پارت چهارده :

شانه‌ای بالا انداختم و نگاهم روی مرجانی که روی تخت در خود مچاله شده بود و آب دهانش روی مُتَکا راه گرفته بود، قفل شد. همان‌طور که به سمتش می‌رفتم، خطاب به مه‌لقا گفتم:
- برای چی باید در مورد یه قاتل بدونم؟
شانه‌ای بالا انداخت و یک قدم عقب رفت.
- نمی‌دونم، همین جوری.
سگرمه‌هایم را در هم کشیدم. هول شد:
- آخه...آخه...خب!...آهان، تو روزنامه در موردش گفته بود دیگه. گفتم شاید تو ه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۲۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هانا

    0

    به نظر من مله لقا اون شب بخاطر موهاش نترسید قطعا قاتل قبلا میشناخته ازارش داده... یا هم همدستشع توهماشم بخاطر قرصاس شاید مه لقا از قصد بهش داده جاسوس طلایبه یه مهره تو داستان ولی مهره اصلی داستان نیست

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    هووووم، ممکنه🤔🤔 مرسییی که نظر می‌ذاری عزیزکم. وقتی می‌بینم تا این حد درگیر داستان شدید، انقدر عشق می‌کنم🤧🤧😘😘😍😍🤩🤩

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    کانالتم دیدم ولی نمیتونم عضو بشم چون میگه 500تا کانال داری با اینکه ندارم🤦 ♀️و تبریک میگم برای چاب کتابت😍بله بله معلوم که کلش واس ماست تهشم قلم دست تو ببینم چه میکنیااا 🙃👌🏻😁😎💗

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزم😁 تو کانالم قیمت و روش تهیه‌ی کتاب کافه دلتنگی بود😁😁، فدای سرت😍😍

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    مشکوکم مشکوکم به نسرین بلند و مه لقا دستشون باهم تو یه کاسه ای و مه لقا کله گنده تره چون داخل یه دعوایی که شد شادی گفت نسرین بلند از مه لقا خیلی حساب میبره و جوابشو نمیده🧐

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    نسرین🤔🤔🤔 آره، اونم مشکوکه🤔🤔

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    1-اول میپرم هوا بعد روی سر خواهرم بعد میگم هوراااا درست گفتم اینایی که داخل گزنیه هات بود خیلی باکلاس من کلی میپرم🤣😁🙈2- توهمه به خاطره قرصی که از مه لقا میگیره 🧐

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    پس چه‌قدر خواهرت فحشم می‌ده🤣🤣 هووووم، شاید🤔 یعنی توهم یه آدم غریبه‌ست یا قبلاً دیدَتِش؟🤔🤔

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    اول از همه فاطمه جون 101 شدنت مبارک ❤️🥳قلم تو خوبه که هی لایک هات داره میره بالا 💋فدای سرت کار پیش میاد بچه ها اگه به کتابخونه اضافه کن هرموقع تو بزاری برامون پیام میاد و این خیلی خوبه😍

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت عزیزدلمممممممم❤❤❤😍😍😍🤩🤩🤩🤩😀😀😀

    ۳ سال پیش
  • ساناز

    1

    من کلهم خونسا هستم هیچوقت نظری ندارم که بیگم من حتی زده بودم یا بپرم بالا کلهم رمان رو نمیشه حدس زد چون تو از جای که فکر شم نمی کنی به همون شک وارد می کنی

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    به‌به😍😍، خوش اومدی به متهم❤❤ پس خوش بحال من که برام نظر گذاشتی😘😘😍😍 یه دنیا ممنونتم عزیزدلم❤❤

    ۳ سال پیش
  • ریحون

    0

    جیغغغغ😂.. این مو آبی اسم نداره؟ 😂 مهلقا خیلی مشکوکه ولی عا؛ شاید تهدیدش میکنن چون میزنه خوب باشه امرللهی چی شد ی دفع رفت پیداش نیست🥴🤌🤣

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    نمی‌دونیم کیه که😁😁، شادی هم نمی‌شناسش، بهش می‌گه مو تبی😎😂 کلاً تو این رمان به رنگ مو خیلی گیر دادم🤣🤣🤣 میاد میاد😀😁😁 اگه بدونه یکی منتظرشه این‌جوری، بچه‌ام چه ذوقی کنه🤣🤣

    ۳ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    قشنگه وپراز رمز و راز ،دلم برای بی گناهی شادی می سوزه وناخواسته داره قرص هایی رو مصرف می کنه که نباید،ممنون فاطمه جان

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    شما قشنگ می‌خونی😍😍🤩🤩🤩❤❤❤ هعی، هعی😥😥😥

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    1

    این که یه چیزی های میشنوه ممکنه بخاطر قرص های که از مهلقا میگره باشه و دختر مو آبی احتمالا توهم شادی هستش

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    هوووم، شاید🤔🤔

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی

    1

    تبریک می گم بابت کافه دلتنگی😍😍

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت برم من کهههه آزاده جونم❤❤🤩🤩😍😍

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    مه لقا نسرین بلنده و مو آبی *** بدجور منو تو زندان مشکوک کردن،قرصا هم مه لقا میده همون بو داراس ک وقتی نمیخوره مریض میشه و توهم میزنه 🤦 ♀️😑 اینجور مواقع میگم دیدی گفتم 🥰

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    آره، مشکوکن خیلی🤔🤔🤔 خب! خدا رو شکر خوشحال می شی😂😂 مرسییی که مدام نظر می ذاری🤧🤧😘😘😘❤❤❤ خوشحال می شم به کانال کافه دلتنگی سر بزنی🤩

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    مرسی ک زیبا مینویسی🌸🌸

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    قربونت❤🤩🤩😘

    ۳ سال پیش
  • fafa

    1

    سلام عزیزم...قلم خوبی داری خسته نباش❤

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    خوش اومدی به متهم عزیزدلم🤩❤❤ نظر لطفته😘😘❤❤

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    بیا قرص میخوری توهم میزنی بدبخت 😆

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    وایییییی🤣🤣🤣🤣🤣 دعواش کن آمینا🤣🤣🤣 یه دنیا ممنونتم که مدام نظر می‌ذاری❤❤ خوشحال می‌شم به کانال کافه دلتنگی هم سر بزنی🤩😁😀

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    مرسییی کههه🤩🤩 یه رمان کوتاهه؛ ۸۶ صفحه‌ی قطعه‌ی رقعی. قیمت خود کتاب ۱۲۰۰۰۰تومنه، ارسال هم رایگانه🤗🤗

    ۳ سال پیش
  • آمینا

    0

    چشم میام سر میزنم.من رمان آفلاین شروع کنم باید یه روزه تموم کنم الان این هفته واقعا فرصت ندارم.😅ولی باشه چشم بازم میام سراغت🥰

    ۳ سال پیش
  • Aa

    0

    فکر میکنم مه لقارو تهدید کردن که آمار شادیو خبر ببره و مو آبی توهمی از نفر سوم قتل هم میتونه باشه بازم ممنون💐

    ۳ سال پیش
  • فاطمه علی آبادی | نویسنده رمان

    هووووم، اینم نظریه🤔🤔

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️