پارت صد و هشتاد و چهارم :

*****
فروغ وارد خانه شد و در را به آرامی بست. برگشت به سمت باغ و دورتادور خانه باغ را تماشا کرد. چند قدم جلو رفت و باز ایستاد. حالش خوب نبود. دلش سنگین بود از روزگار و گذشته و حالش، دلش زیادی سنگین بود، نفس عمیقی کشید و به ساختمان خیره شد. سکوت دم ظهر زیادی سنگین بود.
ــ فروغ؟
صدا از سمت راستش بود، چرخید و به آزاده که تنهایی زیر درخت کاج ایستاده بود، خیره ماند. چشم‌های قهوه‌ای آزاده

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️