پارت یازده :

سرم را بلند کردم؛ مادرم گوشه‌ی چادرش را جلو کشیده بود و آرام گریه می‌کرد. پدرم آرنج‌هایش را به میز تکیه داده بود و سرش را مابین دستانش گرفته بود.
دنبال شایان می‌گشتم. در دادگاه ندیده بودمش ولی باز هم مثل احمق‌ها دنبالش می‌گشتم. نمی‌گویم شیدا را دوست نداشتم ولی شایان برایم چیز دیگری بود. آنقدر که از شایان دلگیر بودم، از امیر نبودم.
نا امیدانه سرم را پایین انداختم که...
صدایش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سیتا

    0

    رمان خوبی هست خسته نباشی نویسنده این که شادی یه چیزی های یادش میره میتونه بخاطر اتفاق های بدی باشه که پشت سر هم براش افتاده و تو زندان بود خودش کلی فشار روحی روانی بوجود میاره

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به متهم عزیزدلم🤩🤩❤❤ اومممممم، اینم حدس خوبیه. یه صداهای عجیب و غریبی هم می شنید اتفاقاً😏😎 ولی می تونه تا این حد باعث فراموشی بشه؟ یعنی قضیه چیه؟😁😎😎🤓🤓

    ۳ سال پیش
  • ریحون؛

    1

    ذووق خیلیی قشنگهههه "چشم انتظار سه ساعت دیگه" 🥲😂

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    واهایییییی🤧🤧❤❤❤😍😍😍 من ذوق، من غش😢😢😢 قربون نگاه قشنگت برم من کههه🤧🤧🤩🤩🤩🤩😘😘😘❤❤❤❤😍😍😍

    ۳ سال پیش
  • نری

    0

    خسته نباشی فاطمه جان واقعا رمانت عالی و قشنگه🧡🧡وموضوع خیلی جالبی داره نمی دونم چرا ولی یه ذره به سرگرد سعید مشکوک شدم آخه نمیشه دوتا ملاقاتی تو یه روزو اینکه رفتاراشم مشکوکه.کاش ثابت شه شادی بیگناهه

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسی عزیزدلم❤❤❤❤❤🤩🤩🤩🤩🤩 اوووم، شاید😏😏😏 یعنی چی می‌شه؟ سعید دوسته یا دشمن؟ قاتل کیه واقعاً؟ شادی بی‌گناهه؟😎😎

    ۳ سال پیش
  • Aa

    1

    چه دوران سختی میگذرونه⚘⚘⚘

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اوهوم🤧🤧 مرسی که هر پارت نظر می‌ذاری عزیزدلم❤❤

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    ده سال طول کشید تا امیر به خواستگاری شادی بره یعنی این قدر شناخت از زنش نداشت که یادگاری هاشو پس داده ،ممنونم فاطمه جون

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    واقعنا؟ پس چرا ولش کرده؟😎 یعنی چیزی هست که شادی یادش نیست؟😏😏

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    چقدر گناه داره شادی دلم خیلی براش میسوزه حتی داداشم باور نمیکنه که نکشته🤦 ♀️🤕کاشکی سرگرد سعید بتونه براش کاری بکنه🥺

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    اوهوم🤧🤧🤧

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    3

    بیچاره شادی چقدر سخته واقعا.دلم براش میسوزه .بالاخره که حقیقت روشن میشع ولی چه فایده که همه آدم های زندگیش اونو از دست دادن با باور نکردنشون🥲

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    آره🤧 ولی یادت باشه این یه داستان جناییه. به هیچ کس توش اعتماد نکن😏😎😎

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️