پارت سوم :

***
آنیا دستانش را بی‌هدف در هوا تکان داد و غر زد:
- آندیا شام حاضره؟!
آندیا سرش را به سمت او چرخاند و با خنده‌ای که چال لپ‌هایش را به نمایش می‌گذاشت، گفت:
- الان سفره رو میندازم شکمو!
با خنده و افاده از روی مبل برخاست و دستی به هیکل ریزنقشش کشید. درحالی‌که تاب به کمرش می‌داد، زمزمه کرد:
- به من میگی شکمو؟! هیکل به این خوشگلی!
آندیا با حسرت دستی به شکم بر آمده‌اش که به استتار لباس حریر قرمز رنگش در آمده بود کشید، سپس با ناراحتی گفت:
- خداکنه این چندماهم بگذره، نازگل کوچولوم رو بغل کنم و هیکلم سرِ جاش بیاد. تا تو خنگ هم کمتر بیای عرض‌اندام کنی برامون!
ناگهان صدای امید از آشپزخانه به گوش رسید:
- خانومم کم غر بزن، بیا سفره رو بندازیم!
آنیا با حرف امید به خنده افتاد و قهقهه‌اش در خانه پیچید.
آندیا با غر‌غر از روی مبل بلند شد و درحالی‌که یک دستش را به شکم بر آمده‌اش گرفته بود و دست دیگری‌اش را به کمرش، به سمت آشپزخانه راه افتاد. آنیا هم برای کمک به آنها از جایش برخاست و بعد از خارج شدن از پذیرایی، آرام‌آرام از روی سه‌ پله‌ی چوبی‌ای که به درب پذیرایی وصل بود پایین آمد. با ورودش به آشپزخانه، امید را در چیدن ظرف و ظروف‌ها دید. آندیا هم طبق معمول در حال غر زدن بود!
با حرص و صدای محکمی گفت:
- آندیا غر زدنات تموم نشد! بعضی موقع‌ها می‌زنه سرم اون چشم‌های درشتِ سبزت رو از کاسه در بیارم.
امید خنده‌ای کرد و آخرین ظرفِ سفید رنگ و گرد را روی میز گذاشت.
- کارش شده غر زدن سر منِ فلک زده، کار دیگه‌ای هم بلد نیست طفلک.
آندیا با حرص به چشمان همسرش خیره شد، سپس با ابروهای درهم گره خورده خم شد و دمپایی پشمیِ صورتی رنگش را از پایش در آورد و با یک حرکت آن را به سمت امید پرتاب کرد. با جا خالیِ او دمپایی به کابینت سفیدفام برخورد کرد و بر روی زمین افتاد.
امید با تعجب گفت:
- آروم، آروم! آرامش کجا رفته؟
- رفته سر کوچه سوت بزنه!
آنیا که خواهرش را عصبی دید، با عجله گفت:
- بیخیال دیگه اهِ، سفره رو بندازیم.
آندیا چشم غره‌ای به آنها رفت، سپس انگشت اشاره‌ی بلندش را روبه کابینت‌ گرفت و گفت:
- سفره و زیر سفره اون‌جاست، توی پذیرایی پهن کنید.
و خودش هم به سمت اجاق‌گاز رفت و بعد از برداشتن دیس‌ها مشغول ریختن برنج در آنها شد. آنیا به امید نگاهی انداخت و شانه‌ای بالا انداخت، امید هم یک‌ تای ابروهایش را بالا داد و به سمت کابینت رفت و بعد از برداشتن زیر سفره و سفره‌ی طلایی رنگ که طرح‌های رنگی بر روی آن بود به سمت پذیرایی رفت. آنیا چند لحظه به اطرافش خیره شد و به سمت یخچال رفت.
کاسه‌های ریز و درشت که حاوی ترشی بودند را برداشت. با آب و تاب گفت:
- به‌به، این ترشی کلم صورتی چشمک می‌زنه بخورمش!
و با حالت نمایشی زبانش را دور لب‌هایش چرخاند و ادامه داد:
- هوم، این زیتون‌های خوش‌رنگ و بو رو ببین!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️