دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و هشتاد و چهارم :
*****
فروغ وارد خانه شد و در را به آرامی بست. برگشت به سمت باغ و دورتادور خانه باغ را تماشا کرد. چند قدم جلو رفت و باز ایستاد. حالش خوب نبود. دلش سنگین بود از روزگار و گذشته و حالش، دلش زیادی سنگین بود، نفس عمیقی کشید و به ساختمان خیره شد. سکوت دم ظهر زیادی سنگین بود.
ــ فروغ؟
صدا از سمت راستش بود، چرخید و به آزاده که تنهایی زیر درخت کاج ایستاده بود، خیره ماند. چشمهای قهوهای آزاده
لطفا صبر کنید...