لیست کلیه پارتهای رمان دلی که کرده هوایت : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 184
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 1
مقدمه: "من در کنار تو به آرامش میرسم و آنجا که هیچکس به یاد ما نیست تو را عاشقانه میبوسم تا با گرمی نفسهایم، به لبانت جان دهم و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم دوستت دارم با همۀ هستی خود، ای همه هستی من و هزاران بارخواهم گفت دوستت دارم" ------- "و زخمهای من، همه از عشق اس...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 2
آزاده نفسش را پر صدا فوت کرد و نگاهی دوباره به ساعت انداخت. لبخند تلخی زد و از جا بلند شد و با گامهایی که لرزش داشت به سمت انتهای راهرو گام برداشت: ــ آدمحسابی این طرفی نمیآد. کسی هم بیاد مهمون دو روزه و بعدش فرار میکنه. تو که باید خیلی خوب این و بدونی. و قبل از اینکه پوران باز حرفی بزند، ...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 3
انگار خجالت کشید کلمۀ بعدی را بگوید و ادامه نداد. پوران باتجربه بود. از این هارت و پورتها نمیترسید. لبخند زد و پولها را مقابل چشمان مرد داخل یقه فروکرد و با دست بین سینههایش جا داد، اگر دخترها این کارش را میدیدند سرزنشش میکردند، خونسرد جواب داد: ــ دستهگلهای من و هیچ کجای این شهر نداره،...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 4
مرد با چندکام بلند پلهها را بالا رفت و روی پاگرد ایستاد. آزاده بهآرامی و بااحتیاط بالا رفت. زیر نگاه خیرۀ مرد معذب بود، اما سعی کرد خونسرد باشد و نگاهش نکند. پشت در اتاق مکث کرد. نگاهی به مرد انداخت و در را باز کرد. مرد داخل رفت، آزاده یکنفس عمیق کشید و پشت سرش وارد اتاق شد و در را محکم بست. ک...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 5
ساعتی بعد، نگاهش روی تاریکی پشت پنجره بود. نگاهش چفت شده بود به سیاهی شبی که ازراهرسیده بود. نفسش را پر صدا رها کرد و غلت زد. مرد کنارش خسته و سرخوش از ماساژ و خدمات پس از ماساژ، آرامگرفته بود و از شور و اشتیاق ساعاتی پیش دیگر نشانی نبود. دقیق شد روی صورتش، ابروهای حالتدار و گرهخورده، چشمهای...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 6
پوران خیره شد به چشمهای رنگیاش، زیبایی لاله نفسگیر بود. نفسش را پوف کرد: ــ تذکر دادم که حواست جمع باشه تو زیادی توی چشمی میترسم برات دختر. گرگ اون بیرون زیاده. لاله سر تکان داد و به سمت اتاق رفت: ــ فروغ بیا یه دستی روی صورت من بکش. فروغ داد زد: ــ چشم ارباب. پوران خیره نگاهش کرد: ــ ...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 7
فروغ داخل اتاقش برگشت. فرچه را روی میز پرت کرد و خیره شد به وسایل آرایشی روی میز، حال نداشت مرتب کند. به سمت تخت رفت و روی تخت رها شد. خیره ماند به لوستر دوشاخهای که هر دو لامپش سوخته بود. به تاریکی اتاق عادت کرده بود. تاریکی میان ذهنش نفوذ کرده بود. چشمانش را رویهم فشرد. ده دقیقۀ بعد کسی در را...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 8
فروغ سر تکان داد و از اتاق بیرون رفت. فروغ نفسش را پر صدا بیرون فرستاد. دراز کشید روی تخت و خیره ماند به سقف، دلش بدجوری سنگین بود. میان ذهنش هزاران فکر لول میخورد. چشمانش را رویهم گذاشت. ــ فروغ؟ نچ بلندی گفت و سر چرخاند، پوران میان درگاه بود. دستش را به چهارچوب در گرفت و با صدایی آرام زمزمه...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 9
پوران تمام حرکاتش را زیر نظر داشت که بهعمد دستدست میکرد. بالاخره فروغ شال سیاه و بلندش را روی سر انداخت و نگاهی به ساعت کرد. ــ ما رفتیم. خم شد و کیف مخصوص کارش را برداشت. بهنوش لبخند زد: ــ خوش بگذره. فروغ تلخ لبخند زد و با لحنی تهدیدآمیز زمزمه کرد: ــ سگ تو روح خودش و جد و آبادش اگه ب...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 10
برای اینکه بالوپر به افکارش ندهد، کلافه بلند شد و به سمت صفحۀ قدیمی رفت و از میان تمام صفحات، همان همیشگی را انتخاب کرد و چند ثانیه طول کشید تا سکوتِ سر شب خانه را صدای قمر برهم زد و اندوه او را بیشتر و بیشتر کرد. همۀ اهل خانه عادت داشتن به این صدای پرسوز که هفتهای یکبار میان خانه میپیچید و ی...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 11
فروغ پوزخند زد. خوشش میآمد سربهسر پوران بگذارد. وقتی سخنرانی سر صبحش تمام شد، صبحانه خوردند و بعد همه بالا رفتند. فقط فروغ از راهرو بغل پلهها وارد اتاقش شد و در را محکم بست. هنوز همخوابش میآمد و دوباره خودش را روی تخت رها کرد و زیر لب چند بدوبیراه به پوران و مهمانش گفت و چشمانش را رویهم فشر...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 12
اعتراف کرد چیزی کم ندارد. به سمت پوران چرخید و با صدایی که رضایت در آن موج میزد شروع به حرفزدن کرد: ـ برای چند روز برای بیرون از تهران لازم داریم. دخترها به هم نگاه کردند. فروغ تند گفت: ــ من پام و از تهران بیرون نمیزارم. پوران چشمغره رفت. مرد برگشت و خیره ماند به فروغی که هنوز چهرۀ درهم ...
