معصومیت از دست رفته به قلم فرگل حسینی
پارت نود و هفتم :
«باید بدونی که بهترین پایان رو فقط خودت میتونی بسازی،نه هیچکس دیگه!»
*
شش ماه بعد.
لیلا یک دور ،دور خودش چرخید.
دنبال نخ یاسی رنگ بود وهر چه دنبالش میگشت پیدا نمیکرد.
کلافه شده بود.
_پری تو اون نخ یاسی رنگو ندیدی؟
پری آن طرف تر پشت چرخش مشغول بود وصدای چرخ باعث شد حرف لیلا را نشنود.
لیلا این بار تُن صدایش را بالاتر برد و سوالش را دوباره تکرار کر
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
مادمازل
1رمان قشنگی بود❤️ممنون فرگل جان هرچند خیلی حرص خوردم 🌹 😂 اگر روزی بخوام خودم و تنبیه کنم یا شکنجه دوباره میخونمش😂 ولی آخرش و زود جمع کردی انتظار بیشتری داشتم 🙁 امیدوارم تو رمان های دیگه یهو آخر داستان و تموم نکنی😅 یکم هم خوشی بهمون بده.😘
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
قربونت برم عزیزم،توصیهات یادم میمونه. الان هم رمان دومینوی سیاه روی سایت در حال پارتگذاریه اگه دوست داری بیشتر حرص بخوری شروعش کن 😂
۴ ماه پیشمادمازل
0بزار یکم نفس بکشم زن 😭 الان میخوام برم بگردم از این رمان هایی که رنگ رژ اش و با پاشنه کفشش ست کرده و تک دختر باباییه و با ماشین فراری اش میره دانشگاه پیدا کنم بخونم 😂 😂 میخواستم همون دیروز جواب بدم ولی بلاک شدم😂 کلا من هر روز تو این برنامه بلاک ام واقعا چرا محدودیت کامنت داره🤦🏻 ♀️ 😂
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
عزیزمم فکر خوبیه😂😂
۴ ماه پیشمادمازل
0وای یعنی تاپایان و بخونم مُردم😐 منتظر بودم یه اتفاقی بیوفته،ماشین بهشون بزنه یکی بمیره 😭ببین این خیلی بدجنسیه که رمان یهو اینجوری تموم کردی نه مجلس عروسی نه بچه ای،ماهیر حرفه اش چیشد😥فکر کردم لیلا حامله اس🥲نویسنده جان این همه بدبختی به خوردمون میدی حداقل دو خط هم روزهای خوش بنویس چرا آخه 🫤💔
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
روزهای خوششون هم بود دیگه.فکر کردم که اگه لیلا حامله بشه خیلی کلیشه میشه و مراسم عروسی و اینا در واقع وجودش اضافی بود.... اما باید بدونی زندگی اونا هنوز جریان داره و پایان رمان به منظور پایان زندگی شخصیت ها نیست. مهم اینکه بالاخره باهم موندن بعد این سختی ودر آخر خوشبخت شدند🤍🕊️
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
فکر کنم سومین نفری هستی که میگی تا آخر منتظر بودم یه بلایی سرشون بیاد ,ماشین بزنه بهشون واینا... آخرشم دست برنداشتنم ماشینشون خراب شد😂🧑🦯
۴ ماه پیشمادمازل
0همون دیگه تا آخر استرس دادی بهمون در رو روی کسی باز نکن،ماشین اون سمت خیابونه،ماشین یهو خراب شد، اینا زنگ خطره😂چه خوب که پری آزاد شد اومد پیشش😍آره کلیشه ای میشد مراسم عروسی شاید هم واقعا اضافه بود ولی کلا دوست دارم بعد سختی خوشی زیاد با شه 🙁 ولی قبول کن خسیس بودی دیگه 😅 تا آخرش آرامش نداشتیم ❤️
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
به خدا در رو کسی باز نکن زنگ خطر نیست یه حرف عادیه😂خب ماشین اونور خیابونه که دیگه خیلی نرماله.. احساس میکنم شماهارو زیادی ترسوندم دیگه این جمله های عادی رو هم زنگ خطر می دونیم😁
