دوست داشتی؟
رمان عروس زمان اثر کوثر رضائی

رمان عروس زمان

  • زبان فارسی
  • 89.2K 👁
  • 263 ❤️
  • 282 💬

خلاصه رمان عاشقانه عروس زمان

مَهان آریافر دختری با کلی آرزوهای رنگی که خانواده اش خیلی محدودش میکنن و در آخر مجبورش میکنن نامزدیش رو بهم بزنه و تن به ازدواجی اجباری با فردی که اصلا هیچ علاقه ای بهش نداره بده و پرده از حقایق زندگیش برداره اما این نوع ازدواج اجباری با همه ی اونایی که خوندید فرق داره ….

قسمتی از متن رمان عروس زمان

_جانه غزل
+خیلی دوست دارم
_آره میدونم یه چیز جدیدتربگوو خخخخ
به لطف غزل وبچه های گروه اسم منم وارده تحقیق کردن ونمره کاملو گرفتم .
منم بخاطر جبران این لطفشون همه رو به صرف بستنی دلخواهشون به کافه ی کنار دانشگاه مهمون کردم.
_میگمممم مهااااان من بااین بستنی گول نمیخورم ههاااا بایدبهم شااااام بدی
نمیدونم چرایه دفعه ازدهنم پرید وگفتم به همین زودیا شام عروسیممم میدم بهت.که باصدای سرفه هاای علیرضا یکی ازهم گروهیام نگاه هاج وواج همه به سمته اون کشیده شد یکی از پسرا بهش یه لیوان آب دادویکم پشتشو ماساژ داد .
+بخدا من چشمم دنبال بستنی هاااانبودآقای علوی
_این چه حرفیه ،پیش میاد دیگه.
باتموم شدنه حرفه آقای علوی غزل جیغ کوتاهی کشیدو گفت الان چه زری زدی؟؟؟؟؟
+اووووممممم هیچی
_بیخود زودباش بگو چه بخت برگشته ای عاشق زشتی مثله توشده هاااااااا؟؟؟؟
+باباهیچی همین جوری گفتم محض خنده .ببخشید
_اییییش شوهرندیده ی آبروبر الان میگن ترشیدی
+نه که جنابعالیه شوهردیده ااای .؟؟خوبه الان بهم گفتی زشت خوزشتاهم ترشیدن مثلع من سال تاسال یه خواستگار ازجلو کوچمون ردنمیشه .
_اشکال نداره عجقم خودم میام غصه نخورررر
بعداز کلی شوخی وکل کل من وغزل وبچه هاااا بالاخره رضایت دادیمو خدافظی کردیم فقط نمیدونم چرا علیرضا علوی اینقدر پکر شد
#عروس_زمان6
ساعت ۵عصربود ونسبت به روزای دیگه خیلی دیربه خونه رسیدم ومطمعنم بازجویی سختی درپیش داشتم.
همین که پامو توی راهروی خونه گذاشتم مهراد جلوم ظاهر شد.
_کجابودی تا حالااا؟
کفشامو خیلی ریلکس ازپام درآوردم وروبهش گفتم
+سلام داداشی
_گیرم علیک .حالا بگو کجابودی؟؟
+چیزی شده؟؟
_مهان منو عصبی نکن توهمیشه ساعت۳خونه ای این دوساعت دیرکرد دلیلش چی بوده؟؟؟
+هیچی بچه های گروه لطف کردنو اسم منم وارد تحقیق کردن منم بخاطر تشکرازشون به کافیشاپ کنار دانشگاه مهمونشون کردم.
