مرگ در پاورقی به قلم میلاد سرداری
پارت بیست و نهم :
داستان هشتم: اون توی آسایشگاهست:
اون توی آسایشگاهست:
* اگه بجای منطقم از قدرتم بر علیه تو استفاده کنم دیگه قدرتمند نیستم. *
کنار پنجره همراه با آقای حقیقی ایستاده بودیم که درب اتاق باز شد. خانم صمدی مطابق معمول با یک پارچ آب، چند لیوان پلاستیکی و یک لبخند محضک وارد شد و همان جملهی همیشگی را گفت:
- خب، خب، خب! بچههای اتاق شصت و هفت چطورن؟ پسرای خوبی بودین یا نه؟<
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
0وای کسی که میان ران پریشان میشنه حرفهاشون میشنوه خیلی جالبه 🙏