پارت هجده :
ــ مثل چی؟
ــ مثل اینکه باور دارم اینجا، توی این خاک، ما دو تا تنها عامل زندهایم که هنوز به خیلی چیزا شک داریم. بقیه از مدتها پیش تسلیم شدن.
مهوان لب باز کرد تا حرفی بزند؛ اما هیچ واژهای پیدا نکرد. برق چشمش خیس شد. مثل انعکاس چراغ در آب راکد. حافظ خواست نزدیکتر برود؛ ولی فقط یک گام برداشت.
ــ مهرافروز این کاراگاه بازی رو ادامه نده. اینجا هر احساسی یا اسکرینشات میشه یا عÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فخری
0حنانه جان خسته نباش گلم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا 💞💞💞💞💞💞
۹ ماه پیشاکرم بانو
0اوف چقد حافظ ادم پیچیده ایه...نمیفهمم واقعاعاشق مهوان شده یاواسه اینکه بپیچونتش اینطور میگه
۱۲ ماه پیشفاطی
1چه رازها برملا شود وقتی عشق خودش را نشان میدهد..حقیقت مانند چوب خوردن تلخ و دردآور است... جمله ای که بو داشت..بوی نی مرداب.نیلوفرهای آبی
۱۲ ماه پیشمحیا
1اوه دارن عاشق هم میشن
۱۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nil
1یاخدا چقدر مهوان تیزه... با اون حس ششم قویش همش حافظ رو گوشه رینگ گیر میندازه... ماشالله با هر دروغ و حقیقتی هم که پا پس نمیکشه... همش دنبال حقیقته.