_بچه های گروه چرا باید یه همچین کاری براتو انجام بدن هااااان؟؟؟
هانشو باداد بلندی گفت که ازترس یه قدم عقب رفتم وگفتم:
+بخدا داداش غزل ازشون خواسته بود.
_بزار بابا بیاد به حسابت میرسم مهان خانم .حالا کارت به جایی رسیده که پنهونی دخترپسرای دانشگاهتو میبری کافیشاپ.
+داداش چه پنهونی آخه من که الان بهت گفتم.چرا اینجوری میکنی؟؟؟
مامان_چتونه شماباز به جون هم افتادید؟؟؟
_هیچی دخترت واسه دوستاش مهمونی گرفته فقط.
مامانم باشنیدن این حرف بادستش زد رو گونه اشو گفت مهان بازچیکار کردی؟؟؟
چشام پراشک شده بود و داشت جاری میشد.
+من کاره بدی نکردم بخداااا مامان چرا شماهاا اینجورید آخه
بعدشم باحالته زاری رفتم تواتاقم و باهمون لباسا روتختم دراز کشیدم وخوابم برد
#عروس_زمان7
باحسه نوازش های دسته یکی آروم چشمامو باز کردم.
بادیدن بابام .لبخندی به روش زدمو از حالت دراز کش بیرون اومدم وروبه روش نشستم.
+سلام بابایی
_سلام گل دختره بابا .خوبی باباجان؟ساعت خواب
+مرسی بابایی .حتما مهراد همه چیو بهت گفته دیگه؟؟؟
_آره یه چیزایی گفته ولی من میخوام اززبون خودت بشنوم.
+نمیدونم بابا به نظره من که چیز زیاد بزرگی نیس
غزل ازبچه های گروه خواهش کرده بود که اسمه منم وارد تحقیق کنن تانمره بگیرم واین واحدمو نیافتم .اوناهم لطف کرده بودنو قبول کردن منم بخاطر تشکر ازشون به کافیشاپه کناره دانشگاه دعوتشون کردم یه ساعتی اونجا بودیم وبعدش برگشتیم که مهراد گفت دیر اومدی منم بهش توضیح دادم ولی بیشترعصبی شد .
بخدا بیشتراکیپ دختربودن وفقط چهارتاشون پسربودن اونام خیلی آدمای خوبی هستن.
بابا بخدا خسته شدم
همیشه گیرمیدن بهم
من حتی نمیتونم دره اتاقمو ببندم
بخدا من هیچ وقت به اعتمتدتون خیانت نمیکنم ولی نمیدونم چرا اینقدحساسید؟؟؟
بابام نفسه عمیقی کشیدوگفت
_میدونم عزیزم تومقصر نیستی هیچ وقت نبودی.
یه روز درست میشه.داداشتم رخاطر هیرا ناراحته درکش کن.
حالام یه آبی به صورته قشنگت بزن ولباساتوعوض کن بیا شام بخور مادرت نگرانته.
+چشم بابایی،ولی فک نکنم کسی نگران من باشه
_نگرانتن که این همه بهت گیرمیدن.دختره بابا تو خیلی خوشگلی باید خیلی مواظب خودت باشی.روحت پاکه خودت مظلومی زودباوری همه مثله خودت نیستن.
بیرون این خونه پره گرگه ،نمیخوایم گرگا اذیتت کنن.خودمون اشکتو دربیاریم بهتره تا غریبه هااا.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان عروس زمان
  • Sanaz

