پارت نود و ششم :


*
زنگ درب به صدا در آمد.لیلا کف دست های عرق کرده‌اش را به پیراهن حریر آبی رنگش کشید.
مصطفی از جا بلند شد و رو به لیلا که کاملا مضطرب به نظر می رسید ایستاد:
_آروم باش عزیزم.
من میدونم همه چیز خوب پیش میره.
لیلا لبخند آشفته‌ی زد‌.
_ممنون بابا.
مصطفی هم متقابلاً لبخند زد.
_من دیگه برم.زیاد پشت در بمونن ممکنه نظرشون عوض بشه.
مصطفی به سمت درب حرکت کرد.لیلا کلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    0

    آها این و یادم رفت این ماهین چرا خواهر شوهر بازی در میاره عنتر خانوم 😒 والا خوشبختی اش و مدیون لیلاست بعد قیافه میاد... اینکه شهرام اون روز و با بچه اش گذروند باعث شد انگیزه برای ترک بگیره الان هم دوباره زندگی میکنن 😒

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    خب این اصلا اَمن نیست 🙁 من دلشوره دارم، عروسی بزرگتر! مهمان بیشتر، تالار مجلل تر ، ثریا میخواد چیکار کنه 😭 😭 حالا لیلا با یه شب رابطه از فرهان باردار شده بود بعد این همه مدت چرا از ماهیر حامله نمیشه ای خدا🤦🏻 ♀️

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    یه شب تا صبح البته🫢😂 خب در آینده میشه..

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    یه پارت دیگه مونده مطمئن باش نمی تونم تو یه پارت دردسری درست کنم برای یه دردسر جدید حداقل ده پارت لازم دارم😁

    ۲ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    ببین عزیزم از تو بر میاد با یک چرخش قلم همه رو سکته بدی بهت اعتماد ندارم 😅 😂 😂 😂

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    این همه بی اعتمادی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم 🧑‍🦯😂

    ۲ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    این همه بی اعتمادی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم 🧑‍🦯😂

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    0

    عالی بود عزیزم خدارو شکر که ماهیر و لیلا دارن رنگ آرامش رو میبینن

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    0

    خداروشکر سروسامون گرفتن.... مرسی فرگل جان ❤️

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب لیلاماهیرداره تموم میشه یانه🙏

    ۱ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    آره چهارشنبه پارت آخره

    ۱ سال پیش
  • کلثوم

    0

    مرسی فرگل بانو واقعا لذت بردم ازاین رمان زیبات

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    لایق خوشبختی هستند😍

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    1

    مرسی ولی از ثریا میترسم چرا 🥺

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    2

    🧡🤎💚💛🤍🩶💜💙❤️🩵

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    1

    گناه دارن خوب پیش بره

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    ممنون فرگل جان بابت رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت مانا❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    یعنی بدبختی این دوتا بدبخت تموم میشه امیدوارم بشه

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    بادا بادا مبارک بادا😍😍😍

    ۱ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!