پارت ده :
***
طلوع تازه هنوز بر سقف خانه جاری نشده بود که مهوان چشم گشود. با اینکه ساعت را برای هشت کوک کرده بود، خواب ثانیهای مهمان چشمانش نمیشد. اضطراب سفری که در پیش داشت، هرازگاهی بدل به کابوس میشد و خوابش را میدزدید.
پتوی مخمل را از روی ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

فخری
0ممنون از رمان خوبت خسته نباشی عزیزم قلمت ماندگار 🙏🏻❤🌹