رمان میراث
- به قلم ana_s15
- ⏱️۲ ساعت و ۵۵ دقیقه
- 126.4K 👁
- 636 ❤️
- 381 💬
پسری به اسم سامان به خواستگاری دختری به نام سمیرا میرود در حالی که جفتشان علاقه ای به هم ندارند و هردو منفعت خودشون را در نظر گرفتند … دختر برای گرفتن ارث کلانی که بعد از یکسال ازدواج از مادربزرگ مرده اش بدست می اورد حاضر به ازدواج شده و پسر برای این که برای کارهایش سرپوشی گذاشته باشد! در این یکسال ماجراهایی برای این زوج اتفاق می افتد که سراسر ماجراهای بامزه ای است … پایان خوش
با ناله گفتم: هان چی میخوای عینه مجرما دست منو گرفتی؟
با خنده دستمو آزاد کرد و گفت: کی برگشتی؟
گفتم: پیش پای شما
- چرا این قدر دیر اومدی؟
- مگه منتظرم مونده بودی؟
سرش رو تکون داد و گفت: آخه من از کجا باید میدونستم کلا هر وقت شما با دوست جونتون بیرون میرید این قدر دیر میاید؟
شونه هامو بالا انداختم و گفتم: باید عادت کنی
خواست چیزی بگه زودکی پریدم تو آشپز خونه و بستنی رو از تو فریزر در آوردمو دادم دستش و گفتم:آفرین بچه خوب...بخور قاقا لی لی رو
سامان با عصبانیت بستنی رو ازم گرفت و گفت: بچه خر میکنی؟
با تعجب گفتم: مگه به خودت شک داری؟
گفت: واقعا که ....و خواست از جاش بلند شه که دستشو گرفتمو گفتم: بشین کارت دارم
دوباره نشست
جدی شدم و گفتم: ما قراره تا یه مدتی با هم کنار بیایم و با هم زندگی کنیم درسته؟
سرش رو تکون داد ادامه دادم: و تو این مدت قرار نیست که اتفاقی بین ما بیوفته درسته؟
دوباره سرش رو تکون داد و من ادامه دادم: پس چه بهتر اگه این مسخره بازی هارو کنار بزاریم و با هم مثه دوتا دوست برخورد کنیم نه دوتا دشمن خونی؟
سرش را تکون داد وگفت: و تو کارهای همدیگه دخالت نمیکنیم باشه؟
سرم را تکون دادم گفتم: سامان؟
گفت: بله
- تو....قولی که روز خاستگاری به من دادی رو که فراموش نمیکنی؟
گفت: نه...در ضمن من وسایلامو بردم تو اون اتاق آخر راهرو تا تو راحت تر باشی؟
لبخندی زدم و گفتم: سامان؟
گفت: بله؟
گفتم: ممنون
اون هم با جدیت لبخندی زد و گفت: خواهش میکنم
و به سوی اتاق جدیدش از پله ها بالا رفت از سر رضایت لبخندی زدم سامان اونقدر ها که فکر میکردم بد نبود
لباس خوابمو پوشیدم و زنگولکو گرفت بغلم و گوشای نازش بازی کردم و یاد روز خاستگاری افتادم
وقتی سامان بهم گفت که قصدش از ازدواج با من چیه نه عصبانی شدم و نه ناراحت بلکه از خوشحالی همون ثانیه اول بله را دادم بلاخره میتونستم به چیزی که دلم میخواست برسم
- سامان؟
- بله؟
- قوله یه چیزی رو به من بده
- تا چی باشه
- قول بده هیچ وقت....هیچ وقت به من دل نبندی باشه؟هیچ وقت عاشق من نشی باشه؟
اول پوزخندی زد وگفت: چشم چون تو گفتی چشم
سامان آدمی نبود که بتونه به یکی وفادار بمونه اون عاشق دختراست عاشق تنوعه اون هیچ وقت نمیتونه مال یه نفر بمونه
زنگولکو محکم به خودم فشردم و چشمامو بستم
صبح زود پاشدم که به شرکت برم داشتم صبحانمو میخوردم که سامان را کنار خودم دیدم گفت: عجله داری به سلامتی جایی میری؟
گفتم: اوهوم...میرم شرکت
گفت: یه چای برام بریز تا لباس بپوشم برسونمت
گفتم: لازم نکرده پترس بازی دربیاری آژانسو ساختن واسه همین کارا
یکی زد تو سرم و گفت: وقتی بزرگتر یه چیزی میگه بگو چشم
با خنده نگاهش کردم که دیدم اون هم داره میخنده زود مانتو شلوارمو پوشیدم و مقنعه سرم کردم و از پله ها پائین رفتم طبق معمول خوشتیپ، خوش هیکل و خوشپوش بوی عطرش توی خونه پیچیده بود
چایی اش را خورد و و سامسونت به دست سویچش را برداشت و گفت: بریم
سوار ماشینش شدم کمی نگذشته بود که گفتم: خوشتیپ کردی قرار داری؟
خندید و گفت: دارم میرم شرکت مگه هرکی تیپ میزنه قرار داره؟
شونه هامو بالا انداختمو وگفتم: والا چی بگم
دو ثانیه نگذشت که بوی عطرش دیوونم کرد گفتم: سامان اسم عطرت چیه؟ میخوام واسه سهیل و سعید بگیرم
با شیطنت خندید و گفت: چیه؟ خوشت اومده؟
منظورشو فهمیدم برای همین گفتم: نه... با خودم گفتم روی داداشای گلم باید خیلی خوب باشه رو تو که همچین تعریفی نداشت
گفت: اگه روی من تعریفی نداشت پس چرا میخوای واسه داداشای گلت بگیری؟
ماشین ایستاد رسیده بودیم شرکت
آخرین تیر را را کردم و گفتم: اخه میدونی عطر ها روی هرکسی خودشونو نشون نمیدن ولی داداشای من که هرکسی نیستن
درو باز کردمو و تا خواستم درو ببندم صداشو شنیدم که گفت: خیلی نامردی....دارم برات
خندیدمو وارد شرکت شدم
ساعت پنج عصر بود که از معصومه خداحافظی کردمو سوار تاکسی شدمو به طرف خونه به راه افتادم سر راه بستنی سنتی هم گرفتم چون عاشق بستنی سنتی بودم مخصوصا اون خامه هاش
وقتی کلید انداختم صدای خنده های زنانه شنیدم حدس زدم تلافی سامان اینه که یکی از دوست دختراشو آورده خونه تا منو عصبانی کنه ای خدا سامان چرا این قدر بچست؟
منم نامردی نکردمو بی خیال وارد شدم کنار هم نشسته بودن و دختره داشت میوه دهن سامان میذاشت با هیجان وارد و شدمو گفتم: به به مهمون هم داریم سامان چرا زنگ نزدی زودتر بیام؟ هردو از جا پا شده بودند و سامان لبخند فاتحانه ای زده بود بی چاره نمیدونست من نوه ی کی هستم نگاهی دختره انداختم دماغ عملی،لبا عملی،موهاش رنگ، گونه هاش عملی، چشا لنز، مژه ها مصنوعی و ابروها تتو من نمیدونستم چی تو بدن این واقعیه؟
پررو پررو دستمو براش دراز کردمو گفتم: من سمیرا هستم شما هم باید نازنین جون باشید نه؟
همانطور که داشت با ناز بهم دست میداد خشکش زد لبخند فاتحانه سامان جایش رو به رنگ پریدگی داشت حالا نوبت من بود
بی تی اس
0درکل خوب بود ارزش خوندن داره👍👍
۱ ماه پیشنازی
0بد بود مشکل زیاد داشت
۲ ماه پیش????
0خوب بود جالب بود ولی خیلی مشکل داشت
۳ ماه پیشستی
4رمان خوبی بود انقد که به این سامان خوشگل خوشتیپ گفتن که دیگه تو ذهنم فقط خدا می دونه چه ادمی از ساختم😂😂
۳ ماه پیش...
0قشنگه،ولی بهترم از اینم میتونست باشه
۳ ماه پیشنهال
0سلام چند تا رمان خوب معرفی کنید
۳ ماه پیشمهشید
1عالی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
۳ ماه پیشآوا
1خوب بود قابل خواندن بود(◔‿◔)
۳ ماه پیشZohi
2خیلی زود جمعش کردی موضوعش خوب بود ولی اخه توی 4 فصل جمع کردن مگه داریم انگار میخاستی از سرت خلاصش کنی یه فیلم فقط تکرار بود مگه داریم اینا که اصلا یکی دوبار باهم بودن یهو حامله شه چرت بود
۳ ماه پیشملکا
3قلم نویسنده خیلی ضعیف بود، غلط املایی داشت خیلی سریع از یک موضوع میرفت به موضوع بعدی بعضی قسمتا چندبار تکرار میشد لحن ثابت نداشت یه جاهایی ادبی نوشته بود و یه جاهایی عامیانه و این داستان را غیرطبیعی میکرد، روی بعضی موارد فرعی خیلی میموند و از قسمتای مهم سریع رد میشد درکل خوب نبود
۴ ماه پیشگلی
1رمان بدی خدا در رحمتشو برای توبه کنندگان باز گذاشته هیچوقت خدا رو فراموش نکنید و برای هر کاری به خودش توکل کنید و بعد شروع کنید ممنون از نویسنده موفق باشید در پناه خدا❤
۴ ماه پیشپری
2زیبا بود دستت دردنکنه نویسنده
۴ ماه پیشنرگس
3انقدر قشنگ بود که دو بار تا حالا خوندمش دلم میخواد برای بار سوم هم بخونمش و اینکه یکم رو اعصابه که سامان سمیرا رو دوست داره ولی سمیرا به فکر خارج و مانیاعع
۵ ماه پیشجواب نرگس
2قرار نبود از این قشنگ تره حتما بخون اگه اینو دوست داشتی
۴ ماه پیشقرار نبود. بهتر بود.
0خیلی شبیه «رمان قرار نبود» بود قشنگ بود ولی تو این سبک ها من رمان قرار نبود رو بیشتر دوست داشتم ولی ارزش خوندن رو داشت
۴ ماه پیش
یاسی
0بد نبود ولی عالیم نبود