دوست داشتی؟
رمان دلسا اثر پریانیک فلاح

رمان دلسا

  • زبان فارسی
  • 73K 👁
  • 137 ❤️
  • 97 💬

خلاصه رمان :

داستان درباره ی دخترشیطون وسربه هوایی به نام دلساست که به درخواست پسرخاله مغرورش سامیارتن به ازدواج صوری باسام رومیده وزندگی فورمالیتشون روباهم زیر یک سقف آغاز میکنن واین آغاز,کل کل ها ودعواهای بامزشونه کلی اتفاقات,شیرین????خنده دار????وتلخ????پیش میاد و.............

قسمتی از متن رمان دلسا

-وحشی
-خواهرشوورکه میگن یعنی همین دیه عییییزم
-نخواستم باباداداشتو
-غلط کردی مگه دست خودته؟؟
بلههههههه کشداری گفت که زدم پس کلش
-ای بابا غلط کردم
هروهرخندیدم
-خب منم ازاول همینوگفتم غلط میکنی پس دیگه زبون درازی نکن
روش روازم برگردوند
-قهرکردی عرووووس خوشگلم
-نه خواهر شووره زشتم حالاماشینونگه دار که دیگه نمیتونم ریختتوتحمل کنم
ماشینوجلودرخونشون نگه داشتم سریع بانیش گشاد پرید پایین شیشه روپایین کشیدم وگفتم:
یکی باشه طلبت
خدافظی کردورفت توخودمم برگشتم خونه
خونمون یه ساختمون شیک 20طبقه توشمرون بود..رسیدم وماشینوپارک کردم وواردلابی شدم.نگهبان باخوشرویی جلواومدوسلام کرد:
-سلام خانم دکتر
ازتوصیفش ته دلم قنداب کردنوکلی خرکیف شدم.اخه سامیارروانشناس بود.دکترای روانشناسی بالینی داشت,منم باروی بازجوابشودادم وپیش ب سوی اسانسور دراسانسورکه بازشد سوارشدم ودکمه 18روفشاردادم کمی بعداسانسورازحرکت ایستاد وپیاده شدم رفتم سمت واحدمون و با کلید در و بازکردم یه خونه 170متری خوشگل ازدرکه واردمیشدی جلوت یه راهروکوچیک وبعدنشیمن بود وتلوزیون ال ای دی 50اینچم یه گوشه اش بود ست گل بهی منم جلوش چیده شده بود اشپزخونه شیکمم همونجاکنارنشیمن بود ووسایل داخلش سفیدیاسی بود بایه راهروازنشیمن جداو پذیرایی بزرگ وخوجملم بودکه ب سلیقه خودم چیده شده بود وتمومی وسایله پذیراییمم ازمبلاوفرشاوپردهاو...به رنگ بنفش بودن وسه اتاق دوتابغل هم ویکی روبروی دوتادیگه قرارداشت یکی ازاین اتاق هااتاق خواب بود که این روزها به تنهایی شده حریم خصوصی من واتاق بغلی هم حریم خصوصی سامیارواتاق روبرویی هم مخصوص مهمون بود.خلاصه اینکه تصمیم داشتم خودم برای شام غدابپزم حسابی ه*و*س خوروشت بامیه کرده بودم آشپزیم خوب بود واینومدیون چیستاجون هستم(چیستاهمسردوم پدرمه وقتی ایلیا7سالش ومن5سالم بود تویه تصادف مامان مهربونم فوت شد,چیستازن فوق العاده ایه همیشه مثل یه مادردلسوز برای من وایلیابوده وهست)
بامیه هاوگوشت روازفریزر خارج کردم وداخل قابلمه ریختم وکمی هم آب وادویه اضافه کردم وگذاشتم رویه گاز برنجم روهم آبکش کردم وگذاشتم تادم بیاد ویه فنجون قهوه ☕️برای خودم ریختم واومدم نشتم جلویه تی وی همینطور داشتم کانالارو زیرورو می کردم که صدای تلفن بلندشد,رفتم سمتش وگوشیوبرداشتم
-الو...
-الوسلام دلساجان
صدای خاله بود
-سلام خاله جووووون خوبی؟؟
-مرسی عزیزم تووسامیارخوب باشید من هم خوبم چه خبرعروس گلم؟؟
