متهم ردیف چهارم به قلم فاطمه علی آبادی
پارت دوم :
سرفهی کوتاهی کردم؛ از اینکه کسی اینطور خیرهخیره نگاهم کند بیزار بودم. بالاخره به خودش آمد. نگاهش را به گوشهای دیگر کشید و هولکرده گلویش را صاف کرد. دستانش را روی میز در هم گره زد و به پشتی اسفنجی و شکلاتی صندلی تکیه کرد. دیگر نگاهش روی من نبود ولی دروغ چرا؛ نگاهِ آرامشبخشی داشت. نفسِ عمیقی کشید و لب باز کرد:
- من سرگرد سعیدِ امراللهی هستم. میخوام در مورد پروندهتون باهاتون صحبت کنم.
تمام مدتی که حرف میزد، چشمانش همهجا را دید میزد، الا من. ابروان تتو کردهام در هم گره خوردند. کدام پرونده؟
نیمخیز شدم.
- پروندهی من خیلی وقته که مخدومه شده جناب! همین روزها هم حکمم میاد.
پوزخندی زدم:
- دیر اومدی برادر!
صندلی را عقب زدم و به طرفِ در برگشتم.
بلند شد:
- بشین ش...، خانم مهری.
به سمتش برگشتم و ابروان نازکم بیشتر همدیگر را به آغوش کشیدند.
سرش را پایین انداخت.
- لطفاً.
آرامتر لب زد:
- من میدونم شما بیگناهید. بذارید کمکتون کنم.
دستپاچگی در تمام حرکاتش مشهود بود. چهرهاش، عجیب برایم آشنا بود. انگار ترکیب آن چشمانِ قهوهای و پوستِ سبزه را قبلاً هم دیده بودم. چهرهی ظریفی داشت؛ گویی قرار بوده زن شود و وسطِ راه، پشیمان شده بود. جای مهلقا خالی بود که حسابی دستش بندازد که با چه اعتمادبهنفسی رفته پلیس شده. زیرِلب زمزمه کردم:
- پلیس اِنقدر چُلمن، نوبره.
همنشینی با مهلقا حسابی تغییرم داده بود؛ از زمین تا آسمان با آن شادیِ مظلومِ شش ماهِ پیش تفاوت داشتم.
صدای خندهاش در اتاق طنینانداز شد. یک طور خاصی نگاهم میکرد؛ نگاهش حسابی معذبم کرده بود و بعد از ششماه در بند بودن، خجالت را به رگهایم تزریق کرده بود. آرام گفت:
- بشینید لطفاً. باید صحبت کنیم؛ چیزی تا دادگاهتون نمونده.
به صندلیِ مقابلش اشاره کرد:
- خواهش میکنم.
بیحوصله نشستم. برای این حرفها خیلی دیر شده بود. کمی در جایش جابجا شد:
- تو پروندهی شما چیزای عجیب زیاد هست. من، من...
نفس عمیقی کشید، دستمالی از جیبش بیرون کشید و عرق پیشانیاش را پاک کرد:
- من افسر پروندهی فاطمه اسدی هستم. یه پزشک اورژانس که درست سه روز قبل از عروسیش خود... خود...
دستش را مشت کرد و روی میز فشرد:
- خودکشی کرد. البته این ظاهر قضیهست.
کنجکاو شدم:
- خب! برای چی اومدین سراغ من؟
گوشهی لبش را گزید و خیره به گوشهای از اتاق، گفت:
- به جزء فا...فاطمه کسای دیگهای هم به روش مشابهی کشته شدن.
خم شد و از داخل کیف سامسونت قهوهای کنار دستش، یکسری عکس بیرون آورد و مقابلم گرفت. عکس یک سری جنازه بودند. یکی از عکسها را مقابلم گرفت:
- اسمش نازنینِ غیاسیه. حدودِ یک سال پیش تو یکی از باغهای اطرافِ تهران پیداش کردن.
عکسِ دیگری مقابلم گذاشت:
- این یکی اسمش مهربانه، مهربانِ ناموَر. جنازهی این یکی رو هجده ماهِ پیش، تو یه خونه پیدا کردن.
باز هم عکسی دیگر:
- این یکی...
مانع ادامه دادنش شدم و عکس را در هوا گرفتم. درحالی که تکانش میدادم، گفتم:
- اینایی که میگین چه ربطی به من داره؟
عکسها را برداشت.
- به موها و ناخناشون نگاه کن. موهای طلایی با ناخنای مشکی نکتهی مشترک همهشونه، به اضافهی شیوهی قتلشون که البته...
