لیست کلیه پارتهای رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 107
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 21
نیما پشت در نیمهباز اتاق ایستاده بود و صدای گریهی دخترک وجدانش را میخراشید. دستش چند بار تا نزدیک در رفت و باز پس کشید. صدای بم و زمخت حامد را شنید: - ستاره جان... عزیزم بگو چی شد؟ واقعا فقط به خاطر اضطراب غش کردی؟ با اندک فاصلهای صدای خش دار ستاره میان گریه به گوشش رسید: - آره، فقط به خاطر ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۵ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 22
نیما فیلتر سیگار را داخل زیرسیگاری روی میز فشرد و با نیشخند گفت: - نه بابا... چه حرفا میشنوم! خانوم خانوما عجب تخصصی داره توی عشق و عاشقی، چند بار عاشق شدی فندق! گونههای آلما رنگ گرفت و ریز ریز خندید، میان خنده گفت: - هیچی... همه چی که با تجربهی خود آدم به دست نمیاد، گاهی تجربهی اطرافیانه. ...
بروزرسانی در : ۱۸۴۴ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 23
نیهان نگاهش به صندوقچهی کوچک روی طاقچه افتاد، سمت صندوقچه رفت که صدای لعیا بلند شد: - باشه، بهت میگم. نرو انباری! لبخند کج و زیرکانهای روی لب نیهان نشست و مطمئن شد، کلید داخل صندوقچه است. - خب... بگو! اون کارتنها چیه؟ اصلان چکار میکنه؟ لعیا با صدایی تحلیل رفته جواب داد: - مواد میاره با هم ب...
بروزرسانی در : ۱۸۴۳ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 24
صبح روز بعد با وجود مخالفتهای حامد و نگرانیهای خانجون، ستاره با اشتیاق خودش را برای سفر آماده کرد. جاده، سفر و تنها بودن را دوست داشت و حس میکرد حال روحیاش خیلی بهتر شود. هوا کمی سرد بود، اما خبری از بارشها نبود و جاده برای سفر مساعد بود. یک ساعتی از حرکتشان میگذشت و دخترک با آرامش خاطر پشت...
بروزرسانی در : ۱۸۴۲ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 25
ستاره با درماندگی تکیهاش را به دیوار زد و گریه سر داد؛ نیما دلسوزانه نگاهش کرد و با لحن ملایمتری گفت: - تو رو خدا بیا برو بالا... دخترک گونههایش را پاک کرد و لب گزید؛ تصور آن همه نزدیکی به نیما، لرز به تنش میانداخت و از طرفی سر و صداهای بیرون و هرلحظه بیشتر شدن دود، وادارش میکرد به جلو قدم ب...
بروزرسانی در : ۱۸۴۱ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 26
هر دو بیحرکت مانده بودند و مرد شرور تشر زد: - گوشیاتون رو بندازید بیاد، یالا! نیما دستهایش را بالا برد و گفت: - گوشی ندارم، بیا بگرد! گوشیم تو جیب کتم بود که تو چایخونه جا موند. مرد با عصبانیت جلو رفت، جیبهایش را گشت و خبری از گوشی یا هیچ چیز دیگری نبود. رو به ستاره عتاب کرد: - کیفت رو بنداز...
بروزرسانی در : ۱۸۴۰ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 27
هوا هر لحظه سردتر میشد، کف پاهای ستاره ذق ذق میکرد و دستها و اجزای صورتش از سرما سرخ و بیحس شده بودند. هرچقدر بیشتر قدم برمیداشت، احساس تشنگی و گرسنگیاش بیشتر میشد. هنوز از جادهی فرعی بیرون نرفته بودند و دخترک با ناامیدی روی زمین نشست و گریه سر داد. نیما با شنیدن صدای گریه، به عقب برگشت و...
بروزرسانی در : ۱۸۳۹ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 28
با ورود شیرین به سالن، نگاه از ستاره برداشت. سینی کوچکی حاوی دو استکان چای داغ، ظرفی از آبنبات و کشمش در دست داشت. سینی را مقابلشان روی زمین گذاشت و گفت: - دامادم بهم گفت چی به روزتون اومده! خدا نگذره ازشون. باز خوبه رجب به خودش جرأت داده واستون نگه داره. آخه میدونید، همین چند وقت پیش یه زن کنار...
بروزرسانی در : ۱۸۳۸ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 29
حامد نگاهی به شمارهی ناشناس روی گوشی انداخت، بینیاش را بالا کشید و با صدایی خش دار جواب داد: - بله؟ صدای آشنایی از پشت خط به گوش رسید که قلبش را لرزاند... - الو... عموجون بازوی سجاد را رها کرد و گوشی را بیشتر به گوشش چسباند، صدایش بالا رفت: - ستاره... عموجون تویی؟ نگاهها همه میخ حامد شد و نفس...
بروزرسانی در : ۱۸۳۷ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 30
پدرش را که دید، قلبش بنای تپیدن گرفت. تنش به لرز افتاد و در آن هوای سرد، طوری عرق بر بدنش نشسته بود و احساس خفگی و گرما میکرد که انگار زیر تابش مستقیم آفتاب در دل تابستان ایستاده است. از اینکه مقابل چشمان نیما تحقیر شود، هراس داشت. به سختی قدم برداشت و جلو رفت. نگاهش خیره به چشمهای سرخ و برافر...