-سلامتی شماچه خبرها؟
-منم که بیخبرم گفتم یه زنگ بزنم حالتون روبپرسم خودت خوبی؟سامیارچطوره؟؟
-شکرخوبم,سامیارم خوبه هنوزبرنگشته
-همیشه خوب وخوش باشید راستی عزیزم شنبه شب برای شام منتظرتون هستم
-مرسی خاله ماکه دیشب اونجابودیم بازم مزاحم بشیم؟
-اوایعنی چه دختر؟شمابچه های من هستید قدمتون روی چشمم
تک سرفه ای کردم وگفتم:خب شماکی تشریف میارید؟
-وقت زیاده گلم ماهم میایم پس شنبه منتظرتون هستم
-چشم خاله ب سامیاربگم حتمامیایم
-واقعاخوشحالم میکنیددرضمن دخترم من دیگه الان مادرشوهرتم توهنوزم بمن میگی خاله؟
راستش کمی سختم بود مامان صداش بزنم برای همین گفتم:
شماهمیشه خاله خوب ومهربون من بودیدوهستید برای همین هم
عادت دارم خاله صداتون بزنم البته اگه ناراحت میشین میتونم مامان هم صداتون بزنم
-الهی قربون توگلم برم من نه عزیزم هرطورکه راحتی صدام بزن
کمی زبون ریختم
-خدانکنه خاله جووون خودم قربونتون میرموبس خب اگه امردیگه ای هست درخدمتم؟
-نه خانومی برو به کارات برس به سامیارم سلام برسون
-شماهم ب شوهرخاله سلام من روبرسونیدخدافظ
-حتماخدافظ
گوشی رو روی دستگاه گذاشتم وسری هم ب غذام زدم
صدای بازوبسته شدن درروشنیدم ازاشپزخونه سرک کشیدم..اووولالا سامیاربود چه تیپی هم زده بود کتوشلوارمشکی ک فیت تنش بود بایه پیراهن طوسی وکراوات همرنگ پیراهنش هم دورگردنش بسته بود البته همیشه اسپرت میپوشیدجزمواقعی که میرفت سرکار,کتش رودراوردوسلام کرد جوابش رودادم بایه حالت بامزه وتعجب اومدتواشپزخونه
پرسید:بوی غذامیاد؟
خنده ام گرفت نتونستم حرفی بزنم درقابلمه روبرداشت وبوکشید
رفتم وایسادم جلوش که دوباره گفت:مگه توغذام بلدی بپزی؟
پشت چشمی براش نازک کردموجواب دادم:پ ن پ بلد نیستم
-ببینم نکنه نقشه ای توکارباشه؟نکنه تصمیم گرفتی بلایی سرم بیاری؟
تعجب کردم این پسرمغرورو لودگی؟؟
زدم ب بازوشوگفتم:دقیقاهمین تصمیم رودارم
لبخندی بروم پاشید
-پس خدارحم کنه وازاشپزخونه خارج شد زیرگازو خاموش کردم وبلندگفتم:تادوش بگیری میزومیچینم
میشه گفت شب خوبی روکنارهم سپری کردیم بعداز4روززندگی مشترک اولین باری بود که باهم شام خوردیم,گفتیمو خندیدیم
نزدیکی های ظهربود,چشام روبازکردم وباپشت دست مالیدمشون وبزورازجام بلند شدم وکورمال کورمال ازاتاق بیرون رفتم,سامیارروی مبل نشسته بود وتی وی تماشامی کرد یهوچشام گردشدوگفتم:توخونه ای؟چرانرفتی مطب؟؟
سرشوبالااورد,نگاهش ازبالاتنه ام به روی پاه
ای خوش تراش برهنه ام ثابت موند,تازه ب سرووضع خودم نگاکردم,یه لباس خوابه حریره آستین حلقه ای خیلی کوتاه آبی کاربنی پوشیده بودم,سامیارهم هیییییییییییییییز زل زده بود بمن وبروبر نگام میکرد,اول کمی معذب شدم بعدش یادم افتاد که ما بهم محرمیم,راستش اینجورچیزام زیاد برام مهم نبود گفتم:چیه آدم ندیدی؟؟
ب خودش اومدوتکونی خورد ب تته پته افتاده بود
-م..ن...من... خب امروز جمعه س,نکنه انتظار داری برم مطب؟این چه لباسیه که پوشیدی؟


