پارت سوم :
پایش که به آشپزخانه رسید، سفرۀ رنگین مادر را دید و دو ظرف خورش که یکی عطر سبزی میداد و دیگری طعم ترش ربّ انار و گردو.
- خسته نباشی. دو تا غذا درست کردی؟
صندلی را ناباور عقب کشید و نگاهش روی ظرف فسنجان ماند.
- سوپرایز شدم مامی.
سر بلند کرد و نگاهش سمت گیسوان مادرش چرخید. حالا موهایشان همرنگ بود؛ اگرچه مادر هر بار میگفت که موهای مشکی بیشتر به صورت شرقیاش میآید.
- قربونت برم، خستگی به تنم نمیمونه وقتی تو اینجایی.
صدای قاشق در بشقاب، بوی بخار خورش قورمه سبزی با لیمو عمانی و چربی آرامگرفته. فضای آشپزخانه را پر کرد. مادر تکه نان سنگک داغ را جلوی بشقاب مهوان گذاشت و به رویش لبخند پاشید.
- بخور عزیزم، مسافرا باید دلشونو گرم کنن.
- ممنون.
- نوش جونت.
اولین قاشق را به دهان نبرده بود هنوز که صدای مادرش باز در گوشش زنگ زد.
- چقدر وقتی هستی همه چیز خوبه مادر.
جویدنش همزمان شد با لبخندی که روی لب نشاند.
- از اولم نرفته بودم بمونم که مامی. این پروژه واقعاً اذیتم کرده. امیدوارم مجبورم نکنه باز برای تکمیلش برگردم.
- حالا این آدمی که بهت معرفی میکنن، مطمئنه؟
صدای خفیف باد پشت پنجره چرخید.
- نمیدونم. هر وقت دکتر زنگ بزنه باید برم ببینم اصلاً راضی میشه همکاری کنه یا قراره طاقچه بالا بذاره.
صدای تلفن رشتۀ گرمای سفره را برید. نگاه مهوان سمت اپن چرخید و لب زد:
- اوه چه به موقع! فکر کنم خودشه.
- حلالزادهست!
در تأیید حرف مادر سر تکان داد و نگاهش را به شمارۀ ناشناس دوخت. صاحب شماره را پیش از شنیدن صدایش میشناخت.
- سلام دکتر.
- سلام خانم دکتر. رسیدن به خیر. خوش اومدی به خاک خودت.
صدای دکتر آنقدر گرم بود که انگار دوستی قدیمی دست دوستش را میفشارد.
- تشکر.
- بدموقع که تماس نگرفتم؟
- نه اصلاً.
با لبخند سمت مادرش برگشت و به نگاه مشتاقش خندید.
- با مادر ذکر خیرتون بود.
- پس کاملاً خوشموقع زنگ زدم.
در برابر پاسخ دکتر، مهوان سکوت کرد. علاقهای به تعارف تکهپارهکردن نداشت و دکتر هم انگار این را فهمید که حاشیه را برید و حرفش را زد.
- دکتر حسینی فردا دانشگاهه. باهاش هماهنگ میکنم تایمش رو به خاطرت خالی کنه.
مهوان کمی سرش را بالا گرفت، انگار وزن نام روی ذهنش نشست.
- دکتر موحد خودتون در جریان هستید که چقدر این موضوع برای من حیاتیه. مطمئن باشم که این آقا میتونه توی روال تز کمک کنه؟
- قطعاً میتونه. بیشتر از هر کسی که الان در دسترس داریم. بهخاطر ایشون وادارت کردم قید تحقیقات رو بزنی و برگردی ایران.
- بله درسته. من منتظر خبر شما هستم. چه تایمی و کدوم باید ببینمشون؟
صدای موحد آرام شد. شبیه لالایی نیمهشب.
- دانشگاه تهران. ساعت نه صبح!
در دل مهوان رخت میشستند. از لحظهای که در اینترنت بلیتش را گرفته بود و تا همین سفرۀ شام منتظر تماس بود و حالا انگار همان تماس ضربآهنی نخراشیدهای بود که زیر گوشش مینواختند.
- چی شد مامان؟
- بهم آدرس داد. خیلی استرس دارم مامان. اگه کاری ازش برنیاد چی؟
شانهبهشانۀ مهوان ایستاد و دستش را لابهلای انگشتانش فشرد. گرمی دستان گلاب سردی تشویش مهوان را زدود.
- موحد الکی ازت نخواسته بیای ایران عزیزکم. تو شیش سال برای این زحمت نکشیدی که مشاورت با یه پیشنهاد اشتباه و آدم اشتباه همه رو کنفیکون کنه.
مهوان خندید. با تمام تشویش و اضطرابش گلاب بود که مرهمی باشد برای اضطرابی که نفسش را در سینه حبس میکرد. تمام تنش و ترسشهایش را تنها گلاب میتوانست از بین ببرد.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
1زمان این رمان برای چه سالیه👀
۹ ماه پیش
حنانه بامیری | نویسنده رمان
پارت اول تاریخ زدم عزیزم
۹ ماه پیشفاطی
1وچه عجیب که حضور مادرها خود اضطراب را میبرد و چه بسا که عطری به خوشبوی گلاب باشد و مادری که هم نام گلاب...
۹ ماه پیشاکرم بانو
2اسم مادرش گلابه؟وای خدا من فک میکردم منظورش عرق گلابه😂😂😂
۱۰ ماه پیشاسرا
2جقدرآرومه آروووومه🙏
۱۰ ماه پیشمحیا
2چه خفن شد از همین حالا
۱۰ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
فخری
0عالی دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم 🌹❤