مکثی کرد؛ چشمانش را دور اتاق میگرداند. انگار از چیزی که میخواست بگوید، مطمئن نبود.
- خب!؟
بلند شد و کنارِ یکی از پنجرهها ایستاد. نگهبانِ کنارِ در هم انگار کنجکاو شده بود. چادرش را زیر بغلش زده بود و بادقت به حرفهای او گوش میداد.
چشم از نگهبان گرفتم و به او دوختم. گوشهی کت کتان و زیتونیرنگش را بالا زدهبود و دستش را در جیبش فرو برده بود.
- قتل آرزو یه جورایی شبیه این قتلاست. به نظر منم شما بیگناهید، درست مثل تمام آدمایی که بیگناه متهم به قتل اون هفتا دختر شدن.
صندلیام را جابجا کردم و حالا نیمرخش را بهتر میدیدم. گفتم:
- حالا مگه روش قتل این یارو چه جوریه؟
به سمتم برگشت؛ باز هم مثل قبل، زُلزُل نگاهم میکرد. عصبی شدم؛ این روزها مثل هوای بهار شده بودم، لحظهای صاف بودم و آفتابی و درست چند ثانیهی بعد ابری و طوفانی. بلند شدم:
- آقای محترم! مگه من عروسک دست شمام. مگه فیلمه که میخواید هیجان ایجاد کنید. من الآن یه قدمی اعدامم، این دادگاه نشه، دادگاه بعدی، حکمم اومده. بعد شما اومدید از یه پروندهی دیگه برای من حرف میزنید اونم نه همینطوری...
قری به گردنم دادم و فیگور گرفتم:
- تریپ شرلوک هولمز.
لبش کمکم کش آمد و بعد آرام خندید. زیرِلب چیزی گفت که نشنیدم و بعد با چشمان غمزدهای بهم چشم دوخت. به سمتم آمد و مقابلم نشست. لبخند زد:
- من میخوام کمکت کنم؛ همین.
در چشمان قهوهایرنگش خیره شدم؛ آرامش را به رگهایم تزریق میکرد. محبت کلامش آرامم کرد، زیرلب گفتم:
- من از خدامه که از این خرابشده بیام بیرون. امیر...
سرم را در یقهام فرو بردم؛ عجیب دلتنگ آن بیمعرفت بودم. به سادگی آب خوردن حرف همه را باور کرده بود الا من. آرزو دوست بچگی من بود؛ مگر روانی بودم که چند روز قبل از عروسی، آن هم بیدلیل بکشمش. سکوتم که طولانی شد، او هم مثل من سر در یقه فرو برده و گفت:
- تو زندان خیلی اذیت میشین، نه؟
آرام سر تکان دادم و قطرهای اشک از گوشهی چشمانم پایین غلتید. با سر انگشتانم گرفتمش و گفتم:
- بیشتر از اون، اینکه هیچکس باورش نمیشه من بیگناهم آزارم میده.
- من باور میکنم.
سرم را بلند کردم و نگاهش کردم. او لبخند زد و من پوزخند:
- اونوقت تو همین چند دقیقه اینقدر ازم شناخت پیدا کردین؟
دستی به پیشانی بلندش کشید و چند تاری از موهای لَخت فندقیاش که روی صورتش سایه انداخته بودند را عقب داد:
- نه؛ قاتل طلایی رو خیلی خوب میشناسم.
مطالعهی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
حنانه
1من به نویسنده این رمان اعتماد دارم
۲ سال پیشمحجوب
1تا اینحای داستان هیجان داره برام ممنون
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خدا رو شکر عزیزم. امیدوارم تا انتها کنارم باشی زیبا😍😍😘😘🤩🤩❤❤
۲ سال پیشمحجوب
0معمایی هست
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدید به متهم🤩🤩🤩😍😍
۲ سال پیشعالی
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
خوش اومدی به متهم عزیزدلم🤩🤩😘😘 مرسیییی قشنگم❤❤
۲ سال پیش*.....*
0خب همین اول که قهرمان قصه تریپ شرلوک هولمز وارد شد..😁(پلیسم انقد چلمن نوبره)😂عالی بود
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
این شادی ما یکمی جفنگیات زیاد میگه که خب، دلیل داره😁😁😁 قربونت کهههه🤩🤩🤩😍😍😍❤❤❤
۲ سال پیشیاس
0عالی
۲ سال پیش
فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان
قربونت😍😍🤩🤩😘😘
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

تیارام
0اینکه پرونده شاید به قتل های زنجیره ای مربوط باشه باعث میشه هیجان انگیز و چالش بر انگیز به نظر بیاد