    0

    خیلییی مزخرف بود حیف وقتم .غزل با کفن یک سال تو خیابون میچرخیده! بیخودی تو کمتر از ۲۴ ساعت مهان رفت زندان دادگاه شب برگزار شد !! هیچ شاهدی و خانواده ای نبود زنگ بزنه ! خیلی ابکی بود کاش نمیخوندم ....

    ۲ هفته پیش
  • ستایش

    0

    واااای خیلی قشنگ و غمگین بود به طوری که هق هق گریه میکردم با غم های مهان عالی بود🥹

    ۴ هفته پیش
  • نفس

    0

    رمان خوبی بود،اما خیلی اتفاقات از واقعیت دور بود میشد توضیحات منطقی بدی براشون اما دلایل بچگانه و الکی براشون آورده بود

    ۱ ماه پیش
  • Kimia

    1

    تشکرازنویسنده...رمان و داستان خوبی بود ولی اونطور که باید بیان میشد نشده رمان تا زمانی که غزل زنده بشه خوب بود اما بعد از اون باید هم راجب خوانواده غزل هم مادرش و هم تهمت های حامد و هم سمیه بیشتر توضیخ میداد آخرش واقعا افتضاح تموم شد بعد از صحبت های غزل چجوری ازدواج شد !

    ۱ ماه پیش
  • بهار

    2

    به شدت رمان ضعیفی بود اصلا اصلا پیشنهاد نمیکنم فقط کافیه پارت اول رو بخونید

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    همون مقدمه رو خوندم و فهمیدم نویسنده کاربرد حرف ه رو نمیدونه فهمیدم نمیتونه برام جالب باشه! اونم اولین کلمه! جانه غزل، وارده گروه و ....

    ۲ ماه پیش
  • یه غریبه:)

    0

    خوب بود دوست داشتم و براش خیلی اشک ریختم و واقعان یه جاهایی غمگین و دردناک بود

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    3

    داشت خوب پیش میرفت تا اینکه با زنده بودن غزل و زندان افتادن مهان کلا داستان از تخیلی به فیلم هندی تبدیل کردن البته هندی ها ام تا الان از این موارد نداشتن اخه این چ وضع رمان. نوشتن

    ۲ ماه پیش
  • نازنین زهرا طهماسبی

    1

    خیلی مزخرفه همه اش بدون محرمیت میرن بغل هم و لاس می زننن و این وسط نقش خامد که پلیس بود هم خراب کرد ولی من خیلی برای غزل گریه کردم .خیلی غلط داشت.آخرش باید با جزعیات می بود.اگه می خواعین رمان بنویسید لطفا مثل رمان (((بانوی من )))بسازید

    ۲ ماه پیش
  • Bahar

    2

    عشقم مشکلی داری نخون !خیلی راحته

    ۲ ماه پیش
  • زری

    4

    خوب بود ولی زنده شدن غزل یکم تخیلی بود و اینکه توضیحی راجب اینکه چجوری خاکش کرده بودن داده نشد

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    5

    شروع خوبی داشت ولی باید جای اینکه قسمت های اخر و دوری حامد و مهان طولانی کنه بجاش یه سری توضیحات راجب اینکه مهیار چجوری پیدا شد و مادر واقعی مهان کجا بود اصلا مرده هست یا زنده و اینکه خیلی توی داستان از شعر استفاده میشد و اینکه داستان زنده بودن غزل یکم تخیلی شد ممنون از نویسنده عزیز

    ۲ ماه پیش
  • ستایش

    5

    مزخرف حیف وقتم چطوری میگی تو خانواده محدود بوده ولی می تونسته تنها بره و بیاد حتی آنجلا جولی هم انقد خاطرخواه نداره بخدا هر کی از راه رسید عاشقش شد

    ۲ ماه پیش
  • انصاری

    4

    با تشکر از نویسنده محترم اولا اینکه پس چه کسی رو جای غزل تو قبر گذاشتن و روش خاک ریختن دوما مهان مثلا میخواست بگه خیلی خوبه که اصلا بد کسی رو نمیگه و اینکه بعضی قسمت های داستان از جایی شروع میشد که خواننده مجبور بود با اینکه متوجه قسمت نشده ادامه بده که به آخرش برسه با تهمتای خامد کنار اومد امکان ند

    ۳ ماه پیش
  • Sti¹²⁸

    1

    عالی بود قلم خیلی خوبی داره نویسنده از اول تا آخرش پا به پای مهان اشک ریختم خیلی خوب بود

    ۳ ماه پیش
  • زهرا

    3

    خانواده غزلم غیب شده بودن چه طور بعدا پیدا شدن؟

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!