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
یه چیزی که می خواستم بگم واقعا مخاطب جالبی بودی برعکس خواننده های خاموش که حتی یدونه کامنت هم نمیذارن خوندی و همهی پارت هارو هم نظر دادی و همین باعث شد بعد مدت ها هم من همپای تو رمان رو دوباره شروع کردم وخوندم و کامنت هات واقعا بهم انرژی مثبت و انگیزه میداد ، اسمت رو نمی دونم بنابراین با نام کاربر
۴ ماه پیشمادمازل
0عزیزم خواهش میکنم😍من کامنت گذاری و دوست دارم یک جور ارتباط با نویسنده و تخلیه هیجانات خودمه.وقتی کتاب میخونم یا فیلمی میبینم دوست دارم درموردش با یکی حرف بزنم و رمان آنلاین این فرصت و بهم داد من حتی برای رمان های آفلاین هم چندین کامنت میزارم😅دیوانه میکنم نویسنده رو از بس حرف میزنم و حرص میخورم😂❤️
۴ ماه پیشمریم
0ممنون از رمان زیباتون خییییلی قشنگ بود واقعا جدید و زیبا بود
۴ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
قربونت عزیزم خوشحالم خوشت اومده ❤️🥹
۴ ماه پیشحدیث
0اسم رمان خیلی بهش میاد . ممنون زیبا بود .🙏
۵ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
خوشحالم خوشت اومده حدیث عزیز🍓🥲
۵ ماه پیشTinaa
0رمان قشنگی بود نویسنده عزیز، قلمت همیشه مانا باشه عزیزم♥️♥️
۵ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
مرسی از لطف ونگاهت💖
۵ ماه پیشفاطی
0عالی بود😭😭🥺🥺😭😭🥺 کاش تو واقعیت هم آخر قصه خوب میشد
۶ ماه پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
تمومش کردی🥲 آره واقعا کاش ته همه عاشقا رسیدن بود💝🤝
۶ ماه پیشبنفش علی
0تموم شد با تموم حرص خوردنام و سختی های لیلا🥲دنبال اون استکیر غش گشتم ولی نبود که بزارم😭💔ولی بازم میگم در آخر عشق برنده شد ،خیلیم قشنگ بود ماچ 🌚💖
۷ ماه پیشپریسا
1رمانتون رو خیلی دوست داشتم مخصوصا که رایگان بودو یکجا خوندمش ولی از همون اولم از ماهین خوشم نمی یومد اونم رای ماهیرو زد که به لیلا کمک نکنه وقتی حامله بود بعدم که اینجور کاسه داغ تر از آش شد و خانم دست ندادن به درک اصلا !! در کل جدا از منفور بودن ماهین که از همه منفورتر بود از رمان خوشمان آمد
۷ ماه پیشفاطمه
1عالی بود بی نظیر بود خدا قوت 🩷🩷🩷
۹ ماه پیشامید
1خسته نباشید عالی بود هم زیبا نوشتید هم قشنگ پایان دادید
۱۰ ماه پیشA-a
1سپاس بابت رمان زیبا وآموزندتون قلمتون مانا وپر تکرار👏👏👏👏🌷🌷🌷
۱ سال پیشنشمین
1خسته نباشی فرگل جان عالی بود خیلی خوب شد ک لیلا از اون بی دستو پای در اومد و تونست حقشو بگیره ماهیر ی مرد واقعی بود ک تا آخر پای عشقش موند
۱ سال پیشاکرم بانو
5دلم واسه لیلا و ماهیر تنگ میشه،راستش غافلگیرشدم تموم شد،دلم میخواست هنوز باماباشن،ولی خب چه میشه کرد هرشروعی پایانی داره،انقدهم اینا بدبختی کشیدن وقت عبور ازخیابون همش فک میکردم الان ماشینی چیزی میزنه بهشون😂😂😂منتظر رمان های بعدیتون هستیم👋👋👋
۱ سال پیش
فرگل حسینی | نویسنده رمان
میزان اعتمادتون به من ستودنیه😂🎀
۱ سال پیشاکرم بانو
3البته ناگفته نماند دهن لیلاسرویس شد تااز اون پخمه *** و شل و ولی دربیاد بشه این بچه زرنگ😜😜😜
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهرا
0ممنون ازت فرگل جان، خسته نباشی ❤️❤️❤️❤️