پارت هفتم :

آندیا که صحبت‌های آنها را شنیده بود، کنار ماشین ایستاد و دست در جیب شلوار جینش فرو کرد.
- خب من برم توی ماشین، شماهم زیراندازها و وسیله‌ها رو جمع کنید.
بازهم مانند همیشه کسی از لحن دستوری‌اش سرپیچی نکرد.
تارا چشمان درشت و عسلی‌اش را باز و بسته کرد. لبخندی بر روی لب‌

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • یاس

    0

    پرفکت👌فقط پارتگذاری روکاش زود به زود میذاشتین🙁

    ۳ سال پیش
  • ستاره لطفی | نویسنده رمان

    پارت هدیه هم داریم همیشه🥰😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️