پارت پانزده :
***
باد عصر خاک را از روی زمین ترکخورده برمیداشت و مثل پودر کلسیم مینشاند روی شیشۀ هیلکوچک خودرو. جاده باریک بود. از میان نخلهای سوخته میگذشت. آفتاب اگرچه نزدیک غروب میرفت، اما هنوز تند بود. انگار میخواست همهچیز را بسوزاند و تمام کند.
مهوان دفترچهاش را روی زانو گذاشته بود؛ جلد خاکی، گوشههای خمشده. چهرهاش آرام مینمود؛ ولی در عمق نگاهش اضطراب خاموشی چنان جا خ
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
0حنانه جون خدا قوت عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا 🙏🏻❤🌹
۱۱ ماه پیشمحیا
1وای چه جای حساسیم تموم شد. چی بهش میگه حافظ یعنی؟
۱۱ ماه پیشفاطی
2در پشت *** اتفاقات ساده چه رازی پنهان است این جاده به کجا میرسد امیدوارم ته این قصه دره ای نباشد تا همه سقوط کنند
۱۱ ماه پیشاکرم بانو
1کارشون اینه دارو تولید کنن؟دوتامغرور یه دنده
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Maria,
0رساله ی شما قراره این *پرونده* رو تکمیل کنه