم کشیدم. ...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 15
*** این بیرحمانهترین کار دنیا بود. تمام تنم هنوز هم میلرزید و تِی به دست کف توالت چرک گرفته را میسابیدم. زیر چشمی به اطرافم نگاه کردم؛ هنوز هم با دست نشانم میدادند و میخندیدند. همین چند دقیقهی پیش مثل دیوانهها لیلا را هول داده بودم و به سمت اینجا دویده بودم؛ بعد با آب و تاب آنچه دیده بو...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 16
بیتوجه بلند شدم و سینیام از روی میز برداشتم. حوصلهی کل کل با مهین فضول را نداشتم. - شادی مهری، دفترِ زندان؛ شادی مهری، دفترِ زندان. با شنیدنِ صدای بلنگو، سینی را روی میزِ کنارِ سالن گذاشتم و بیتوجه به مرجان به سمتِ در رفتم. داخلِ دفترِ زندان، جلالی، با آن چادر قجریاش، گوشی به دست ایستاده ب...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 17
*** بالشم را پشتِ سرم گذاشته بودم و کتابی را که از ندا عینک قرض گرفته بودم میخواندم. از آن خورههای کتاب بود. آن طور که خودش میگفت معلم ریاضی بود؛ شوهرِ بیهمه چیزش به نام او چکِ بیمحل کشیده بود. چکها را اجرا گذاشته بودند، پلیسها هم ریخته بودند در مدرسه و جلوی چشمان یک خروار دانشآموز دستگی...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 18
شایان چشمانش را بست، پدرم دستانش را روی زانوانش گذاشت و سرش را میانشان محصور کرد و متوصل ... . سرش را آرام تکان داد و دنیایم را زیر و رو کرد. عقبعقب رفتم و خودم را روی صندلی رها کردم. اگر مهلقا آنجا بود حتما ناسزایی بارم میکرد. مثلاً میگفت عین شتر مینشینم. چرا مغزم گزافهگویی را تمام نمیک...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 19
فصل دوم پر روسری ساتن سرمهای رنگم را روی بینیام فشردم و باز هم جلوتر رفتم. نگاهی به پلاکهای کوچک و رنگ و رو رفتهی روی دیوارهای آجری انداختم. بعضیشان آنقدر مخدوش بودند که حتی به سختی هم خوانده نمیشدند. روسری را بیشتر فشردم، بوی فاضلاب تا ته حلقم را سوزانده بود. با صدای زنگ دوچرخه، در جای...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان متهم ردیف چهارم - پارت 20
*** بیتوجه به نق و نوق محمد، همینطور دستش را میکشیدم و گامهای بلندم را به سمت انتهای خیابان شلوغ بر میداشتم و هر از گاهی هم تنهام به کسی برخورد میکرد و فحش غلیظی نوشِ جان میکردم. عاقبت جانم به لبم رسید و گوشهای ایستادم؛ به سمتش برگشتم و با لحن کلافهای گفتم: - هان؟ چیه؟ چیه؟ چی هی وِر ...
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش