دوست داشتی؟
رمان میراث اثر ana_s15

رمان میراث

  • به قلم ana_s15
  • ⏱️۲ ساعت و ۵۵ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 144K 👁
  • 688 ❤️
  • 459 💬

خلاصه رمان :

پسری به اسم سامان به خواستگاری دختری به نام سمیرا میرود در حالی که جفتشان علاقه ای به هم ندارند و هردو منفعت خودشون را در نظر گرفتند … دختر برای گرفتن ارث کلانی که بعد از یکسال ازدواج از مادربزرگ مرده اش بدست می اورد حاضر به ازدواج شده و پسر برای این که برای کارهایش سرپوشی گذاشته باشد! در این یکسال ماجراهایی برای این زوج اتفاق می افتد که سراسر ماجراهای بامزه ای است … پایان خوش

قسمتی از متن رمان میراث

وقتی کلید انداختم تو خونه تاریک تاریک بود و فقط صدای تلویزیون می اومد کفش هامو در آوردم چون جون پاهام در اومده بود آهسته جلو رفتم و او را دیدم که روی مبل روبه روی تلویزیون خوابیده نگاش کردم چه معصوم به خواب رفته تلویزیونو خاموش کردم ورفتم یه پتو براش آوردمو روش انداختم آخه از سرما ی کولر که روبه روش بود مچاله شده بود تا خواستم برم یه دفه دستمو محکم گرفت وای بدبخت شدم حالا فکر میکنه من از روی علاقه این کارو کردم نمیدونه این کار من معمولیه
با ناله گفتم: هان چی میخوای عینه مجرما دست منو گرفتی؟
با خنده دستمو آزاد کرد و گفت: کی برگشتی؟
گفتم: پیش پای شما
- چرا این قدر دیر اومدی؟
- مگه منتظرم مونده بودی؟
سرش رو تکون داد و گفت: آخه من از کجا باید میدونستم کلا هر وقت شما با دوست جونتون بیرون میرید این قدر دیر میاید؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: باید عادت کنی
خواست چیزی بگه زودکی پریدم تو آشپز خونه و بستنی رو از تو فریزر در آوردمو دادم دستش و گفتم:آفرین بچه خوب...بخور قاقا لی لی رو
سامان با عصبانیت بستنی رو ازم گرفت و گفت: بچه خر میکنی؟
با تعجب گفتم: مگه به خودت شک داری؟
گفت: واقعا که ....و خواست از جاش بلند شه که دستشو گرفتمو گفتم: بشین کارت دارم
دوباره نشست
جدی شدم و گفتم: ما قراره تا یه مدتی با هم کنار بیایم و با هم زندگی کنیم درسته؟
سرش رو تکون داد ادامه دادم: و تو این مدت قرار نیست که اتفاقی بین ما بیوفته درسته؟
دوباره سرش رو تکون داد و من ادامه دادم: پس چه بهتر اگه این مسخره بازی هارو کنار بزاریم و با هم مثه دوتا دوست برخورد کنیم نه دوتا دشمن خونی؟
سرش را تکون داد وگفت: و تو کارهای همدیگه دخالت نمیکنیم باشه؟
سرم را تکون دادم گفتم: سامان؟
گفت: بله
- تو....قولی که روز خاستگاری به من دادی رو که فراموش نمیکنی؟
گفت: نه...در ضمن من وسایلامو بردم تو اون اتاق آخر راهرو تا تو راحت تر باشی؟
لبخندی زدم و گفتم: سامان؟
گفت: بله؟
گفتم: ممنون
اون هم با جدیت لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم
و به سوی اتاق جدیدش از پله ها بالا رفت از سر رضایت لبخندی زدم سامان اونقدر ها که فکر میکردم بد نبود
لباس خوابمو پوشیدم و زنگولکو گرفت بغلم و گوشای نازش بازی کردم و یاد روز خاستگاری افتادم
وقتی سامان بهم گفت که قصدش از ازدواج با من چیه نه عصبانی شدم و نه ناراحت بلکه از خوشحالی همون ثانیه اول بله را دادم بلاخره میتونستم به چیزی که دلم میخواست برسم
- سامان؟
- بله؟
- قوله یه چیزی رو به من بده
- تا چی باشه
- قول بده هیچ وقت....هیچ وقت به من دل نبندی باشه؟هیچ وقت عاشق من نشی باشه؟
اول پوزخندی زد وگفت: چشم چون تو گفتی چشم
سامان آدمی نبود که بتونه به یکی وفادار بمونه اون عاشق دختراست عاشق تنوعه اون هیچ وقت نمیتونه مال یه نفر بمونه
زنگولکو محکم به خودم فشردم و چشمامو بستم
صبح زود پاشدم که به شرکت برم داشتم صبحانمو میخوردم که سامان را کنار خودم دیدم گفت: عجله داری به سلامتی جایی میری؟
گفتم: اوهوم...میرم شرکت
گفت: یه چای برام بریز تا لباس بپوشم برسونمت
گفتم: لازم نکرده پترس بازی دربیاری آژانسو ساختن واسه همین کارا
یکی زد تو سرم و گفت: وقتی بزرگتر یه چیزی میگه بگو چشم
با خنده نگاهش کردم که دیدم اون هم داره میخنده زود مانتو شلوارمو پوشیدم و مقنعه سرم کردم و از پله ها پائین رفتم طبق معمول خوشتیپ، خوش هیکل و خوشپوش بوی عطرش توی خونه پیچیده بود
چایی اش را خورد و و سامسونت به دست سویچش را برداشت و گفت: بریم
سوار ماشینش شدم کمی نگذشته بود که گفتم: خوشتیپ کردی قرار داری؟
خندید و گفت: دارم میرم شرکت مگه هرکی تیپ میزنه قرار داره؟
شونه هامو بالا انداختمو وگفتم: والا چی بگم
دو ثانیه نگذشت که بوی عطرش دیوونم کرد گفتم: سامان اسم عطرت چیه؟ میخوام واسه سهیل و سعید بگیرم
با شیطنت خندید و گفت: چیه؟ خوشت اومده؟
منظورشو فهمیدم برای همین گفتم: نه... با خودم گفتم روی داداشای گلم باید خیلی خوب باشه رو تو که همچین تعریفی نداشت
گفت: اگه روی من تعریفی نداشت پس چرا میخوای واسه داداشای گلت بگیری؟
ماشین ایستاد رسیده بودیم شرکت
آخرین تیر را را کردم و گفتم: اخه میدونی عطر ها روی هرکسی خودشونو نشون نمیدن ولی داداشای من که هرکسی نیستن
درو باز کردمو و تا خواستم درو ببندم صداشو شنیدم که گفت: خیلی نامردی....دارم برات
خندیدمو وارد شرکت شدم
ساعت پنج عصر بود که از معصومه خداحافظی کردمو سوار تاکسی شدمو به طرف خونه به راه افتادم سر راه بستنی سنتی هم گرفتم چون عاشق بستنی سنتی بودم مخصوصا اون خامه هاش
وقتی کلید انداختم صدای خنده های زنانه شنیدم حدس زدم تلافی سامان اینه که یکی از دوست دختراشو آورده خونه تا منو عصبانی کنه ای خدا سامان چرا این قدر بچست؟
منم نامردی نکردمو بی خیال وارد شدم کنار هم نشسته بودن و دختره داشت میوه دهن سامان میذاشت با هیجان وارد و شدمو گفتم: به به مهمون هم داریم سامان چرا زنگ نزدی زودتر بیام؟ هردو از جا پا شده بودند و سامان لبخند فاتحانه ای زده بود بی چاره نمیدونست من نوه ی کی هستم نگاهی دختره انداختم دماغ عملی،لبا عملی،موهاش رنگ، گونه هاش عملی، چشا لنز، مژه ها مصنوعی و ابروها تتو من نمیدونستم چی تو بدن این واقعیه؟
پررو پررو دستمو براش دراز کردمو گفتم: من سمیرا هستم شما هم باید نازنین جون باشید نه؟
همانطور که داشت با ناز بهم دست میداد خشکش زد لبخند فاتحانه سامان جایش رو به رنگ پریدگی داشت حالا نوبت من بود