بروزرسانی در : ۱۸۳۶ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 31
*** ساعتی از برگشتن ستاره به خانهاش بعد از ماهها دوری میگذشت. دلش برای گوشه گوشهی خانه و خاطراتش تنگ شده بود. بوی خوش شامی کباب در خانه پیچیده بود و صدای جلز ولز روغن به گوش میرسید. دخترک بعد از یک حمام مفصل و بیرون بردن خستگی از تن، روی کاناپه کنار پدرش نشست. سجاد عینک مستطیلی مطالعه را رو...
بروزرسانی در : ۱۸۳۵ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 32
صبح فردا ستاره زودتر از روزهای دیگر از خانه بیرون رفت. قبل از اینکه ساعت کاری شرکت شروع شود، خودش را به آموزشگاه آرایشگری رساند که میترا آنجا مشغول کار بود. اول وقت بود و جز آرایشگرها کسی در سالن نبود. میترا مشغول عوض کردن لباسهایش بود که ستاره را دید. متعجب ابروهای مشکی و پهنش را بالا پراند ...
بروزرسانی در : ۱۸۳۴ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 33
ستاره زبان روی لب کشید و کمی خودش را جمع و جور کرد. لبخند محوی روی لب نشاند و با تته پته گفت: - اوم... خب... دیروز اصلا یه جوری بود که... که خود به خود یخمون باز شد. اصلا همه چی یادمون رفته بود، فقط فکر نجات جونمون بودیم! الانم پیش تو دارم میگم نیما اگر نه که ببینمش هنوز همون آقای شهسوار میگم! نی...
بروزرسانی در : ۱۸۳۳ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 34
کامبیز لحظاتی متفکرانه نگاهش کرد و نامفهوم لب کج کرد؛ سر دو راهی رسیده بودند و مسیرشان از هم جدا میشد. هر دو ایستادند و کامبیز تای ابروی پهنش را بالا انداخت و مردد گفت: - خب... تنها حدسی که آدم میتونه بزنه و به فکرش میرسه اینه که شاید از تنها بودن با یه مرد، آسیب دیده! نیما قلبش در سینه لرزید...
بروزرسانی در : ۱۸۳۲ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 35
اخمهای نیما در هم رفت و با تندی پرسید: - آبتین این کار رو کرده؟ چرا؟! آلما فینفین کنان لب باز کرد: - آشغالِ عوضی هیچوقت پیداش نیست، بعد برای من ادای داداشای غیرتی رو در میاره. با همکلاسیام رفته بودیم کافیشاپ؛ نمیدونم از کدوم گوری پیداش شد که مثل وحشیا مچ دستمو گرفت، گفت پاشو بریم دخترهی هرزه...
بروزرسانی در : ۱۸۳۱ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 36
*** شهر در خواب بود و سکوت همه جا را فرا گرفته بود. نور کمرنگ آباژور، کمی فضای اتاق را روشن کرده بود. نیهان سر روی سینهی پهن و برهنهی حسام گذاشته و همانطور که با انگشت خطوط نامفهوم و در هم بر هم روی تنش میکشید، لب زد: - میگم حسام... ست اتاق خوابمون رو چه رنگی بگیرم؟ صورتی خوبه؟ حسام طاق باز خو...
بروزرسانی در : ۱۸۳۰ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 37
ستاره زیر لب گفت: - بله، که اینطور... کلافه و بینتیجه نفسی بیرون داد و سمت اتاقش برگشت. حین کار کردن مدام نگاهش به گلها میافتاد و فکرش مشغول میشد که چه کسی برایش گل خریده؟! آنقدر فکرش را درگیر کرده بود و حواسش را پرت میکرد که آخر از جا برخاست و گلدان را از مقابل چشمانش برداشت؛ پشت پنجره گذا...
بروزرسانی در : ۱۸۲۹ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 38
با دیدن نیما و به اجبار برای احترام به منصبش از جا برخاست و آهسته سلام کرد. نیما جلوتر آمد و پرسید: - حالت بده؟ کاری ازم برمیاد؟ ستاره نگاهش را پایین انداخته و لب زد: - بله، لطفا اجازهی مرخصی بدین تا برم خونه. با شنیدن لحن خشک و رسمی ستاره تای ابرویش را بالا انداخت و گفت: - برگشتیم سر خونهی اول...
بروزرسانی در : ۱۸۲۸ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 39
نیما با دیدنش یکهای خورد و از ستاره فاصله گرفت. سر تکان داد و لب زد: - سلام، خوبی؟ این طرفا؟! پارمیس تای ابرویش را بالا انداخت و لب به طعنه باز کرد: - چرا اینقدر جا خوردی؟ مثلا پدرم سهامدار این شرکته! خیلی جای تعجب داره من اینجام؟ نیما شانه بالا انداخت و گفت: - نه... چون امروز جلسهای نداشتیم ت...
بروزرسانی در : ۱۸۲۷ روز پیش
-
رمان مهجور عشق ( فصل دوم خواهر خوانده ) - پارت 40
دخترک بیهوا عرض خیابان را طی کرد و سمت ماشین رفت. چند قدمی تا ماشین فاصله داشت که متوجه پژوی سفید رنگی شد. ماشین با سرعت زیادی نزدیک میشد. لحظهای از ترس قالب تهی کرد و پاهایش بیحرکت ماند. کمی آن طرفتر دختر و پسر جوانی، قصد عبور از خیابان را داشتند. ماشین فاصلهاش را به حاشیهی خیابان نزدیک...
بروزرسانی در : ۱۸۲۶ روز پیش