پارت نود و ششم :


*
زنگ درب به صدا در آمد.لیلا کف دست های عرق کرده‌اش را به پیراهن حریر آبی رنگش کشید.
مصطفی از جا بلند شد و رو به لیلا که کاملا مضطرب به نظر می رسید ایستاد:
_آروم باش عزیزم.
من میدونم همه چیز خوب پیش میره.
لیلا لبخند آشفته‌ی زد‌.
_ممنون بابا.
مصطفی هم متقابلاً لبخند زد.
_من دیگه برم.زیاد پشت در بمونن ممکنه نظرشون عوض بشه.
مصطفی به سمت درب حرکت کرد.لیلا کلا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مادمازل

    0

    آها این و یادم رفت این ماهین چرا خواهر شوهر بازی در میاره عنتر خانوم 😒 والا خوشبختی اش و مدیون لیلاست بعد قیافه میاد... اینکه شهرام اون روز و با بچه اش گذروند باعث شد انگیزه برای ترک بگیره الان هم دوباره زندگی میکنن 😒

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    1

    خب این اصلا اَمن نیست 🙁 من دلشوره دارم، عروسی بزرگتر! مهمان بیشتر، تالار مجلل تر ، ثریا میخواد چیکار کنه 😭 😭 حالا لیلا با یه شب رابطه از فرهان باردار شده بود بعد این همه مدت چرا از ماهیر حامله نمیشه ای خدا🤦🏻 ♀️

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    یه شب تا صبح البته🫢😂 خب در آینده میشه..

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    یه پارت دیگه مونده مطمئن باش نمی تونم تو یه پارت دردسری درست کنم برای یه دردسر جدید حداقل ده پارت لازم دارم😁

    ۶ ماه پیش
  • مادمازل

    0

    ببین عزیزم از تو بر میاد با یک چرخش قلم همه رو سکته بدی بهت اعتماد ندارم 😅 😂 😂 😂

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    این همه بی اعتمادی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم 🧑‍🦯😂

    ۶ ماه پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    این همه بی اعتمادی رو دیگه نمی تونم تحمل کنم 🧑‍🦯😂

    ۶ ماه پیش
  • Nana

    0

    عالی بود عزیزم خدارو شکر که ماهیر و لیلا دارن رنگ آرامش رو میبینن

    ۱ سال پیش
  • Hadis

    0

    خداروشکر سروسامون گرفتن.... مرسی فرگل جان ❤️

    ۱ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب لیلاماهیرداره تموم میشه یانه🙏

    ۱ سال پیش
  • فرگل حسینی | نویسنده رمان

    آره چهارشنبه پارت آخره

    ۱ سال پیش
  • کلثوم

    0

    مرسی فرگل بانو واقعا لذت بردم ازاین رمان زیبات

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    لایق خوشبختی هستند😍

    ۱ سال پیش
  • آسمان

    1

    مرسی ولی از ثریا میترسم چرا 🥺

    ۱ سال پیش
  • ساناز

    2

    🧡🤎💚💛🤍🩶💜💙❤️🩵

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    1

    گناه دارن خوب پیش بره

    ۱ سال پیش
  • فخری

    1

    ممنون فرگل جان بابت رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت مانا❤❤🌹🌹

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    یعنی بدبختی این دوتا بدبخت تموم میشه امیدوارم بشه

    ۱ سال پیش
  • اکرم بانو

    1

    بادا بادا مبارک بادا😍😍😍

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️