بیشتر بخوانید
4.8 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 690 رای
5 ★
79%
4 ★
19%
3 ★
2%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان میراث

  • آنا

    1

    درسته همشو حدس زدم ولی هرچقدم بقیه بگن بده با کمال احترام نظرشون برام مهم نیست و رمانتون عالیی بود دستتون درد نکنه ❤❤

    ۳ هفته پیش
  • حدیثا قتالی

    3

    نمیشه گفت رمان فوق العاده ی بود ولی سرگرم کننده بود من از شخصیت سامان واقعا بدم میاد یه پسر لوس دختر باز و پولدار والا😑

    ۳ ماه پیش
  • حدیث

    1

    وای اره فک میکرد چیهه فک می کنه همه چی با پوله

    ۱ ماه پیش
  • نازنین

    2

    کلمه به کلمه اشو حدس زدم و هیچ چیز برام تازگی یا قشنگی نداشت ای کاش نویسنده یکم بیشتر براش وقت میزاشت

    ۱ ماه پیش
  • تارا

    2

    خیلی آبکی و بچگونه بود اصلا پیشنهاد نمیشه رمان باید اینجوری باشه با ذوق بخونیش با اشتیاق بزن فصل بعدی ولی من این رمان فقط میخوندم که صرفا تموم شه❤️ 🩹

    ۱ ماه پیش
  • Heliya

    2

    سلام .نویسندگی یعنی عشق یعنی فکر کردن و خلق کردن اثری بی نظیر اما نویسنده ی این داستان انگار فقط ی وقتایی اومده هر چی به ذهنش رسیده نوشته بعدم گذاشته تو پلتفرم خیلی آبکی بود شاید برای اولین رمان خوب باشه ولی برای کسایی که چند ساله رمان میخونن مثل من خیلی چرت و مسخره اس 🙁🙏🏻

    ۱ ماه پیش
  • Yasi

    4

    واسه ۱۳ ۱۴ ساله ها خوبه سناریو خوب بود ولی متن قوی نبود و به دل نمی نشست یهو ادبی میشد یهو زبان عامیانه میشد اگه رمان خوان قوی باشین پیشنهاد نمیشه با تشکر از نویسنده 🥰

    ۲ ماه پیش
  • ....

    0

    عالی بود.. 💕💕

    ۲ ماه پیش
  • Ssss

    1

    افرین به سمیرا خیلی خندیدم 🤣

    ۲ ماه پیش
  • رستمی

    0

    خیلی خوب نبود

    ۲ ماه پیش
  • Eli

    1

    این رمان عالی عالی بود🎀💗

    ۴ ماه پیش
  • قشنگ

    0

    چون خوندنی بود تا آخر خواندم قلمت مستدام

    ۴ ماه پیش
  • فاطیما

    4

    من نتونستم یه فصل هم کامل بخونم.خیلی بچه گانه وآبکی بود

    ۴ ماه پیش
  • Poneh

    6

    خیلی بچه گانه بود. یه جاهایی سریع پیش می رفت و به احساس دو طرف خیلی پرداخته نمیشد و یه جاهایی هم لحن ادبی میشد و بیشتر به دل میشست . این تضاد اصلا جالب نبود

    ۵ ماه پیش
  • گمنام

    5

    خیلی رمان خوبی بود ولی ی ایرادی داشت همش یا زبان روون فارسی بود یا زبان اصیل ایرانی آدم رو گیج می کرد ولی درکل عالی بود

    ۵ ماه پیش
  • Donya

    3

    با عرض معذرت از نویسنده ابن رمان کپی شده رمان قرار نبود خانم هما پور اصفهانی بودیه سری تغییرات کوچیک داده شده بود ولی جذابیت اون رمان نداشت

    ۵ ماه پیش
درخواست حذف رمان

نویسنده این اثر هستید و درخواست حذف دارید؟ از طریق دکمه زیر اقدام کنید.

ثبت درخواست حذف
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️