پارت هفده :

***
باد تا نیمه شب نای نداشت. فقط خاک داغی مانده بود که آهسته از زمین بلند می‌شد. مثل بخار خسته‌ای که هنوز نپذیرفته بود روز تمام شده. اردوگاه نه‌چندان بزرگ بود؛ شش چادر خاکی، چند فانوس نفتی، صدای یکنواخت ژنراتور که از دور گوش را قلقلک می‌داد.
حافظ نشسته بود بغل ماشین. لپ‌تاپ روى زانویش باز و نور آبی صفحه افتاده بود روی نیم‌رخش و هرازگاهی سایۀ دست‌هایش وقتی روی کیبورد می‌لغزید،

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    حنانه جون خدا قوت عزیزم عالی بود دست گلت درد نکنه قلمت مانا عزیزم 🙏🏻🌹❤

    ۹ ماه پیش
  • محیا

    0

    مهوان خیلی باهوشه دوستش دارم

    ۱۰ ماه پیش
  • سهیل۲۹

    2

    آفرین مهرافروز انقد کلافه ش کن تا اعتراف کنه

    ۱۰ ماه پیش
  • فاطی

    1

    دروغ هایی که وقتی رو میشود امیدها ناامید میشود..و چه سخت است راهی که میروی پل دروغ آن را ساخته و تو نمیتوانی آن را خراب کنی مجبوری تمام کنی

    ۱۰ ماه پیش
کپی شد!