بروزرسانی در : ۴۹۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 13
فروغ با صدایی که از بغض گرفته بود نجوا کرد: ــ نه ماهعسل نیست، میدونم باید برم بهعنوان ماساژور حرفهای، اول تنِ لش اون یاروی بوگندو رو ماساژ بدم و بعدش چوب حراج بزنم به شرفم. بغض کرد و ادامه نداد. چشمانش را رویهم فشرد، تصاویر درون ذهنش جان میگرفتند، تقلا میکرد، دستوپا میزد، فریاد میزد....
بروزرسانی در : ۴۹۰ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 14
ــ نرگس چند سالته؟ نگاه زری روی صورت نرگس دودو زد. پوران چشم دوخت به لبهای نرگس که جواب داد: ــ بیست و سه. پوران لبخند زد: ــ بهت میخوره خیلی کمتر باشی، نیست ریزهمیزه هستی. زری با لحنی شوخ زمزمه کرد: ــ فلفلی و تودلبرو. نرگس محجوب لبخند زد. پوران خواست سؤال دیگری بپرسد که زری تند...
بروزرسانی در : ۴۸۸ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 15
******* نرگس از صدای باز شدن در اتاق چشم باز کرد و با دیدن زری، روی تخت نشست. چشمانش خمار خواب بود. زری پرسید: ــ خوب خوابیدی؟ نرگس دستی روی چشمانش کشید و سر را تکان داد: ــ اصلاً نفهمیدم. انگار بیهوش شدم. خیلی خسته بودم. زری نشست روی صندلیِ نزدیک تخت، نگاهش را به نور کمرمقِ چراغهایی ...
بروزرسانی در : ۴۸۵ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 16
******* لاله روغنهای مخصوص را از داخل کیفش بیرون آورد و با دقت و آرامش، همه را کنار تختی که برای ماساژ آماده شده بود چید، تکتک همه را چک کرد، نگاهی به تخت و دوباره نگاهی به روغنها انداخت و نفسش را بیرون فرستاد. چندثانیه بعد عود و شمع را روشن کرد و روی مبلی نشست و چشم چرخاند درون سالن مجللی ...
بروزرسانی در : ۴۸۳ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 17
نگاهی به بالا انداخت و بلند صدا زد: ــ دخترا؟ کجایید؟ مردین امروز؟ هیچکس جوابی نداد. چند قدمی راهرو را بالا و پایین کرد و بهسمت در چرخید که همان دم در ورودی باز شد و بهنوش با عجله داخل شد و پایش به پادری گیر کرد و وسط راهرو ولو شد. پوران با ترس نگاهش کرد: ــ چه مرگته دختر؟ چی شده؟ بهنوش ...
بروزرسانی در : ۴۸۱ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 18
******* فروغ کنار بهنوش زانو زد، آستینها را بالا داده بود و چند شیشه کنارش ردیف و مرتب چیده بود، نرگس آن سوی بهنوش نشسته و منتظر بود تا فروغ آموزش ماساژ را شروع کند. فروغ دستها را روی گردن بهنوش گذاشت: ــ خوب به انگشتای من نگاه کن، بعدا ازت امتحان میگیرم. نرگس با استرس سر تکان داد: ــ چشم....
بروزرسانی در : ۴۷۸ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 19
نرگس دوباره برگشت تا باقی وسایل و شیشهها را ببرد. به سختی باقی بطریهای کوچک را میان دست گرفت. پوران دقیق نگاهش کرد. قفس سینهاش بالا رفت و چند ثانیه زمان برد تا نفسش را بیرون داد. بهسمت نرگس چرخید: ــ چند روز دیگه کس و کارت پیدا نشن برن از من عارض بشن؟ نرگس در حالی که سعی داشت وسایل از دستش ...
بروزرسانی در : ۴۷۶ روز پیش
-
رمان دلی که کرده هوایت - پارت 20
نرگس نمیدانست راه درست و غلط کدام است. چارهای برایش نمانده بود. دلش بد جور گرفته بود. نگاهش کلاغی را دنبال کرد که بین سبزی تیرۀ شاخههای کاج، ناپیدا شد. ساعتی بعد وقتی داخل برگشت زری داشت با موبایل حرف میزد. نگاهش کرد و با دست اشاره کرد بماند. نزدیک دیوار روبه روی قابها ایستاد و خیره شد به تک...
بروزرسانی در : ۴۷۴ روز پیش