دلی که کرده هوایت به قلم ر.اکبری
پارت صد و هشتاد و یک :
بهنوش لب حوض نشست و منتظر ماند تا مادرش به خانه برگردد. نگاهش روی در و دیوار قدیمی خانه چرخ میخورد. میان افکارش غرق بود و متوجه آمدن صادق نشد. دست صادق که روی شانهاش قرار گرفت از جا پرید و جیغ خفیفی کشید. صادق دستها را بالا برد و گفت:
ـــ نترس منم..نترس.
بهنوش نگاهش کرد و یک نفس عمیق کشید و گفت:
ــ یواشکی چرا میآیی ترسیدم خوب.
صادق خندید و گفت:
ــ تو این دنیا نبودی دختر د
لطفا صبر کنید...