متهم ردیف چهارم به قلم فاطمه علی آبادی
پارت یازده :
سرم را بلند کردم؛ مادرم گوشهی چادرش را جلو کشیده بود و آرام گریه میکرد. پدرم آرنجهایش را به میز تکیه داده بود و سرش را مابین دستانش گرفته بود.
دنبال شایان میگشتم. در دادگاه ندیده بودمش ولی باز هم مثل احمقها دنبالش میگشتم. نمیگویم شیدا را دوست نداشتم ولی شایان برایم چیز دیگری بود. آنقدر که از شایان دلگیر بودم، از امیر نبودم.
نا امیدانه سرم را پایین انداختم که...
صدایش
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به متهم عزیزدلم🤩🤩❤❤ اومممممم، اینم حدس خوبیه. یه صداهای عجیب و غریبی هم می شنید اتفاقاً😏😎 ولی می تونه تا این حد باعث فراموشی بشه؟ یعنی قضیه چیه؟😁😎😎🤓🤓
۳ سال پیشریحون؛
1ذووق خیلیی قشنگهههه "چشم انتظار سه ساعت دیگه" 🥲😂
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
واهایییییی🤧🤧❤❤❤😍😍😍 من ذوق، من غش😢😢😢 قربون نگاه قشنگت برم من کههه🤧🤧🤩🤩🤩🤩😘😘😘❤❤❤❤😍😍😍
۳ سال پیشنری
0خسته نباشی فاطمه جان واقعا رمانت عالی و قشنگه🧡🧡وموضوع خیلی جالبی داره نمی دونم چرا ولی یه ذره به سرگرد سعید مشکوک شدم آخه نمیشه دوتا ملاقاتی تو یه روزو اینکه رفتاراشم مشکوکه.کاش ثابت شه شادی بیگناهه
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
مرسی عزیزدلم❤❤❤❤❤🤩🤩🤩🤩🤩 اوووم، شاید😏😏😏 یعنی چی میشه؟ سعید دوسته یا دشمن؟ قاتل کیه واقعاً؟ شادی بیگناهه؟😎😎
۳ سال پیشAa
1چه دوران سختی میگذرونه⚘⚘⚘
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اوهوم🤧🤧 مرسی که هر پارت نظر میذاری عزیزدلم❤❤
۳ سال پیشمریم گلی
0ده سال طول کشید تا امیر به خواستگاری شادی بره یعنی این قدر شناخت از زنش نداشت که یادگاری هاشو پس داده ،ممنونم فاطمه جون
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
واقعنا؟ پس چرا ولش کرده؟😎 یعنی چیزی هست که شادی یادش نیست؟😏😏
۳ سال پیشZarnaz
1چقدر گناه داره شادی دلم خیلی براش میسوزه حتی داداشم باور نمیکنه که نکشته🤦 ♀️🤕کاشکی سرگرد سعید بتونه براش کاری بکنه🥺
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
اوهوم🤧🤧🤧
۳ سال پیشآمینا
3بیچاره شادی چقدر سخته واقعا.دلم براش میسوزه .بالاخره که حقیقت روشن میشع ولی چه فایده که همه آدم های زندگیش اونو از دست دادن با باور نکردنشون🥲
۳ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
آره🤧 ولی یادت باشه این یه داستان جناییه. به هیچ کس توش اعتماد نکن😏😎😎
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سیتا
0رمان خوبی هست خسته نباشی نویسنده این که شادی یه چیزی های یادش میره میتونه بخاطر اتفاق های بدی باشه که پشت سر هم براش افتاده و تو زندان بود خودش کلی فشار روحی روانی بوجود میاره