میانبر به تباهی به قلم ستاره لطفی
پارت نهم :
باورش برایش سخت بود. نمیتوانست درک کند که چرا این شهرک خالی است.
چشمانش را در حدقه چرخاند و به سمت شیشهی ماشین که توسط تارا پایین کشیده شده بود خم شد. با تعجبی که در کلامش مشهود بود، پرسید:
- بابا، اینجا چرا اینطوریه؟ چرا خالیه؟!
محمد دستش را دور فرمان ماشین حلقهرمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز
مطالعهی این پارت حدودا ۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

ستاره لطفی | نویسنده رمان
چشم ممنون از انرژی که میدی🥰😍
۳ سال پیشمرضیه
0رمان خوبیه بی صبرانه منتظر پارت جدیدم عزیز کاش بیشتر پارت میزاشتین
۳ سال پیش
ستاره لطفی | نویسنده رمان
ممنون عزیزم، حتما❣️
۳ سال پیشمهسا
0عالیه این رمان :)
۳ سال پیشسیتا
0رمان خوبه ولی پارت گذاریش کم هستش
۳ سال پیش
ستاره لطفی | نویسنده رمان
منم با نظرات انگیزه میگیرم، وقتی نظری نمیبینم حقیقتا اشتیاقم برای پارت گذاری کم میشه:)
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ترانه
0همین دنده برو جلو نویسنده👌 فایتینگ✊️❤️فقط پارتگذاری و بیشتر کن🌹