بیشتر بخوانید
4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 137 رای
5 ★
66%
4 ★
31%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان دلسا

  • مونا

    0

    رمانش بد نبود ، اشکال های خیلی زیادی داشت و ی جورایی انگار فقط سرهمش کرده بود

    ۲ ماه پیش
  • ناشناس

    0

    یه رمان خیلی وقت پیش خوندم دختره سر یه ماجراهایی با پسره همخونه میشه،بعد پسره دختره رو میبره خونه دوستش، خواهر دوستش هم دوسدختر پسره بود،و طی یمدت دوستش و دختره عاشق میشن و بعد خواهره حامله از اب درمیاد و پسره با تمام عشقی که نسبت به دختر دیگه داشت با دختره که حامله بود رفتن خارج از کشور اسمش چیههه

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    0

    شیطنت در راه عشق

    ۴ ماه پیش
  • Khazan

    1

    داستان قشنگی بود واقعا خوشم اومد. فقط من موندم ابتین و ایلیا چجوری بچه دار شدن🤣🤣🤣😂😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    صرفا وقت تلف کرده خواندنش کاملا عجولانه و بی منطق نوشته شده بود اونایی هم که خوششون اومده رمان اولین

    ۵ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    صرفا فقط وقت تلف کرده به شدت بی منطق و سره همی بود اونایی که میگن خوب بوده رمان اولین

    ۵ ماه پیش
  • .....

    1

    داستان زیبایی بود

    ۶ ماه پیش
  • ....

    2

    چرت بود کسایی هم که میگن خوب بود با تازه رمان خوندن شروع کردن یا دروغ میگن به حرف اینا گوش ندید نخونید چرت و پرت بود انگار یه بچه اینو نوشته سه ماهه باردار بود چطور نفهمیده ندیده پریود نمیشه عجببب😐😐😐

    ۶ ماه پیش
  • Chai

    1

    قشنگ بود ولی خیلی سریع همه چیز اتفاق می افتد

    ۶ ماه پیش
  • بابا بتوچهههه

    2

    آبتین و ایلیا دختر سه سالشون؟ *** 😭🤣عالی بود😭✨💘

    ۷ ماه پیش
  • Bahar

    0

    خیلی سرهم بندی شده بود 😕

    ۷ ماه پیش
  • Diba

    3

    اشکال زیاد داشت که بیشتریاشو بچه ها گفتن ولی یه چیزش که بیشتر از همه رومخ بود اینه که حتی یه ماه هم از قضیه ی ازدواج صوریشون نگذشت و بعد چهار روز عاشق هم شدن جفتشون. میذاشتی چند وقت بگذره خب

    ۷ ماه پیش
  • رامش

    0

    واقعا خوب نبود نخونید

    ۹ ماه پیش
  • مبینا

    0

    عااااللییییی بودددددعاشقش شدم😍

    ۹ ماه پیش
  • واییی

    0

    هعیییی بد نبود

    ۱ سال پیش
  • ملیس

    1

    خوب بود ولی یه سوال ترنگ اسمه

    ۱ سال پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️